روحیه ی عجیبی داشت. همیشه شاد بود و لبخند می زد. روزی به من گفت: چهره ات نورانی و سفیدترشده! انگار وقتش رسیده که تو هم شهید شوی! بعد با خنده سوال کرد: فکر می کنی اگر شهید شوی، پدرت چه سوری به ما می دهد؟ من هم گفتم: فکر می کنم آبگوشت! پاسخ داد: پس بمان! نیاز نیست بروی!


مسافران آسمان، ص103، شهید احمد صادقی