كمك به ديگران 2
راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
رو كرد به من و گفت :- اقاي معصومي ! خدا شما را خير بدهد ! از تو مي خواهم با شناختي كه از افراد داري ، آنهايي را كه محتاج اند و يا مشكل دراند ، شناسايي كني تا بلكه بتوانيم گره اي از كارشان باز كنيم . اما به شرط اينكه جايي بازگو نشود و با آبروي كسي هم بازي نشود . از آن پس ، مبالغي پول در اختيارم مي گذاشتند و من نيز آن وجوه را بين افرادي كه نيازمند بودند ، تقسيم مي كردم . هر از چند گاهي روغن ، قند ، لباس و ... مي داد و به طور ناشناس به خانه هايي كه نيازمند بودند ، مي بردي و تقسيم مي كرديم . روزي در چهار راه خيرات ِ شيراز، بر حسب اتفاق با ايشان موجه شدم . پس از احوالپرسي گفت : آقاي معصومي ! اين وقت روز اينجا چه كار مي كني ، خير است ؟گفتم : - عازم مدرسه ناشنوايان هستم كه دختر خودم هم در آنجا درس مي خواند . مي روم تا در نقاشي آنجا و چسباندن موكت ها به آنها كمك كنم . از وضعيت مدرسه پرسيد ، توضيح دادم :« مدرسه ناشنوايان ، دولتي نيست ؛ بلكه يك مدرسه موقوفه است كه آموزش و پرورش زياد كمكي نمي كند ، خود اوليا همكاري مي كنند و امكانات آنجا را فراهم مي كنند.»بلافاصله پس از شنيدن حرفهاي من ، همراهم به راه افتاد و براي ديدن مدرسه آمد . وقتي مدير مدرسه ما را ديد ، جلو آمد و به من نزديك شد و گفت :- حاجي ! ايشان كي هستند؟ گفتم: - فرمانده منطقه هوايي شيراز ، تيمسار ياسيني .مدير مدرسه تا آمد سر صحبت را باز كند و از مشكلات و نيازهاي مدسه بگويد ، تيمسار ياسيني ، رو كرد به ايشان و گفت : چه كمكي از دست ما ساخته است ؟ مدير مدرسه گفت :- بستگي به شما دارد كه چه كمكي بتوانيد بكنيد . فرداي آن روز ، در محل كارم بودم كه تيمسار ياسيني وارد اتاق شد، چكي به مبلغ 50 هزار تومان براي كمك به مدرسه تحويلم داد و گفت :«اگر باز كمكي لازم بود ، بگو تا انجام بدهم .» من كه روحيه او را مي شناختم و مي دانستم كه در امر خير هيچ دريغ نمي ورزد ، جرات يافتم و گفتم : راستش را بخواهي تيمسار! مدرسه كلاس بهداشت هم ندارد . اگر بخواهند به يكي از بچه ها آمپولي تزريق كنند ، بايد آنها را روي ميز بخوابانند و خلاصه هيچ امكانات مناسبي در اين رابطه وجود ندارد . فرداي آن روز مرا به دفتر كارش فراخواند . وقتي وارد شدم ، باز مبلغي پول به من داد تا تخت ، تشك ، موكت و ... تهيه كنم و اتاقي را در مدرسه براي امور بهداشتي و تزريقاتي مجهز كنم . همين كار را كردم و آن اتاق هنوز هم در آن مدرسه وجود دارد .
(محمد معصومي ، شهيد عليرضا ياسيني )