راسخون

اعتراف احمقانه

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوستان بیاین اعترافات احمقانتونو بگین
خیلی جالب میشه ها

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اول خودم
مثلا من بچه بودم یه بار زدم تو سر یکی از فامیلامون(مینا جان تو نمیشناسی)تا ببینم گنجشک دور سرش میچرخه یا نه؟!!!!؟!! 
مشکلی هست؟ 
بچه بودم خو

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

احمقانه ترین کار زندگیم این بود که سعی کردم مفهوم ای دی اس ال رو برا مادربزرگم توضیح بدم

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اعتراف میكنم بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه میپوشیدیم میرفتیم گدایی با درامدش بستنی میگرفتیم كه همسایمون مارو لو داد و كتك خوردیم

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 


من بچه بودم یه بار زدم تو سر یکی از فامیلامون، تا ببینم گنجشک دور سرش میچرخه یا نه؟!!!!؟!!
مشکلی هست؟
بچه بودم خو

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بچه که بودم
شناسنامه یکی از فامیلامونو تو خاک چال کردم ...
همه فکر کردن کار جنه!!!!!!!

 

باور کنید بچگیم چنان شلوغ بودم که نگوو

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چرا دروغ اقا بچه که بودم وسیله یکی از فامیلامونو دزدیدم تا یک ماه از عداب وجدانش شب گریه میکردمهنوزم که یادم میاد خجالت میکشم

loga13th کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 526
|
تاریخ عضویت : مهر 1392 

خیلی بچه که بودم تو مدرسه ترقه میفروختم یه بار نزدیک بود اخراجم کنن

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 


خیلی بچه که بودم تو مدرسه ترقه میفروختم یه بار نزدیک بود اخراجم کنن

**********************

دوست عزیز اینو گفتی یادم افتاد نزدیک عید مدرسمون پر میشد از ترقه های کوچولو یه بار بچه ها تو کیف من قایم کرده بودند!!!

خلاصه اون روزو به زور تموم کردیم و کسی بهم شک نکرد

 

takround کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 5906
|
تاریخ عضویت : آذر 1392 

با یکی از دوستان حرف می زدیم....گفتم دوستم ساق شلوارت کوتاهه؟؟؟؟گفت ساق نه تاق....بعد هر دو منفجر شدیم فهمیدیم فاقه.....سوژه ای شد به خدا...

borkhar کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 19324
|
تاریخ عضویت : مرداد 1392 

اونروزاکه کوچولوبودم هروقت باخواهرم دعوام میشدمامانم میگفت مثلا هروقت فلان کاروکردبزن توگوشش تاچشاش برق بده یه بارهمین کاروکردم وقتی مامانم گفت چرااین کاروباهاش کردی درجواب گفتم هنوزکه چشاش برق نزده(البته محکمم زدما)

takround کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 5906
|
تاریخ عضویت : آذر 1392 

طفلکی خواهرت، آخه چطوری دلت می اومد؟!

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باقچه و سیگار خاموش موند تو دستم

اعتراف می کنم یه با زنگ زدم ۷۰۰ اپراتور ایرانسل کلی پشت خط منتظر موندم تا بعد یه ربع یه پسره جواب داد منم حواسم دیگه به گوشی نبود هل شدم گفتم: سلام منزل آقای ایرانسل؟

...