شعر
یادم آید:تو بمن گفتی:
((از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کم
آب,ائینهء عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا,که دلت باد گران است!
تا فراموش کنی,چندی از این شهر سفر کن!))
با تو گفتم:
((حذر ار عشق؟
ندانم
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم...))
يدانم پس از مرگم چه خواهد شدنميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساختولي بسيار مشتاقمکه از خاک گلويم سوتکي سازدگلويم سوتکي باشدبدست کودکي گستاخ و بازيگوشو اويکريز و پي در پيدم خويش را بر گلويم سخت بفشاردو خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازدبدين سان بشکند در منسکوت مرگبارم را
شب آغاز هجرت تو ، شب در خود شکستنم بودم
شب بی رحم رفتن تو ، شب از پا نشستنم بود
شب بی تو شب بی من ، شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن شب مردن ،شب دل کندن من از ما بود
واسه جشن دلتنگی ما ، گل گريه سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو ، هم زمين هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه ديدم ، کوچ تو اوج رياضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم ،کوچ من از من نهايتم بود
به دادم برس به دادم برس تو ای ناجی تبار من
به دادم برس به دادم برس تو ای قلب سوگوار من
سهم من جز شکستن من ، توهجوم شب زمين نيست
با پر و بال خاکی من ،شوق پرواز آخری نيست
بی تو بايد دوباره برگشت به شب بی پناهی
سنگر وحشت من از من ، مرحم زخم پير من کو ؟
واسه پيدا شدن تو آينه جاده سبز گم شدن کو؟
بی تو بايد دوباره گم شد تو غبار تباهی
با من نياز خاک زمين بود ، تو پل به فتح ستاره بستی
اگر شکستم از تو شکستم اگر شکستی از خود شکستی
به دادم برس به دادم برس تو ای ناجی تبار من
به دادم برس به دادم برس تو ای قلب سوگوار من
شب بی تو شب بی من ، شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن شب مردن ،شب دل کندن من از ما بود
نان را از من بگیر،اگر می خواهی،
هوا را از من بگیر،اما
خنده ات را نه.
...
عشق من، خنده ی تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری است،
بخند، زیرا خنده ی تو
برای دستان من
شمشیری است آخته.
...
بخند برشب
برروز،برماه،
بخند بر پیچاپیچ ِ
خیابان های جزیره،بر این پسر بچه ی کمرو
که دوستت دارد،
اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،
آنگاه که پاهایم می روند و باز میگردند،
نان را ،هوا را،
روشنی را ، بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.
آیا فردا را خواهم دید ؟
تا غروب راهی نيست...
دلتنگم ، باید ساعتی بروم .
جمله ای بايد بگويم و شايد بايد کمی ببارم !
نميدانم امروز ، چرا کوچه ها کج شده اند رو به پايان زمان !
يکی از من پرسيد :
تا سلام فردا چند ساعت راه است ؟!
نميد ا نم...
آيا فردا را خواهم ديد ؟
و در فردا تو را... ؟!
نميدانم ....
بگذار که در حسرت ديدار بميرم... در حسرت ديدار" تو" بگذار بميرم...دشوار بود مردن و
روی تو نديدن... بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم... بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ...
دروحشت و انده شب تار بميرم... بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب.... دربستر اشک افتم
و ناچار بميرم... ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست... تا از غم عشق تو دگر بار بميرم...
تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم.....بگذار اگر میمیرم هم نیز وفادار "تو" باشم.............
دلم برات تنگ شده جونم،
میخوام ببینمت نمیتونم،
بین ما دیوارای سنگی،
فاصله یک عمر میدونم،
بغض ترانمو شکستم،
میخوام بگم عاشقت هستم،
تو عین نا باوری یک شب،
خالی گذاشتی هر دو دستم،
تو بودی تمام هستی و مستی و راستی و تمام قصه من،
تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهای بسته ی من،
نیمه شب، از خوابم پا میشم، نیستی پیشم، باز دیوونه میشم، دوریه تو،
تیشه زد به ریشه ام، نیستی پیشم،
بی صدا، از من خالی میشم، همصدا، با بیداری میشم، گونه هام،
خیس از شبنم غم، نیستی پیشم،
تو بودی تمام هستی و مستی و راستی و تمام قصه من،
تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهای بسته ی من
عشق کدوم غریبه، یهو به جونت افتاد،
چی شد که خیلی ساده، عشقمو بردی از یاد؟
قلبمو بی تفاوت، ول کردی زیر بارون،
گول نگاتو خردم یاکه فریب حرفات؟
آهای خبر نداری، دلم داره میمیره؟
همدم بی کسیهات، تو بی کسی اسیره،
بهش بگین هنوزم، جاش خالیه تو جونم،(خونم)
بگین هنوز داد میزنم، برگرد دردت به حونم،بیا بلات به جونم؛
در جان عشقه من شوقه جدا شدن نيست
قفس را ميل رها شدن نيست
من با تمام جانم پر بسته واسيرم
بايد كه باتو باشم در پاي تو بميرم
عهدي كه با تو بستم هرگز شكستني نيست
اين رشته تا دمه مرگ هرگز گسستني نيست
تو نمی دونستی میمیرم بی تو، بدون چشات،
رفتی از برم، تو نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات،
آرزوم که می دونستی، که من میمیرم برات،
عاشقم مکن، نمیخواستی بمونی و بسوزی به ساز دلم،
گفتی من میرم ، نمیخواستی بری تا فرداها، یار خوشگلم،
برو راهی نیست تا فرداها، از آب و گلم،
سفرت بخیر، اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهردور،
برو که رفتن، برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا دور،
سفرت بخیر،برو گر شکستی ز من میتونی دوباره بساز،
از دلی شکسته نا امید و خسته تو باز هم برون،
نمی خوام بیای، نمیخوام میون تاریکی های من،
تو حروم بشی، نمی خوام ازم،
نمی خوام مثل یک شمع بسوزی برام تا خاموش بشی،
برو تا بزرگی میخوامت که فقط آرزوم بشی، آرزوم بشی؛
قسم به حرمت شبهای دوستت دارم
که پا نمی کشم از پای دوستت دارم
شکسته قایق خود را به پیش می رانم
بروی آبی دریای دوستت دارم
بیا که نام تو را عاشقانه بگذارم
کنار جملهء زیبای دوستت دارم
سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خسته ام
یادت نمیاد اون همه قول و قرارهایی که با تو بستم
با این همه ظلم ، تو ببین باز چه جوری پای این همه قول و قرار من نشستم
نشکن دلمو ، به خدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز
نگو بی خبری ، نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز
نگو بی خبری ، نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز
دیوونه نکن دلمو ، آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز
نگو بی خبری ، نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز
نگو بی خبری ، نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز...