:.¸¸.•`¯`•.¸ دلنوشته های زیبای مهدوی :.¸¸.•`¯`•.¸
چه انتظار عجيبي
تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي !
عجيب تر آن كه چه آسان نبودنت شده عادت
چه بي خيال نشستيم نه كوششي ، نه تلاشی
فقط نشسته و گفتيم :خدا كند كه بيايي
این جشن ها برای من آقا نمی شود
با این چراغ ها شب من پا نمی شود
من بیشتر برای خودم گریه می کنم
این جشن ها برای تو بر پا نمی شود
خورشیدی و نگاه مرا می کنی سفید
می خواستم ببینمت اما نمی شود
شمشیرتان کجاست؟ بزن گردن مرا
وقتی که کور شد گرهی، وا نمی شود
این زندگی بدون تو تلخ است مثل زهر
با زهر ما، آب گوارا نمی شود
آقا! جسارت است ولی زودتر بیا
این کارها به صبر و مدارا نمی شود
باور مکن تو را به هوای تو خواستم
با این قدی که پیش شما تا نمی شود
حجت الاسلام رضا جعفری
آقا اجازه! خسته ام از اینهمه فریب
از های و هوی مردم این شهر نانجیب
آقا اجازه! گندم و حوا بهانه بود!
آدم نمی شوند...! بیا: ماجرای سیب..
و باز برای اویی که ورای دیگران است:
آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران
آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!
قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!
»اصلا به این نوشته بگویید «داستان
من خسته ام فقط از «خاک»، از زمین
از طعنه های «آتش» و از آخرالزمان!
آقا اجازه! سیر شد از ما خدای عشق
از بس به جای داغ تو خوردیم حرص نان!
آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کویر
باران بگو که باز ببارد از آسمان
اهل بهشت یا که جهنم؟ خودت بگو؟
! آقا اجازه هست؟! نه در این و نه در آن
«یک پای در جهنم و یک پای در بهشت»
در زیر دستهای نجیبت بده امان!
آقا اجازه................................!
...........................................!
باشد! صبور می شوم اما تو لا اقل
دستی برای من بده از دورها تکان...
گفتم: كه روی ماهت از من چرا نهان است؟
گفتا: تو خود حجابی ور نه رخم عیان است!
گفتم: كه از كه پرسم جانا نشان كویت؟
گفتا: نشان چه پرسی ؟ آن كوی بینشان است!
آسمان برخاست کز همّت کند مهر جبینم
آب گشته، سوخته، با نغمه های آتشینم
چشم دل بگشودم و دیدم که عالم را سراسر
تیره تر از شب، بسان صبح روز واپسینم
جنگ ها، انسان کشی ها، قتل و غارت ها، ستم ها
کرده دل را قُلزُم (دریای پرآب) خون همچو دامان زمینم
آه مادرها که فرزندانشان از دست رفته
گاه آید از یسار و گاه آید از یمینم
غرّش تانک و مسلسل ها و توپ و بمب و موشک
می رسد بر گوش، هر دم با صدای سهمگینم
با دلی خون داشت هر کس انتظار مصلحی را
همچو من کز اشک خونین شسته دائم آستینم
آن یکی می گفت موسی مصلح دنیاست، آری
دیگری می گفت کو، آن عیسی گردون نشینم؟
و آن دگر می خواند بودا را به سوز و شور دیگر
دیگری می گفت کو آن رهبر صلح آفرینم؟
من نه عیسی و نه موسی و نه بودا بود فکرم
خواستم تا رهبری بالاتر از آن برگزینم
...گرد ماه عارضش گردیدم و گفتم که هستی؟
ای اسیر تار زلفت گشته هوش و عقل و دینم
گفت من فرزند زهرا مهدی صاحب زمانم
نور چشم عسکری نَجل (= فرزند) امیرالمؤمنینم
من ز مادر، افتخار نسل شمعون الصفایم*
وز پدر باشد نسب از شخص ختم المرسلینم
یوسف مصر وجودم، زیب بخش (=زیب یعنی زینت) هست و بودم
گفته در قرآن درودم، ذات ربّ العالمینم
جسم ها را جان فزاید، روح ها را روح بخشد
می خورد بر هم چو لب های مسیحا آفرینم
حجّتم باب المرادم، مهدیم خیرالعبادم
عقل را عین الحیاتم، عشق را حقّ الیقینم
گوهر مکنون (=پوشیده) حق از سیزده دریای وحیم
بلکه خود دریای فیض سیزده دُرّ ثمینم
رهنمای موسی عمران به نیل و طور سینا
مقتدای عیسی مریم به چرخ چارمینم
صولت شیر خدا پیداست در ماه جمالم
نور ختم الانبیا می تابد از مهر جبینم
انتقام خون مظلومان به تیغ ذوالفقارم
اقتدار قادر منّان به عزم راستینم
اشک زهرا از سپهر دیده ام ریزد چو باران
داغ محسن مانده چون آتش به قلب نازنینم
ای خوش آن روزی که بهر دوستانم رخ نمایم
من که چون یوسف به چاهِ غیبت کبری مکینم
تا شود نزدیک (میثم) روز موعود ظهورم
کن دعا با شیعیان بر درگه حیّ مبینم
بخشی از شعر استاد غلامرضا سازگار