راسخون

شبنم

hojjat135 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 14
|
تاریخ عضویت : مرداد 1387 

شبنم

پسرك باهوش نگاهش خبر از كشف تازه ای میداد... دوان ....دوان.... مادر را برای دیدن خدا به حیاط خانه برد.مادر فكر می كرد پسرك جانوری غریب دیده و در تصور خود او را خدا می خواند . اما پسرك با دستان كوچكش به شبنمی اشاره كرد كه بر روی گلبرگ های سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاك و معصومانه كودكش اشك ریخت و او را در آغوش كشید
كودك پاكترین ذره را خدا می دانست

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

داستان خیلی خیلی زیبایی بود ممنون