:.¸¸.•`¯`•.¸ دلنوشته های زیبای مهدوی :.¸¸.•`¯`•.¸
ظهور مهدی زیباست؛ زیرا ظهور زیباییهاست.
ای پدر! که دل خسته در چاه غیبت نشستهای، ظهور کن که «یا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا کُنَّا خَاطِئِینَ (یوسف:97)؛ ای پدر ما! آمرزش گناهانمان را برایمان بخواه، به راستی که ما خطاکار بودیم.»
جز او به هیچ واقعهای دل نبستهایم، موعود جمعه! چه زمان جمعه موعود میرسد؟
ظهور مهدی زیباست؛ زیرا ظهور زیباییهاست.
کدامین جمعه او مهمان خانههایمان میشود و لبانمان، خندان به مژده ظهورش؟
به هوش باش که حسین علیه السلام را منتظرانش کشتند. ای منتظر تو چه خواهی کرد؟
کی میشود صبح ناشتای چشممان را به نگاه تو بگشاییم و شام تصویر تو را به قاب خوابهایمان ببریم و شب و روزمان در فضای ظهور تو بگذرد.
آه! هجر تو ز درد و داغ دلگیرم کرد و اندوه و غم زمان زمینگیرم کرد. من پیر سال و ماه نیستم؛ اما این رفتن جمعه، جمعه ها پیرم کرد.
در اضطراب، چه شبها که صبحشان گم شد و چه روزها که گرفتار روز هفتم شد.
یا رب ظهور مهدی ما عن قریب کن
بیرون دگر ز قلب جنابش شکیب کن
تقدیر ما اگر نبود درک عهد وصل
توفیق دیدن رخ ماهش نصیب کن
تو هم یک گوشه چشمی به ما کن
نگاهی هم به این بیچاره ها کن
بلای هجر ما را مبتلا کرد
عنایت کن ز ما دفع بلا کن
یار من یوسف نیا اینجا کسی یعقوب نیست
لحظه ای چشمانشان از دوریت مرطوب نیست
ای گل زیبای من از غربتت اشکی نریخت
نازنین اینجا خدا هم پیششان محبوب نیست
نوبهارم در فراقت هیچ کس محزون نشد
منجی انسانیت اینجا شرایط جور نیست
گر چه در هر جمعه ای زیبا دعایت میکنند
این دعاها بر زبان است جنسشان مرغوب نیست
کجاست منتظر تو چه انتظار عجیبی؟
تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی
عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت
چه کودکانه دل سپردیم به بازی قسمت
چه بی خیال نشستیم، نه کوششی نه تلاشی
فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که دلشکسته ایم و خسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ها
دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد نیامدی
هنوزم انتظار و انتظار است
هنوزم دل به سینه بی قرار است
هنوزم خواب میبینم به شب
همان مردی که بر اسبی سوار است
همان مردی که آید جمعه روزی
و این پایان خوب انتظار است
شب از حضیض نهان سوی اوج میآیند
چو وقت رسد، فوج فوج میآیند
قسم به صبر و صفاشان به رأیشان سوگند
به شیهه نفس اسب هایشان سوگند
که گرد ظلمت شب به باره میشویند
به خون تازه زمین را دوباره میشویند