:.¸¸.•`¯`•.¸ دلنوشته های زیبای مهدوی :.¸¸.•`¯`•.¸
تا نداده حق پرستى جاى خود بر بت پرستى
بت شکن شو چون خلیل و دفع خوى آزرى کن
تا به کى چرخ ستمگر بر مدار ظلم گردد؟
تا کند اندر مدار عدل گردش، محورى کن!
تا به کى از دورى ماه رخت کوکب شمارم؟
چرخ دین را مهر شو، در آسمان روشنگرى کن
شاهباز دین ز هر سو مى خورد تیرى، خدا را
طایر بشکسته بال دین حق را شهپرى کن
تیغ برکش از نیام و قصد جان دشمنان کن
پاى برزن بر رکاب و حمله هاى حیدرى کن
اى همه جان ها به لب از هجر رویت، چهره بگشا!
وى همه آثار هستى از تو مشتق، مصدرى کن
تا به کى در پرده مانى ماه من! روشنگرى کن
تا کنى هر دلبرى را عاشق خود، دلبرى کن
جلوه اى کن! زهره را چون ذرّه محو خویش گردان
رخ نما و مشترى را بر رخ خود مشترى کن
قاف تا قاف جهان پر شد ز ظلم اى حجّت حق
تکیه زن بر مسند عدل الهى، داورى کن
موج بحر کفر، پهلو مى زند بر ساحل دین
نوح شو، توفان به پا کن! فُلْک دین را لنگرى کن
بى رُخت بسته به روى همه، درهاى امید
بگشا بر رخ احباب در از رحمت خویش
گرچه غرقیم به دریاى گناهان، لیکن
شرمساریم و خجالت زده از غفلت خویش
اى نهان ساخته از دیده ما صورت خویش
بدر از پرده غیب آى و نُما طلعت خویش
طاق شد، طاقت یاران بگشا پرده ز رخ
اى نهان ساخته از دیده ما صورت خویش
نه همین چشم به راه تو مسلمانانند
عالمى را نگران کرده اى از غیبت خویش
آمد از غیبت تو، جان به لب منتظران
همه دادند ز کف حوصله و طاقت خویش
فخر جهانیان شد، ننگ صنم پرستى
جانا ز پرده بنماى، روى خدانما را
اى آشکارِ پنهان! بُرقَع ز رخ برافگن
تا جلوه ات ببینم، پنه
رخ زیباى تو را، یاسمن آیینه به دست
قد رعناى تو را سروِ جوان چشم به راه
در شبستان شهود اشک فشان دوخته اند
همه شب تا به سحر خلوتیان چشم به راه
ان و آشکارا
تو شبى محفل ما را زرخت روشن کن
اى که نام تو بود روشنى محفل ما
ما که در بحر جهان کِشتى سرگردانیم
اى نجى الله ثانى
بازآى و قدم نه به سر دیده، که شاید
روشن شود از پرتو سیماى تو چشمم
چون دیده نرگس که شد از روى تو روشن
دارد هوس نرگس شهلاى تو چشمم
بنما ساحل ما
روى دل سوى تو داریم به صد عجز و نیاز
جز تو ابزار نداریم به کس حاجت خویش
جز تو ما را نبود ملجأیى اى حجّت حق
باد سوگند تو را بر شرف و عصمت خویش
آن که در پرده، دل خلق جهانى برباید
چه قیامت شود آن لحظه که از پرده برآید؟!
بر فلک آن نه هلال ست، که انگشتِ تماشا
مه برآورده، که ابروى تو بر خلق نُماید!
هم بود چون شمس پنهان در سحاب اما چنان
نور او در جمله عالم هست از او برقرار
گر نبیند کس عیان در روز نور آفتاب
از یقین بر دیده اش باشد غبارى برقرار
چشم دنیا شده چون دیده یعقوب سفید
همچو یوسف که فکنده است به چاهت اى دوست
خیز و بر مسند اجلال و شرف تکیه بزن
تا ببینند همه عزّت و جاهت اى دوست
مى نشینم چو گدا بر سر راهت اى دوست
شاید اُفتد به من خسته نگاهت اى دوست
به امیدى که ببینم رخ زیباى ترا
مى نشینم همه شب بر سر راهت اى دوست