:.¸¸.•`¯`•.¸ دلنوشته های زیبای مهدوی :.¸¸.•`¯`•.¸
آه! هجر تو ز درد و داغ دلگیرم کرد و اندوه و غم زمان زمینگیرم کرد. من پیر سال و ماه نیستم؛ اما این رفتن جمعه، جمعه ها پیرم کرد.
کی میشود صبح ناشتای چشممان را به نگاه تو بگشاییم و شام تصویر تو را به قاب خوابهایمان ببریم و شب و روزمان در فضای ظهور تو بگذرد.
من جز عشق تو آغاز و پایانی ندارم. سر مینهم در کوی عشقت، جان میدهم در راه عشقت، من چه گویم؟ من به جز عشقت سر و جانی ندارم.
نیمه شعبان روز امید بشر بود و شادی امروز ما نهضت فردای توست.
در اضطراب، چه شبها که صبحشان گم شد و چه روزها که گرفتار روز هفتم شد.
یا مولانا یا صاحب الزمان! از ما به جز بدی که ندیدی، ببخشمان.
ای کاش تمام پنجرهها رو به تو باز میشدند، آن گاه تمام خانهها آفتابی بودند.
آرزوهایم زیر انبوهی از خاکستر، هنوز هم نفس میکشند، هنوز هم شعله ورند. ای کاش میدانستم، نسیم مهربانی تو کدامین جمعه میوزد.
مهدی جان! غم دنیا همه کس را بفریبد، اما صد دریغ، هیچ کس در پی فهمیدن غمهای تو نیست.
این جمعه هم گذشت؛ اما یک روز جمعه، کسی آرام میآید؛ او نگاهش خیس عرفان است؛ قدمهایش پر از معنا، دلش از جنس باران است؛ کسی فانوس بر دستش، مثال نور میآید؛ امید قلب ما روزی، مثال نور میآید.
بی تو ای صاحب زمان بی قرارم هر زمان. از غم هجر تو من دلخستهام؛ همچون مرغی بال و پر بشکستهام.
ای وسعت آسمان آبی، ای آیینه سبز آفتابی، ای رخشندهترین ستاره عشق، ای کاش به شام ما بتابی.
جز او به هیچ واقعهای دل نبستهایم، موعود جمعه! چه زمان جمعه موعود میرسد؟
نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست
زین دو صد ترانه یکی هم برای تو نیست
نیا گل نرگس به جان تشنه عشق
دعا، دعای ظهور است، ولی برای تو نیست
من که میدانم لیاقت بهر دیدارت ندارم
قابلیت بهر ره بردن به دربارت ندارم
حلقه وار این سر اگر کوبم به درب آستانت
من تو را میخواهم از تو، کار با اغیار ندارم
مهدی جان! وقتی طلوع کنی، نیلوفران سر از سجده برمیدارند.