:.¸¸.•`¯`•.¸ دلنوشته های زیبای مهدوی :.¸¸.•`¯`•.¸
خدوندا نصیبم کن ظهورش
ز پشت ابر غیبت ظهورش کن
منور کن جهانی را به نورش
بود محرابم ابروی تو ای دوست
نمازم جانب کوی تو ای دوست
اگر حبل المتی فرموده قرآن
نباشد غیر گیسوی تو ای دوست
نشانم ده جمال حق نمایت
کجایی تا کنم جان را فدایت
اگر جان من ارزش ندارد
جز آن چیزی ندارم رونمایت
امامان ، عاشق روی تو بودند
به یاد طره ی موی تو بودند
در آن سوز و گداز نیمه شبها
ز جان و دل دع گوی تو بودند
نهاده بنده ای از بندگانت
سر خود را به خاک آستانت
تو آقایی ، کریمانه تو یک جا
نظر فرما به خوبان و بدانت
الا ای میوه ی قلب پیامبر
فروغ دیده ی ساقی کوثر
تو گر آیی شود خو شحال مسرور
دل غمیده ی زهرای اطهر
الا ای آنکه داری جلوه ی ذات
نصیب من نما فیض ملاقات
مراد من بود خشنودی تو
نمی خواهم ز تو کشف و کرامات
بود در انتظارت محفل ما
ببین بسی تابی جان و دل ما
بسیا بگذاری ای آرام دلها
قدم بر دیده ی ناقابل ما
به آه و ناله شبهای مولا
به سوز سینه ی مجروح زهرا
عزیزا جز وصال بی زوالت
ندارم از خدا دیگر تمنا
از آن روزی که سیلی خورد زهرا
سیه شد روزگار اهل معنا
شنیدم زعارفی حکم فرج را
کند زهرای سیلی خورده امضا
بیا دوباره پاک کن ز جادهها غبار را
به عاشقان نوید ده رسیدن بهار را
تمام لحظههای من فدای یک نگاه تو
بیا و پاک کن ز دل حدیث انتظار را
تپد در سینه ، قلب من به یادت
به یادت می کنم حق را عبادت
غم تو عاشقت را کرد بیما
نمیخواهی کنی از او عیادت؟
تا کی به شکل خاطرهای گم ببینمت؟
در عطر سیب و مزه گندم ببینمت؟
من آن همیشه چشم به راهم به من بگو
یک جمعه در هزاره چندم ببینمت؟
بیا که با تو قامت عشق تا نمی شود
لب غنچه بی تو به خنده وا نمی شود
همه شب در هجر رخت مویه کنان
این بغض جز به دیدار تو وا نمی شود
از فکر گناه پاک بودن عشق است
از هجر تو سینه چاک بودن عشق است
آن لحظه که راه می روی آقاجان
زیر قدم تو خاک بودن عشق است