پيشرفت
صبح روز تعطيل ، آسمان آبي ، ابر سفيد ، برگ رنگي ، و آواز خوش پرنده اي همه دست به دست هم مي دهند تا از انرژي حيات بهره گيرم ، حس هاي ناخوشايند را رها کنم ، حس هايي که از تغيير برنامه ناگهاني ام به وجود آمده بود : حسادت ، قضاوت ، ترس ، اجحاف و پشيماني . ديدن انواع احساس ناخوشايند را هم مديون روز زيباي پاييزي هستم زيرا تا زماني که در حال بد بودم توانايي بررسي درونم را نداشتم و بودن در آن حال بد را ترجيح مي دادم اما همين که دل به نسيم خوش پاييزي سپردم و چشم را به برگ هاي الوان ، ديدم که از درون جوشانم بيرون آمدم ، غم را سوار بر ابرهاي سفيد در آسمان آبي رهايش کردم و آسوده شدم .
حال با فراغ بال بر آن تخته سنگ کنار درياچه نشستم و منتظر شدم تا دوباره آن درياچه آبي آرام ، آرام گيرد و تلاطم تيره آب درياچه رخت بربندد . براي امروز خود ، هدفي کوتاه مدت در نظر گرفته بودم ، ولي آن طور که بايد نشد . شايد اگر« هر راست را نشايد » کردار آن روزمان بود هدفمان دست يافتني بود ، ولي به هر تقدير شرايط تفاوت کرد و برنامه مان تغيير يافت .
حال چه بايد کرد ؟ به آرامي راه هاي گوناگون را از نظر گذراندم و آنچه در انتهاي هر مسير بود ديدم . من هنوز توانايي انتخاب ، بهترين را داشتم و اگر ماندم و شرايط ماندن را پذيرفتم نه اجبار که از اختيار بود و از سر همدلي .
با اين کوه انرژي چه کنم ؟ مي توانم اين انرژي نهفته را براي پيشبرد امور ديگري که در برنامه اي ديگر گنجانده بودم به کار گيرم و کار فرداهايم را امروز انجام دهم .
اگر چه اين تعطيلات آنگونه که در انتظارش بودم از راه نرسيد اما روزهايي از بهترين روزهاي زندگي ام بود که توانايي هايم را بار ديگر به ياد آورد .
منبع:مجله راه کمال،شماره 24.