:.¸¸.•`¯`•.¸ دلنوشته های زیبای مهدوی :.¸¸.•`¯`•.¸
ای رفته کم کم از دل و جان ، ناگهان بيا
مثل خدا به ياد ستمديدگان بيا
قصد من از حيات، تماشای چشم توست
ای جان فدای چشم تو؛ با قصد جان بيا
چشم حسود کور، سخن با کسی مگو
از من نشان بپرس ولی بی نشان بيا
ايمان خلق و صبر مرا امتحان مکن
بی آنکه دلبری کني از اين و آن بيا
قلب مرا هنوز به يغما نبردهای
ای راهزن دوباره به اين کاروان بيا
تمام طول هفته رو ب انتظار جمعه ام
من را برای هر چه خطا کرده ام ببخش
ای مهربان که بر تو جفا کرده ام ببخش
پشت و پناه من شده ای هر زمان ولی
پشت تو را به غصّه دو تا کرده ام ببخش
بعد از هزار سال که در می زنی ببین
در را به روی غیر تو وا کرده ام ببخش
من گم شدم در ازدحام هوس های نفسی ام
دست تو را دوباره رها کرده ام ببخش
آقا برای گرمی بازارتان فقط
بر شیشه های یخ زده «ها» کرده ام ببخش
من را فدای جان خودت خواستی و من
خود را بلای جان شما کرده ام ببخش
مولای غریبم
من شنیدم که شما فصل بهاری آقا
به دل خسته ی ما صبر و قراری آقا
عمر امسال گذشت و خبری از تو نشد
هوس آمدن این هفته نداری آقا؟
در هیاهوی شب عید،تو را گم کردیم
غافل از اینکه شما اصل بهاری آقا..
اللهم صلی علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
آنقدر گریه کنم تا بخری بار مرا
قدر یک عمر فقط گریه بدهکارم من
کرمی کن بپذیر عمر بدهکار مرا
پهن کردم سر راه تو بساطی دل شب
تا که رونق دهد احسان تو بازار مرا
پرده پوشی تو پایم به حرم وا کرده
به کناری نزدی پرده اسرار مرا
گردنی کج سر پایین به پناه آمده ام
شود آیا سر و سامان بدهی کار مرا
آمدم تا که بگویم به خودم بد کردم
تا که اسباب شفاعت کنی اقرار مرا
آخر کار شده شوق شهادت دارم
پس به تأخیر میانداز تو دیدار مرا
خاک جبهه چقدر بوی وصالت دارد
کاش پاسخ بدهی خواهش و اصرار مرا
ناز دلدار کشیدن تن بی سر خواهد
بین جبهه بنگر شاهد گفتار مرا
حال مهمان شده ای....وقت پذیرایی ماست
بشنو این روضه بین در ودیوار مرا