راسخون

اصحاب وياران امام علی (ع)

mohsen_alavi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8348
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

 

اصحاب و یاران امام علی ع

mohsen_alavi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8348
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

شرح حال اويس قرنى
دوّم :اُوَيـْس قـَرَنـى ، صـُهيل يَمَن و آفتاب قَرَن از خِيار تابعين و از حواريّين اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام و يـكـى از زُهـّاد ثـَمـانـيـه (161) بـلكـه افـضـل ايشان است و آخرى از آن صد نفر است كه در صِفّين با حضرت امير عليه السّلام بـيـعـت كـردنـد بـه بـذل مـهـجـه شـان در ركـاب مـبـارك او و پـيـوسـتـه در خـدمـت آن جناب قـتـال كـرد تـا شـهـيـد شـد. و نـقـل شـده كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم به اصحاب خود فرمود كه بشارت باد شما را به مـردى از امـّت مـن كـه او را اويـس گـويـنـد هـمـانـا او مـانـنـد ربـيـعـه و مـُضَر را شفاعت مى كـنـد.(162) و نـيز روايت شده كه حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم شهادت داد از براى او به بهشت و هم روايت شده كه فرمود:
تَفُوحُ رَو ائِحُ الْجَنَّةِ مِنْ قِبَل الْقَرَنِ و اشَوقاهُ اِلَيكَ ي ا اُوَيْسَ الْقَرَنِ؛
يـعـنـى مـى وزد بـوهـاى بـهـشـت از جـانب قَرَن پس اظهار شوق مى فرمود به اويس قَرَن و فرمود: هركه او را ملاقات كرد از جانب من به او سلام برساند.(163)
بـدان كـه مـوحـديـن عـرفاء، اُوَيْس را فراوان ستوده اند و او را سيد التّابعين گويند، و گـويـنـد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم او را نفس الرحمن و خيرالتابعين ياد كرده و گاهى كه از طرف يمن استشمام نمودى فرمودى اِنّى لاََنْشَقُ رُوحَ الرَّحْمِنٍ مِنْ طَرَفِ الْيَمَن .(164)
گويند: اويس شتربانى همى كرد و از اجرت آن ، مادر را نفقه مى داد، وقتى از مادر اجازت طـلبيد كه به مدينه به زيارت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم مشرّف شود مـادرش گـفـت كـه رخـصـت مـى دهم به شرط آنكه زياده از نيم روز توقف نكنى . اويس به مدينه سفر كرد چون به خانه حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد از قضا، آن حضرت در خانه نبود لا جَرَم اويس از پس يك دو ساعت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را نـديـده بـه يـمـن مـراجـعت كرد. چون حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم مراجعت كـرد، فـرمـود: ايـن نـورِ كـيست كه در اين خانه مى نگرم ؟ گفتند: شتربانى كه اويس نام داشـت در ايـن سـراى آمـد و باز شتافت ، فرمود: در خانه ما اين نور را به هديه گذاشت و برفت .(165)
و از كـتـاب تـذكـرة الا وليـاء نـقـل اسـت كـه خـرقـه رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم را بر حسب فرمان اميرالمؤ منين على عليه السّلام و عمر، در ايام خلافت عمر، به اويس آوردند و او را تشريف كردند؛ عمر نگريست كه اويس از جـامه عريان است الاّ آنكه گليم شترى برخود ساتر ساخته ، عمر او را بستود و اظهار زهد كرد و گفت : كيست كه اين خلافت را از من به يك قرص نان خريدارى كند؟ اويس گفت : آن كـس ‍ را كـه عـقـل بـاشـد بدين بيع و شراء سر در نياورد و اگر تو راست مى گوئى بگذار و برو تا هر كه خواهد برگيرد! گفت : مرا دعا كن ؛ اويس گفت : من از پس هر نماز، مؤ منين و مؤ منات را دعا گويم اگر تو با ايمان باشى دعاى من ترا در يابد والاّ من دعاى خويش ‍ ضايع نكنم !(166)
گويند : اويس بعضى از شبها را مى گفت : امشب شب ركوع است و به يك ركوع شب را به صـُبـح مى آورد و شبى را مى گفت : امشب شب سجود است و به يك سجود شب را به نهايت مـى كـرد! گـفـتـنـد: اى اويـس ايـن چـه زحـمـت اسـت كـه بـر خـود مـى بينى ؟ گفت : كاش از ازل تا ابد يك شب بودى و من به يك سجده به پاى بردمى !(167)

mohsen_alavi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8348
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

شرح حال حارث همدانى
سـوم ـ حـارث بـن عـبداللّه الا عور الهَمْدانى (168) (به سكون ميم ) از اصحاب امـيـرالمـؤ مـنين عليه السّلام و دوستان آن جناب است . قاضى نوراللّه گفته : در تاريخ يافعى مذكور است كه حارث صاحب حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام بوده و به صحبت عـبـداللّه بـن مـسـعـود رسـيـده بـود و فـقـيـه بـود و حـديـث او در سـُنـَن اَرْبَعه مذكور است (169) و در كتاب ميزان ذَهَبى مسطور است كه حارث از كِبار علماء تابعين بـود، و از ابـن حـيـّان نـقـل نـمـوده كـه حـارث غـالى بـود در تشيّع .(170) و از ابـوبـكـر بـن ابـى داود كـه از عـلمـاء اهـل سـنـّت اسـت نـقـل كـرده كه او مى گفت كه حارث اعور، اَفْقَه ناس و اَفْرَض ناس و اَحْسَب ناس بوده و عـلم فـرايـض را از حـضـرت امـيـر عـليـه السـّلام اخـذ نـمـوده و نَسائى با آنكه تعنّت در رجال حديث مى كند حديث حارث را در سُنَن اربعه ذكر نموده و احتجاج به آن كرده و تقويت امـر حـارث كـرده .(171) و در كـتاب شيخ ابوعمرو كَشّى مسطور است كه حارث شـبـى بـه خدمت حضرت امير عليه السّلام رفت ، آن حضرت پرسيدند كه چه چيز ترا در اين شب به نزد من آورده ؟ حارث گفت : واللّه ! دوستى كه مرا با تُست مرا پيش تو آورده ؛ آنـگاه آن حضرت فرمودند: بدان اى حارث كه نميرد آن كسى كه مرا دوست دارد الاّ آنكه در وقت جان دادن مرا ببيند و به ديدن من ، اميدوار رحمت الهى گردد و همچنين نمى ميرد كسى كه مـرا دشـمـن دارد الاّ آنـكـه در آن وقت مردن مرا ببيند و از ديدن من ، در عرق خجالت و نااميدى نـشـيـنـد.(172) اين روايت نيز در بعضى از اشعار ديوان معجز نشان آن حضرت مذكور است :
شعر :

ياحار هَمْد انَ مَنْ يَمُتْ يَرَني
مِنْ مُؤ مِنٍ اَوْمُنافِقٍ قُبُلا(173)

(الابيات )
فـقـير گويد: بدان كه نَسَب شَيْخُنَا الْبَهائى ـ زيدَ بهائُهُ ـ به حارث مذكور منتهى مى شود و لهذا شيخ بهائى گاهى حارثى از خود تعبير مى فرمايد.(174)
و ايـن حـارث هـمـان است كه حضرت امير عليه السّلام را ديد با حضرت خضر در نخيله كه طـَبـَق رُطَبى از آسمان بر ايشان نازل شد و از آن خوردند اما خضر عليه السّلام دانه او را دور افـكـند ولكن حضرت امير عليه السّلام در كف دست جمع كرد، حارث گفت : گفتم به آن حضرت كه اين دانه هاى خرما را به من ببخش ، حضرت آنها را به من بخشيد، من نشاندم آن را بيرون آمد خرمايشان پاكيزه كه مثل آن نديده بودم .(175)
و هـم روايـت است كه وقتى به حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام عرض كرد كه دوست دارم كـه مـرا گـرامـى دارى بـه آنـكـه بـه مـنـزل مـن درآئى و از طـعـام مـن مـيـل فـرمـائى حـضـرت فـرمـود: بـه شـرط آنـكـه تـكـلُّف نـكـنـى بـراى من چيزى را، پس داخل منزل او شد؛ حارث پاره نانى براى آن حضرت آورد حضرت شروع كرد به خوردن ، حـارث گـفـت : بـا من دَراهِمى مى باشد و بيرون آورد و نشان داد و عرض كرد اگر اذن دهيد بـراى شـمـا چيزى بخرم ، فرمود: اين نيز از همان چيزى است كه در خانه است يعنى عيبى ندارد و تكلّف ندارد.(176)

mohsen_alavi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8348
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

شرح حال حُجْربن عدى
چـهـارم ـ حـُجـْر(177) ابـن عـدى الكـندى الكوفى از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السـّلام و از اَبْدال است ، در كامل بهائى است كه زهد و كثرت عبادت او در عَرَب مشهور بـود، گـويند شبانه روزى هزار ركعت نماز كردى (178) و در مجالس است كـه صـاحـب اسـتـيـعـاب گـفته كه حُجر از فضلاى صحابه بود و با صِغَر سن از كِبار ايشان بود و مستجاب الدَعوة بود و در حرب صفّين از جانب اميرالمؤ منين عليه السّلام امارت لشـكـر كـِنـْدَه بـه او مـتـعـلّق بـود و در روز نـهـران امير لشكر حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام بود.(179)
عـلامـه حـلّى 1 فـرمـوده كـه حـُجـر از اصـحـاب حـضـرت امـيـر عـليـه السـّلام و از اَبـْدال بوده ، و حسن بن داود ذكر نموده كه حُجر از عظماء صحابه و اصحاب اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام اسـت يـكـى از امـراى مـعـاويـه به او امر كرد كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السـّلام را لعـن كـنـد او بر زبان آورد كه اِنَّ اَميرَ الْوَفد اَمَرَنى اَنْ اَلْعَنَ عَلّيا فَالْعَنُوهُ لَعَنَهُ اللّهُ.
حُجر با بعضى از اصحاب خود به سعايت زياد بن ابيه و حكم معاويه بن ابى سفيان در سنه پنجاه و يك شربت شهادت چشيد.(180)
فـقـيـر گـويـد: كـه اسامى اصحاب او كه با او كشته شدند از اين قرار است : شريك بن شدّاد الحَضْرمى ، وصَيْفىّ بن شِبْل الشّيْبانى ، و قَبيصَة بن ضُبَيْعَة العَبسى ، و مـُجـْرِز بـن شـهـاب الْمـِنـْقـَرِىّ، و كِدام بن حيّان العنزى ، و عبدالرحمن بن حسّان العنزى . و قـبـور ايـشـان بـا قـبـر شـريـف حـجـر در عـَذْراء ـ دو فـرسـخـى دمـشـق ـ واقـع اسـت ، و قـتـل حـجـر در قـلوب مـسـلمـانـان بـزرگ آمـد و مـعـاويـه را بـر ايـن عـمـل سـرزنـش و تـوبـيـخ بـسـيـار نمودند. و روايت شده كه معاويه وارد شد بر عايشه ، عـايـشـه بـا وى گـفـت كـه چـه واداشـت تـرا بـر كـشـتـن اهـل عـَذْراء حـُجـر و اصـحـابـش ؟ گـفـت اى امّ المـؤ مـنـيـن ديـدم در قـتـل ايـشـان صلاح امّت است و در بقاء ايشان فساد امّت است لاجرم ايشان را كشتم ؛ عايشه گفت : شنيدم از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه فرمود كشته خواهد شد بعد از مـن بـه عـذراء كـسـانـى كـه غـضـب خـواهـد كـرد حـق تـعـالى بـراى ايـشـان و اهـل آسـمـان .(181) و نـقـل شده كه ربيع بن زياد الحارثى كه از جانب معاويه عـامـل خـراسـان بود چون خبر شهادت حُجر را بشنيد خداى را بخواند و گفت : اى خدا! اگر ربيع را در نزد تو قرب و منزلتى است جان او را مُعَجلاً قبض كن ! هنوز اين سخن در دهان داشت كه وفات نمود.(182)

mohsen_alavi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8348
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

رُشَيْد هَجَرى
پـنـجـم : رُشـيد هَجَرى از مُتَمسّكين به حبل اللّه المتين و از مخصوصين اصحاب اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام بـوده . عـلاّمه مجلسى رحمه اللّه در جلاء العيون فرموده : شيخ كَشّى بـه سـنـد مـعـتـبـر روايـت كـرده اسـت كه روزى ميثم تمّار كه از بزرگان اصحاب حضرت امـيـرالمـؤ منين عليه السّلام و صاحب اسرار آن حضرت بود بر مجلس بنى اسد مى گذشت نـاگاه حبيب بن مظاهر ـ كه يكى از شهدا كربلا است ـ به او رسيد ايستادند و با يكديگر سخنان بسيار گفتند، حبيب بن مظاهر گفت كه گويا مى بينم مرد پيرى كه پيش سر او مو نـداشـتـه بـاشـد و شـكم فربهى داشته باشد و خربزه و خرما فروشد او را بگيرند و بـراى مـحبّت اهل بيت رسالت بردار كشند و بردار، شكمش را بدرند. و غرض او ميثم بود. ميثم گفت : من نيز مردى را مى شناسم سرخ ‌رو كه دو گيسو داشته باشد و براى نصرت فـرزنـد پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـيـرون آيـد و او را بـه قتل رسانند و سرش را در دور كوفه بگردانند و غرض او حبيب بود، اين را گفتند و از هم جـدا شـدنـد. اهـل مجلس چون سخنان ايشان را شنيدند گفتند ما از ايشان دروغگوترى نديده بـوديـم ، هـنـوز اهل مجلس برنخاسته بودند كه رشيد هجرى كه از محرمان اسرار حضرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـود بـه طـلب آن دو بـزرگـوار آمـد و از اهل مجلس احوال ايشان را پرسيد، ايشان گفتند كه ساعتى در اينجا توقف كردند و رفتند و چـنـيـن سـخـنـان با يكديگر گفتند؛ رُشَيد گفت : خدا رحمت كند ميثم را اين را فراموش كرده بـود كـه بـگـويد آن كسى كه سر او را خواهد آورد جايزه او را صد درهم از ديگران زياده خـواهـنـد داد. چـون رُشـيـد رفت آن جماعت گفتند كه اين از آنها دروغگوتر است ، پس بعد از انـدك وقـتـى ديدند كه ميثم را بر دَرِ خانه عمرو بن حريث بر دار كشيده بودند و حبيب بن مـظـاهـر بـا حـضـرت امـام حـسـيـن عـليـه السـّلام شـهـيـد شـد و سـر او را بـر دور كـوفـه گردانيدند.(183)
ايضا شيخ كَشّى روايت كرده است كه روزى حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام با اصحاب خـود بـه خـرما ستانى آمد و در زير درخت خرمائى نشست و فرمود كه از آن درخت ، خرمائى به زير آوردند و با اصحاب خود تناول فرمود، پس رُشيد هَجَرى گفت : يا اميرالمؤ منين ، چـه نـيـكو رُطَبى بود اين رطب ! حضرت فرمود: يا رشيد! ترا بر چوب اين درخت بر دار خواهند كشيد؛ پس بعد از آن رُشيد پيوسته به نزد آن درخت مى آمد و آن درخت را آب مى داد، روزى بـه نـزد آن درخـت آمـد ديـد كـه آن را بـريـده انـد گـفـت اجـل من نزديك شد؛ بعد از چند روز، ابن زياد فرستاد و او را طلبيد در راه ديد كه درخت را بـه دو حـصـّه نـمـوده انـد گـفت : اين را براى من بريده اند؛ پس بار ديگر ابن زياد او را طـلبـيـد و گـفـت : از دروغـهاى امام خود چيزى نقل كن . رشيد گفت : من دروغگو نيستم و امام من دروغـگو نيست و مرا خبر داده است كه دستها و پاها و زبان مرا خواهى بريد. ابن زياد گفت بـِبـَريـد او را و دسـتها و پاهاى او را ببريد و زبان او را بگذاريد تا دروغ امام او ظاهر شود؛ چون دست و پاى او را بريدند و او را به خانه بردند خبر به آن لعين رسيد كه او امـور غـريبه از براى مردم نقل مى كند، امر نمود كه زبانش را نيز بريدند و به روايتى امر كرد كه او را نيز به دار كشيدند.(184)
شـيـخ طـوسى به سند معتبر از ابوحسّان عجلى روايت كرده است كه گفت : ملاقات كردم اَمَة اللّه دختر رُشيد هَجَرى را گفتم خبر ده مرا از آنچه از پدر بزرگوار خود شنيده اى . گفت : شـنيدم كه مى گفت : كه شنيديم از حبيب خود حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام كه مى گفت اى رُشَيد چگونه خواهد بود صبر تو در وقتى كه طلب كند ولدالزناى بنواميّه و دستها و پاها و زبان ترا ببرد؟ گفتم : يا اميرالمؤ منين ! آخرش بهشت خواهد بود؟ فرمود كه بلى و تـو بـا من خواهى بود در دنيا و آخرت . پس دختر رُشيد گفت : به خدا سوگند! ديدم كه عـبـيـداللّه بن زياد پدر مرا طلبيد و گفت بيزارى بجوى از اميرالمؤ منين عليه السّلام ، او قبول نكرد؛ ابن زياد گفت كه امام تو چگونه ترا خبر داده است كه كشته خواهى شد؟ گفت كـه خـبـر داده اسـت مرا خليلم اميرالمؤ منين عليه السّلام كه مرا تكليف خواهى نمود كه از او بـيـزارى بـجـويـم پـس دسـتـهـا و پـاها و زبان مرا خواهى بريد. آن ملعون گفت : به خدا سوگند كه امام ترا دروغگو مى كنم ، دستها و پاهاى او را ببريد و زبان او را بگذاريد، پـس دسـتـها و پاهاى او را بريدند و به خانه ما آوردند، من به نزد او رفتم و گفتم : اى پدر! اين درد و الم چگونه بر تو مى گذرد؟ گفت : اى دختر! اَلَمى بر من نمى نمايد مگر بـه قـدر آنـكـه كـسى در ميان ازدحام مردم باشد و فشارى به او برسد؛ پس همسايگان و آشنايان او به ديدن او آمدند و اظهار درد و اندوه براى مصيبت او مى كردند و مى گريستند، پـدرم گـفت : گريه را بگذاريد و دواتى و كاغذى بياوريد تا خبر دهم شما را به آنچه مـولايـم امـيـرالمـؤ مـنـين عليه السّلام مرا خبر داده است كه بعد از اين واقع خواهد شد. پس ‍ خبرهاى آينده را مى گفت و ايشان مى نوشتند. چون خبر بردند براى آن ولدالزنا كه رشيد خبرهاى آينده را به مردم مى گويد و نزديك است كه فتنه برپا كند، گفت : مولاى او دروغ نـمـى گـويـد برويد و زبان او را ببريد. پس زبان آن مخزن اسرار را بريدند و در آن شب به رحمت حق تعالى داخل شد، حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام او را رُشَيْدُ الْبَلا ي ا مى ناميد و علم منايا و بلايا به او تعليم كرده بود و بسيار بود كه به مردم مى رسيد و مـى گـفـت تـو چـنـيـن خـواهـى بـود و چـنـيـن كـشـتـه خـواهـى شـد، آنـچـه مـى گـفـت واقع مى شد.(185)

mohsen_alavi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8348
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

زيد بن صوحان
زيد بن صُوْحان العبدى ، در مجالس است كه در كتاب خلاصه مذكور است كـه او از اَبـدال و اصـحـاب امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـود و در حـرب جـمـل شـهيد شد؛(187) و شيخ ابوعمرو كَشّى روايت نموده كه چون زيد را زخم كـارى رسـيـد و از پـشـت اسـب بـر زمين افتاد حضرت امير عليه السّلام بر بالين او آمد و فرمود: يا زيد!
رَحِمَكَ اللّهُ كُنْتَ خَفيفَ الْمَؤ نَهِ عَظيمَ الْمَعُونَةِ؛
يـعـنى رحمت خدابر تو باد كه مؤ نه و مشقت و تعلّقات دنيوى ، ترا اندك بود و معونه و امـداد تـو در ديـن بـسـيـار بـود. پس زيد سر خود را به جانب آن حضرت برداشت و گفت : خـداى تـعـالى جـزاى خـيـر دهـد تـرا اى امـيرالمؤ منين ، واللّه ! ندانستم ترا مگر عليم به خـداونـد تـعـالى ، بـه خـدا سـوگـنـد كـه بـه هـمـراهـى تـو بـا دشـمـنـان تـو از روى جهل مقاتله نكردم ليكن چون حديث غدير را كه در حق تو وارد شده از اُمّ سَلَمَه شنيده بودم و از آنـجـا وخـامـت عـاقـبـت كـسى كه ترا مخذول سازد، دانسته بودم پس كراهت داشتم كه ترا مـخـذول و تـنـهـا بـگـذارم تـا مـبـادا خـداى تـعـالى مـرا مـخـذول سـازد. و از فـضل بن شاذان روايت نموده كه زيد از رؤ ساى تابعين و زُهّاد ايشان بود و چون عايشه به بصره رسيد به او كتابتى نوشت كه :
مـِنْ عـايـِشـَةَ زَوْجـَةِ النَّبـِىِّ صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلامِّل ى اِبـْنـِه ا زَيـْدِ بـْنِ صـُوْحانِ الْخاصِّ اَمّا بَعْدُ: فَاِذا اَت اكَ كِتابي هذا فَاجْلِسْ في بَيْتِكَ وَاخْذُلِ النّاسَ عَنْ عَلِىِّ بِنْ ابى طالب صَلَو اتُ اللّهِ عَلَيْهِ حَتّى يَاْتِيَكَ اَمْري ؛
يعنى اين كتابتى است از عايشه زوجه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به فرزند او زيـد بن صُوْحان خالص الاعتقاد بايد كه چون اين كتابت به تو رسد مردمان كوفه را از نصرت و همراهى على بن ابى طالب عليه السّلام بازدارى تا ديگر امر من به تو رسد. چـون زيـد كـتـابـت را بـخـواند جواب نوشت كه ما را امر كرده اى به چيزى كه به غير آن ماءموريم و خود ترك چيزى كرده اى كه به آن ماءمورى والسلام .(188)
فقير گويد: كه مسجد زيد يكى از مساجد شريفه كوفه است و دعاى او كه در نماز شب مى خوانده معروف است و ما در مفاتيح ذكر كرديم .(189)
روايت است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمود كه عضوى از تو پيش از تو به بهشت خواهد رفت پس در جنگ نهاوند دستش بريده شد.(190)

mohsen_alavi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8348
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

سـهـل بـن حـُنـَيْف انصارى (به ضم حاء) برادر عثمان بن حُنَيْف است كه بيايد ذكرش ، از اَجِلاّ ء صحابه و از دوستان با اخلاص حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام است ، در بَدْر و اُحُد حاضر بوده و در اُحُد مردانگى ها نموده و در صفّين ملازمت ركاب اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام داشـته و بعد از مراجعت آن حضرت از صفّين در كوفه وفات كرد، حضرت امـيـرالمـؤ مـنين عليه السّلام فرمود: لَوْ اَحَبَّنى جَبَلٌ لَتَهافَتْ؛ يعنى اگر كوه مرا دوست دارد هـر آيـنـه پـاره پـاره شـود؛ زيـرا بـلا و امـتـحـان خـاصّ دوسـتـان اهـل بـيـت اسـت . و آن جـنـاب او را كـفـن كرد در بُرْد اَحْمَر حبره و در نماز بر او بيست و پنج مـرتـبـه تـكـبـيـر گـفـت و فـرمـود كـه اگـر هـفـتـاد تـكـبـيـر بـر او بـگـويـم اهـليـّت آن دارد.(192)
و در مـجـالس اسـت كه صاحب استيعاب آورده كه او در جميع غزوات و مشاهد حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم حاضر گرديده و در جنگ احد كه اكثر صحابه فرار بـرقـرار اخـتـيـار نـمـوده ثـبات قدم ورزيده به رَمْىِ سهام اَعدا را از حرم سيد اَنام دور مى سـاخـت و بـعـد از آن در سـلك اصـحـاب حـضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام منتظم بوده و آن حـضـرت در وقـت خـروج بـه حـرب جمل ، او را در مدينه خليفه و نائب خود نموده و در حرب صفّين با آن حضرت طريق مجاهده پيموده و حكومت فارس بعضى اوقات به او متعلق بوده پـس آن حـضـرت بـه واسـطـه نـاسـازگـارى اهـل آنـجـا او را معزول نمود و زياد را والى آنجا ساخت .(193)

mohsen_alavi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8348
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

صَعْصَعْة بن صُوْحان
نـهم :صَعْصَعَة بْن صُوْحانِ العبدى ، در مجالس است كه در كتاب خلاصه مذكور اسـت كه او از اكابر اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام بود، و از حضرت امام جعفر صادق عـليـه السـّلام مروى است كه در ميان اصحاب حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام كسى نبود كه حق آن حضرت را چنانكه سزاوار است داند مگر صعصعه و اصحاب او؛ چنانچه ابن داود گفته ، همين قدر بس است در عُلوّ قدر و شرف او.(194)
و در كتاب استيعاب مسطور است كه صعصعة بن صوحان عبدى در عهد حضرت رسالت صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم مـسلمان بود امّا آن حضرت را، به واسطه مانعى نديد و از جـمـله بـزرگـان قـوم خـود عـبـدالقـيـس بـود و فـصـيـح و خـطـيـب و زبـان آور و ديـنـدار و فـاضـل و بـليـغ بود و او و برادر او زيدبن صُوْحان در زمره اصحاب اميرالمؤ منين عليه السـّلام شـمـرده مـى شـونـد. و روايـت نـمـوده كـه ابـومـوسـى اشـعـرى كـه عـامـل عـمـر بـود هـزار هـزار درهـم مـال نـزد عـمـر فـرسـتـاد عـمـر آن مال را بر مسلمانان قسمت كرد چون پاره اى از آن بماند عمر برخاست و خطبه اى انشاد كرد و گـفـت : بـدانـيـد اى مـردم كـه از اين مال بعد از حقوق مردم ، فَضْلَه و بقيه مانده چه مى گوئيد در آن ؟ پس صَعْصَعه برخاست و او در آن وقت جوانى اَمْرد بود گفت : اى اميرالمؤ مـنـيـن ! مـشـورت در چـيـزى بـايـد كـرد كـه قـرآن در بـيـان حـكـم آن نازل نشده باشد. و چون قرآن موضع آن را مُبيّن ساخته تو آن را به جاى آن وضع كن ؛ پـس عـمـر گـفت : راست گفتى ، تو از منى و من از توام ؛ آنگاه آن بقيه را در ميان مسلمانان قسمت نمود.(195)
شـيـخ ابـوعـمـرو كـَشّى روايت نمود كه صعصعه وقتى بيمار بود و حضرت اميرالمؤ منين عـلى عـليـه السـّلام بـه عـيـادت او تـشـريـف بـردنـد و در آن حـال بـه او گـفـتـنـد كـه اى صـعصعه عيادت مرا نسبت به خود موجب زيادتى بر قوم خود نـسازى ، صعصعه گفت : بلى ، واللّه ! من آن را منّتى و فضلى از خداى تعالى نسبت به خـود مـى دانـم . و هـمچنين روايت نموده كه چون معاويه به كوفه آمد جمعى از مردم آنجا كه حـضـرت امـام حـسـن عـليـه السـّلام از مـعـاويـه جـهـت ايشان امان گرفته بود به مجلس ‍ او درآمدند، صعصعه نيز چون از آن جماعت بود به مجلس درآمد، چون نظر معاويه بر او افتاد گفت : به خدا سوگند! اى صعصعه كه نمى خواستم تو در امان من درآئى ، صعصعه گفت : بـه خدا سوگند كه من نمى خواستم كه ترا نام به خلافت برم ، آنگاه به اسم خلافت بـر او سـلام كـرد و بـنـشست . معاويه گفت : اگر تو بر خلافت من صادقى بر منبر رو و عـلى را لعـن كـن ، صعصعه متوجّه مسجد شد و بر منبر رفت و حمد الهى و درود بر حضرت رسالت پناهى ادا كرد، آنگاه گفت : اى گروه حاضران ! از پيش كسى مى آيم كه شرّ خود را مقدم داشته و خير خود را مؤ خّر داشته و مرا امر كرده كه على بن ابى طالب را لعنت كنم پس او را لعنت كنيد لَعَنَهُ اللّهُ. اهل مسجد آواز به آمين برداشتند؛ آنگاه صعصعه نزد معاويه رفـت و او را بـه آنچه بر منبر گفته بود اِخبار نمود، معاويه گفت : واللّه كه تو به آن عبارت لعن مرا قصد نموده بودى ؛ يك بار ديگر بايد رفت و تصريح به لعن على كرد. پـس صـعـصـعـه بازگشت و بر منبر آمد و گفت : معاويه مرا امر كرده كه لعن على بن ابى طـالب كـنم ، اينك من لعن مى كنم آن كس را كه لعن على بن ابى طالب كند. حاضران مسجد ديـگـر بار آواز به آمين برداشتند و چون معاويه از آن خبردار شد و دانست كه لعن حضرت امير او نخواهد كرد، فرمود تا از كوفه او را اخراج كردند.(196)

mohsen_alavi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8348
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

عبداللّه بن ابى طلحه
يـازدهـم : عـبداللّه بن ابى طلحة از نيكان اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام است و او همان اسـت كـه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم دعا كرده براى او در وقت حامله شدن مادر او بـه او؛ چـه آنـكـه مـادر او هـمـان مـادر انـس بـن مـالك اسـت و او افـضـل زنـهاى انصار بوده و چون حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم به مدينه تـشـريـف آورد هـر كسى براى آن جناب هديّه آورد؛ مادر اَنس دست انس را گرفت به خدمت آن حـضـرت بـرد و گـفـت : يـا رسـول اللّه ! من چيزى نداشتم هديّه به خدمت شما آورم جز اين پسرم ، پس او در خدمت شما باشد و خدمت بكند؛ پس انس ‍ خادم آن حضرت شد و مادر انس را بـعـد از مالك پدر انس ، ابوطلحه مالك شد و ابوطلحه از اَخيار انصار بود؛ شبها قائم و روزهـا صـائم بـود و مـلكـى داشـت روزهـا در آن عمل مى كرد و حق تعالى از مادر انس به او فـرزنـدى داده بـود آن پـسـر نـاخـوش شـد ابـوطـلحـه شـبـهـا كـه بـه خـانـه مـى آمـد احـوال او را مـى پـرسـيـد، و بـه او نـظـر مـى كـرد تا آنكه در يكى از روزها وفات كرد، ابوطلحه شب كه به خانه آمد احوال بچه را پرسيد، مادرش گفت : امشب بچه ساكن و راحت شـده ! ابـوطـلحـه خوشحال شد پس آن شب را با مادر بچه مقاربت نمود همين كه صبح شد مـادر طـفـل به ابوطلحه گفت كه اگر يكى از همسايگان به قومى چيزى را عاريه بدهد و ايـشان به آن عاريه تمتع برند و چون عاريه را صاحبش پس گرفت آن قوم شروع كنند بـه گـريـستن حال ايشان چگونه است ؟ گفت : ايشان مَجانين مى باشند. گفت : پس ملاحظه كـن مـا مـجـانـيـن نـبـاشـيـم ، پسرت وفات كرد و آن عاريه بود خدا گرفت پس صبر كن و تـسـليـم بـاش از بـراى خـدا و او را دفـن كـن . ابـوطـلحـه ايـن مـطـلب را بـراى رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلّم نقل كرد، آن جناب از امر آن زن تعجّب كرد و دعا كرد براى او و گفت : اَللّهُمَّ بارِكْ لَهُما فى لَيْلَتِها. و از آن شب آبستن شد به عبداللّه و چـون عـبـداللّه مـتـولّد شـد او را در خـرقـه پـيـچـيـد و بـه اَنـَس داد كـه خـدمـت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم برد، آن جناب كام عبداللّه را برداشت و در حق او دعا فرمود، لاجَرَم عبداللّه از افضل ابناء انصار گشت .(201)

mohsen_alavi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8348
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 


سـيـزدهـم : عـبـداللّه بـن جـعـفـر الطـّيـّار، در مـجـالس اسـت كـه او اوّل مولودى است از اهل اسلام كه در ارض حبشه متولد شده و بعد از هجرت نبوى صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در خـدمـت پـدر خـود به مدينه آمدند و به شرف ملازمت حضرت پيغمبر صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم فائز شدند از عبداللّه بن جعفر مروى است كه گفت : من ياد دارم كه چون خبر فوت پدرم جعفر به مدينه رسيد حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم بـه خـانـه ما آمدند و تعزيت پدرم رسانيد و دست مبارك بر سر من و سر برادر من فـرود آوردو بـوسـه بـر روى مـا زد و اشـك از چـشمش روان شد به حيثيتى كه بر محاسن مـبـاركـش مـتقاطر مى شد و مى فرمود كه جعفر به بهترين ثوابى رسيد اكنون خليفه وى تو باش در ذُريّه وى به بهترين خلافتى و بعد از سه روز باز به خانه ما آمد و همگى را بـنـواخـت و دلدارى نـمود و از لباس تعزيه بيرون آورده در حق ما دعا كرد و به مادر ما اَسـمـاء بـنـت عُمَيْس فرمود كه غم مخور من ولىّ ايشانم در دنيا و آخرت . عبداللّه به غايت كـريـم و ظريف و حليم و عفيف بود، سخاى او به مرتبه اى بود كه او را بحر جود مى گفتند.
آورده انـد كـه بـعـضى او را در كثرت سخا عتاب نمودند، او در جواب گفت : مدّتى است كه مـردم را مـعتاد به اِنعام خود ساخته ام از آن مى انديشم كه اگر انعام خود را از ايشان قطع نمايم خداى تعالى نيز عطاى خود را از من قطع نمايد انتهى .(203)
ابـن شـهـر آشـوب روايـت كـرده اسـت كـه روزى حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم به عبداللّه بن جعفر گذشت و او در كودكى بازى مى كـرد و خـانـه از گـل مـى سـاخـت حـضـرت فـرمـود كـه چه مى كنى اين را؟ گفت : مى خواهم بفروشم . فرمود كه قيمتش را چه مى كنى ؟ گفت كه رُطب مى خرم و مى خورم . حضرت دعا كـرد كـه خـداونـدا در دستش بركت بگذار و سودايش را سودمند گردان . پس چنان شد به بـركـت دعـاى آن حـضـرت كـه هـيـچ چـيـز نـخـريـد كـه در آن سـودى نـكـنـد و آن قـدر مـال بـه هـم رسـانـيـد كـه بـه جـود و بـخـشـش او مـثـل مـى زنـنـد و اهل مدينه كه قرض مى كردند وعده مى دادند كه چون وقت عطاى عبداللّه بن جعفر شود دَيْن خود را ادا مى كنيم (204) و روايت شده كه او را ملامت مى كردند در كثرت بخشش و جودش .
عبداللّه گفت :
شعر :

لَسْتُ اَخْشى قِلَّةَ الْعَدَمِ
ما اتَّقَيْتُ اللّهَ في كَرَمي
كُلَّما اَنفَقْتُ يُخْلِفُهُ
لِىَ رَبُّ واسِعُّ النِّعَمِ(205)

فـقـيـر گـويـد:حـكـايـاتـى كـه از جـود و سـخـاى او نـقـل شـده زيـاده از آن است كه نقل شود، چنين به خاطر دارم كه در مروج الذّهب ديدم كه چون اموال عبداللّه بن جعفر تمام گشت روز جمعه در مسجد جامع از خدا طلب مرگ كرد و گفت : خـدايـا! تـو مـرا عـادتـى دادى بـه جـود و سـخـاو مـن عـادت دادم مـردم را بـه بـذل و عـطـا، پس اگر مال دنيا را از من قطع خواهى فرمود، مرا در دنيا باقى نگذار؛ پس آن هفته نگذشت كه از دنيابگذشت .
و در عمدة الطالب است كه عبداللّه بن جعفر در سنه هشتاد هجرى در مدينه وفات كرد، ابـان بـن عـثـمان بن عفّان بر وى نماز گزاشت و در بقيع مدفون شد و قولى است كه در اَبـواء وفـات كـرد سـنـه نود و سليمان بن عبدالملك مروان بر او نماز گزاشت و در آنجا دفـن شـد و عـبداللّه را بيست پسر و به قولى بيست و چهار پسر بوده از جمله معاوية بن عـبـداللّه بـن جـعـفـر اسـت كـه وصـىّ پـدرش عبداللّه بوده و او را عبداللّه معاويه نام گـذاشـت بـه خـواهـش معاويه ؛ و او پدر عبداللّه بن معاويه است كه در ايّام مروان حِمار سـنـه صد و بيست و پنج خروج كرد و مردم را به بيعت خود خواند مردم با او بيعت كردند پس مالك جبل شد پس بود تا سنه صدو بيست و نه ابومسلم مروزى او را به حيله گرفت و در هرات او را حبس كرد پيوسته در مَحْبَس ‍ بود تا سنه صدو هشتاد و سه وفات كرد، قـبرش در هرات است زيارت كرده مى شود. صاحب عمده گفته كه من ديدم قبر او را در سنه هفتصد و هفتاد شش .(206)
و ديـگـر از اولاد عـبـداللّه بـن جـعـفر، اسحاق عريضى است و او پدر قاسم امير يمن است و قـاسـم مـردى جـليل بوده ، مادرش امّ حكيم دختر جناب قاسم بن محمّد بن ابى بكر است پس قاسم بن اسحاق با حضرت صادق عليه السّلام پسر خاله است و او پدر ابوهاشم جعفرى است .

mohsen_alavi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8348
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 


عـبداللّه بن خباب بن الاَرَتّ، از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام و پدرش ‍ از مـعـذّبـيـن فى اللّه بوده و اوست كه خوارج نهروان در وقت سيرشان به نهروان عبورشان بـه نـخـلسـتـان و آبـى افـتـاد عـبـداللّه را ديـدنـد كـه بـر گـردن خـود قـرآنـى هـيـكـل نـمـوده سـوار بـر دراز گـوشـى اسـت و بـا او اسـت عيال او در حالتى كه زوجه او حامله بود، عبداللّه را گفتند: چه مى گوئى در حق على بعد از تحكيم ؟ گفت :
اِنَّ عَلِيّا اَعْلَمُ بِاللّهِ وَاَشَدُّ تَوَقِيا عَلى دينِهِ وَاَنْفَذُ بَصيرَةً.
گفتند: اين قرآنى را كه در گردن دارى ما را امر مى كند كه ترا بكشيم . پس آن بى چاره مـظـلوم را نـزديـك بـه نـهـر آوردنـد و او را خـوابـانـيـدنـد و مثل گوسفند سر بريدند كه خونش داخل در آب شد و هم زوجه او را شكم دريدند و چند زن ديگر را نيز به قتل رسانيدند و اتفاقاً در آن نخلستان خرمائى افتاده بود يكى از ايشان يك دانه برداشت و در دهان گذاشت او را صدا زدند كه چه مى كنى ؟ او فوراً از دهان افكند و به خنزيرى رسيدند يكى از ايشان بزد و او را بكشت ، گفتند: با وى كه اين فساد است در زمين و انكار بر او نمودند.(208)

mohsen_alavi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8348
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 


عـبداللّه بن عبّاس از اصحاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و محبّين امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام و تـلمـيـذ آن جـناب است . علاّ مه در خلاصه فرموده كه حـال عـبداللّه در جلالت و اخلاص به امير المؤ منين عليه السّلام اَشْهَر از آن است كه مخفى باشد. و شيخ كَشّى احاديثى ذكر كرده كه متضمّن است قدح در او را و او اجلّ از آن است و ما آن احاديث را در كتاب كبير ذكر كرديم و از آن ها جواب داديم .(209)
قـاضـى نـوراللّه در مـجـالس گفته كه حاصل قوادحى كه از روايات كَشّى مفهوم مى شـود راجـع به بعضى از اعمال ابن عبّاس است و مؤ لف كتاب را به ايمان او اعتقاد است و امـّا اَجـْوبـه اى كـه شـيـخ عـلاّ مـه در كتاب كبير ذكر كرده اند به نظر قاصر اين شكسته نرسيده بلكه از بعضى ثقات مسموع شده كه كتاب مذكور در فتراتى كه بعد از وفات پادشاه مغفور سلطان محمّد خدابنده ماضى واقع شد با بعضى از اسباب و كتب شيخ علاّ مه ضـايـع شـد تـا غـايـت نـسـخـه از آن بـه نـظـر هـيـچ يـك از افاضل روزگار نرسيده و نشانى از آن نديده اند انتهى .(210)
و ابن عبّاس در علم فقه و تفسير و تاءويل بلكه انساب و شعر امتيازى تمام داشت به سبب تـلمـّذ او بـر امـيـر المـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام و هـم بـه جـهـت دعـاى رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در حـقّ او؛ زيـرا وقـتـى از بـراى غسل آن حضرت در خانه خاله اش ميمونه زوجه آن حضرت آب حاضر ساخت حضرت دعا كرد در حـقّ او وگـفـت : اَللهـُمَّ فَقِّههُ فىِ الدّين وَعلِّمْهُ التّاْويلَ.(211) و مردى عالم و فـصيح اللّسان و با فهم بود و حضرت امير المؤ منين عليه السّلام او را فرستاد تا با خـوارج مـحـاجـّه كـنـد و در قـصـّه تـحـكـيم كه ابوموسى را اشعث اختيار كرد براى تحكيم ، حـضـرت فـرمـود: مـن ابـومـوسـى را بـراى اين كار نمى پسندم ، ابن عبّاس را اختيار كنيد؛ قبول ننمودند.
جواب دندان شكن ابن عبّاس به عايشه
و هـم در جـنـگ بـصـره چـون امـيـر المـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـر اصـحـاب جـمـل غـلبـه جـسـت ابـن عـبـّاس را فـرسـتـاد بـه نـزد حـُمـَيـراء كـه امـر كـنـد او را بـه تـعـجـيـل در كـوچ نمودن از بصره به مدينه و عدم اقامت در بصره ؛ و حُميراء در آن وقت در قصر بنى خلف در جانب بصره بود ابن عبّاس به نزد او رفت و اذن بار خواست ، حميراء او را اذن نـداد! ابـن عـبـّاس بـى اذن داخـل شـد، چـون وارد مـنزل شد منزل را خالى از فرش ديد و آن زن هم در پس دو پرده خود را مستور نموده بود. ابـن عـبـّاس نـگـاه كـرد به اطراف اطاق وِساده اى ديد دست دراز كرد آن را نزد خود كشيد و روى آن نـشـسـت ، آن زن از پـشـت پـرده گفت : يابن عبّاس ! اَخْطَاْتَ السّنَّة وَدَخَلْتَ بَيْتَنا وَجَلَسْتَ عَلى مَتاعِنا بَغَيْرِ اِذْنِنا؛
يعنى خلاف قانونى كردن كه بدون اذن من داخل شدى و بدون رخصت من بر روى فرش من نشستى . ابن عبّاس گفت : ما قانون پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را از تو بهتر مى دانـيـم و اَوْلى هـسـتـيـم بـه آن ، مـا تـورا تـعـليـم كـرديـم آداب و سـنـّت را، ايـن منزل تو نيست منزل تو همان است كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم ترا در آن ساكن كـرده و تـو از آن جـا بـيـرون آمـدى از روى ظـلم بـر نـفـس خـود و عـصـيـان خـدا و رسـول پـس ‍ هـرگـاه بـه مـَنـْزلت رفـتـى مـا بـدون اذن تـو در آنـجـا داخـل نـمـى شـويـم و بـر روى فـرش تـو نمى نشينيم . آنگاه گفت كه امير المؤ منين عليه السّلام امر فرموده كه كوچ كنى بروى مدينه و در خانه خود قرار گيرى . حُمَيراء گفت : خدا رحمت كند اميرالمؤ منين را و آن عمر بن خطاب بود؛ ابن عبّاس گفت : سوگند به خدا كه امير المؤ منين على عليه السّلام است الخ .(212)
بالجمله ؛ ابن عبّاس در اواخر عمر كور شده بود گويند كه از كثرت گريستن بر حضرت اميرالمؤ منين و امام حسين عليهماالسّلام كور شده بود و در باب كورى خود گفته :
شعر :

اِنْ يَاخُذِاللّهُ مِنْ عَيْنَىَّ نُورَهما
فَفي لِساني وَقَلْبي مِنْهُما نُورٌ
قَلْبي زَكِىُّ وَعَقلي غَيْرُ ذى دَخَلٍ
وَفي لس اني ما كالسِّيْفِ مَاءثورٌ(213)

آيا ابن عباس بيت المال را غارت كرد؟
و حـكـايـت او در اخـذ بـيـت المال بصره و رفتن او به مكّه و كاغذ نوشتن امير المؤ منين عليه السـّلام بـه او در ايـن بـاب و جواب نوشتن او به آن عبارتهاى جسارت آميز محقّقين را به تحيّر در آورده .(214)
قطب راوندى گفته كه عبيداللّه بن عبّاس است نه عبداللّه ؛ ديگران گفته اند كه اين درست نـيـايـد؛ زيرا كه عبيداللّه عامل آن حضرت بوده در يمن ، او را به بصره چه كار؟ بعلاوه احـدى ايـن مـطـلب را از او نـقـل نـنـمـوده . ابـن ابـى الحـديـد گـفـتـه كـه ايـن امـر بـر مـن مـشـكـل شـده ؛ چـه اگـر تكذيب نقل كنم مخالفت با رُوات و اكثر كتب كرده ام ؛ زيرا كه همه اتـّفـاق كـرده اند بر نقل آن و اگر گويم عبداللّه بن عبّاس است گمان نمى كنم در حقّ او ايـن امـر را بـا آن مـلازمـت و اطـاعت و اخلاص نسبت به على عليه السّلام در حيات على عليه السّلام و بعد از فوت او و اگر اين امر را از ابن عبّاس بگردانم به كه فرود آورم همانا من در اين مقام متوقفم .(215)
ابـن مـيـثـم فـرموده كه اين مجرد استبعاد است و ابن عبّاس معصوم نبوده و امير المؤ منين عليه السّلام در امر حقّ ملاحظه احدى نمى فرموده اگر چه عزيزترين اولادش باشد بلكه واجب اسـت كـه در ايـن امـور غـلظـت بـر اقـربـاء بـيـشـتـر باشد و اين همان ابن عبّاس است انتهى .(216)
و ابـن عبّاس از ترس ابن زبير از مكّه به طائف رفت و در سنه شصت و هشت يا سنه شصت و نـه در طـائف وفـات يافت و محمّد بن حنفيّه بر او نماز خواند و گفت : اليُومَ ماتَ رَبّانىِّ هـذِهِ الاُْمَّةِ.(217) گـويـنـد چـون او را بـر سـريـر گذاشته بودند دو مرغ سفيد داخل در كفن او شدند مردم گفتند: اين فقه او بوده است !(218)
شانزدهم : عثمان بن حُنَيف . (مُصَغَّراً)

mohsen_alavi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8348
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 


بـرادر سـَهل بن حُنَيف است كه از پيش گذشت ؛ از سابقين است كه رجوع به امير المؤ منين عليه السّلام نمودند و او از جانب آن حضرت والى بصره بود. و روايت شده كه ميهمان شد به وليمه يكى از فتيان اهل بصره كه در آن مهمانى اغنياء بودند و فقراء محجوب ؛ چون اين خبر به امير المؤ منين عليه السّلام رسيد براى وى كاغذى نوشت :
اَمـّا بـَعـْدُ؛ يـَابـْنَ حـُنـَيْف فَقَدْ بَلَغَني اَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْيَةِ اَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعاكَ اِلى مَاءْدَبَةٍ فـَاَسـْرَعْتَ اِلَيْه ا تُسْتَط ابُ لَكَ الاَْ لْو انُ وَتُنْقَلُ اِلَيْكَ الْجِف انُ وَم ا ظَنَنْتُ اَنَّكَ تُجيبُ اِلى طَع امِ قَوْمٍ ع ائلُهُمْ مَجْفُوُّ وَغَنِيُّهُمْ مَدْ عُوُّ الخ .(219)
و اين عثمان همان است كه طلحه و زبير وقتى كه وارد بصره شدند بسيارى از لشكر او را كـشتند و او را گرفتند و بسيار زدند و ريش او را كندند و او را از بصره اخراج كردند؛ و بعد از جنگ جمل امير المؤ منين عليه السّلام عبداللّه بن عبّاس را به حكومت بصره باز داشت و عثمان در كوفه سكونت جست و بود تا زمان معاويه بن ابى سفيان .

mohsen_alavi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8348
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 


عَدى بن حاتم طائى از محبّين امير المؤ منين عليه السّلام و در حروب آن حضرت در خـدمـت آن جـنـاب بـوده و در يـارى آن حـضـرت شـمـشـيـر زده و در سال دهم به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم شتافت و اسلام آورد و سببش آن شد كه در سال نهم لشكر اسلام به جبل طىّ رفتند و بتخانه آنجا را كه فلس نام داشـت خـراب كـردنـد و اهـلش را اسـيـر كـردنـد، عدىّ بن حاتم كه قائد قبيله بود به شام گـريـخـت و خـواهـرش اسـيـر شـد اسـيـران را بـه مـديـنـه آوردنـد؛ چـون رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ايشان را مشاهده فرمود دختر حاتم كه در صباحت و فـصـاحـت معروف بود به پاى خاست و عرضه داشت : ي ا رَسُولَ الله ! هَلَكَ الْوالِدُ وَغابَ الْوافِدُ فَامْنُنْ عَلَىَّ مَنَّ اللّهُ بِكَ. يعنى پدرم حاتم مرده و برادم عَدىّ به شام فرار كرده ، پس بر من منّت گذار و ببخش مرا.
در روز اوّل و دوّم حـضرت جوابى به او نفرمود، موافق سيره ابن هشام روز سوّم هنگام عـبـور پـيـغمبر بر ايشان ، اميرالمؤ منين عليه السّلام به آن زن اشاره فرمود: كه عرض ‍ حـال كـن ، آن زن سـخـن گـذشـتـه را اعـاده كـرد؛ حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم فـرمـود ترا بخشيدم هرگاه قافله با امانتى پيدا شـود مـرا خبر كن تا ترا به بلادت بفرستم . دختر گفت : مى خواهم به نزد برادرم به شـام روم . ايـن بـود تـا جـمـاعـتـى از قـبـيـله قـُضـاعـه بـه مدينه آمدند. دختر به حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم عرض كرد كه گروهى از قوم من آمده اند كه ثقه و اعتماد به آنها است مرا روانه فرما. حضرت او را جامه بپوشانيد و زاد و راحله عطا فرمود و بـا آن جماعت او را روانه فرمود؛ دختر به شام رفت و برادر خود عَدىّ را ديدار كرد و او را از حال خود آگهى داد و با وى گفت : چنان دانم كه ايمنى اين جهان و آن جهان جز در خدمت مـحـمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم به دست نشود، نيكو آن است كه بى درنگ به حضرت او شـتـاب گـيـرى . عـدىّ تـهـيـّه سـفـر كـرده بـه مـديـنـه آمـد و بـه مـجـلس حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم وارد گشت و معرفى خود نموده ، پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم به جانب خانه حركت فرمود، عدىّ نيز در قفاى آن حضرت بود، در بين راه پيرزنى خدمت آن حضرت رسيد و در حاجت خويش سخن بسيار گفت و آن جناب نيز ايستاده بـود تـا كـار او بـه نـظام گيرد؛ عدى با خود انديشيد كه اين روش ‍ پادشاهان نباشد از بهر زال چندين مهّم خويش را تعطيل دهند بلكه اين خوى پيغمبران است ، چون به خانه وارد شـدنـد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به ملاحظه آنكه عدىّ بزرگ زاده و محترم بـود احـتـرام او را ملحوظ فرمود وساده اى كه از ليف خرما آكنده بود برداشت و بگسترد و عـدىّ را بـر روى آن نشستن فرمود چندان كه عدىّ كناره گرفت پذيرفته نشد پس عدىّ را بر وساده جاى داد و خود بر خاك نشست .(220)
ايـن بـود سـيـرت شـريفه آن حضرت با كفّار و كسى كه مراجعه كند در كتبى كه شيعه و سـنـّى در سـيـرت نـبـوى صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم نـوشـتـه انـد امثال اين را بسيار بيند.
بالجمله ؛ عَدىّ بن حاتم به دست حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم اسلام آورد و بـه حـكـم وَبـِاَبـِهِ اقـْتـَدى عـَدِىُّ فِى الْكَرَمِ، عدىّ مردى صاحب جود و سخاوت بود. گويند وقتى مرد شاعرى به نزد وى آمد و گفت : يا اَباطريف تو را مدح گفته ام . گفت : تـاءمـل كن تا ترا آگاه كنم از مال خود كه به تو عطا خواهم كرد تا بر حسب عطا مرا مدح گـوئى و آن هـزار هـزار درهـم و هـزار مـيـش و سـه بنده و اسبى است ، اكنون بگوى ؛ پس ‍ شـاعـر مـدح خـود را انـشـاد كـرد. و عـدىّ سـاكـن كـوفـه گـشـت و در جـَمـَل و صـِفـّيـن و نـهـروان مـلازمـت ركـاب امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام داشـت و در جـمـل يك چشم او به جراحت نابينا شد.، و در سنه شصت و هشت در كوفه وفات كرد. وقتى در ايّام معاويه بر معاويه وفود كرد، معاويه گفت :اى عدىّ چه كردى با پسرهاى خود كه بـا خـود نـيـاوردى ؟ گـفـت : در ركـاب امـيـر المـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام كـشـتـه شـدنـد: ق ال مـا اَنْصَفَكَ عَلِىُّ قَتَلَ اَوْلا دَكَ وَاَبْقى اَوْلا دَهُ! فَق الَ عَدِىُّ: م ا اَنْصَفْتُ عَلِيّا اِذْ قُتِلَ وَبـَقـيـت ؛ يـعـنـى مـعـاويـه گـفـت : عـلى در حـق تـو انصاف نكرد كه فرزندان ترا كشت و فـرزندان خود را باقى گذاشت ! عدىّ گفت : من با على انصاف ندادم كه او كشته شد و من زنده ماندم ؛
شعر :

(دور از حريم كوى تو بى بهره مانده ام
شرمنده مانده ام كه چرا زنده مانده ام ؟)

معاويه گفت : دانسته باش كه هنوز قطره اى از خون عثمان باقى است كه سترده نمى شود مگر به خون شريفى از اشراف يمن ، عدىّ گفت : سوگند به خداى آن دلها كه آكنده بود از خـشـم تـو هـنـوز در سـيـنـه هـاى مـا اسـت و آن شـمـشـيـرهـا كـه تـرا بـا آن قتال مى داديم بر دوشهاى ما است . همانا اگر از دَر خديعت و غدر شبرى با ما نزديك شوى در طريق شرّ شبرى ترا نزديك شويم ، دانسته باش كه قطع حلقوم و سكرات مرگ بر ما آسانتر است از اينكه سخنى ناهموار در حق على عليه السّلام بشنويم و كشيدن شمشيراى معاويه به انگيزش شمشير است . معاويه مصلحت وقت را در جنبش و غضب نديد، روى سخن را بـگـردانيد و مستوفيان خود را امر كرد كه كلمات عدىّ را مكتوب سازيد كه همه پند و حكمت است .(221)

mohsen_alavi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8348
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 


هـيـجـدهـم : عـقيل بن ابى طالب ، برادر حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام است ، كُنْيَت او ابـويـزيـد اسـت . گـويـنـد ده سـال از بـرادرش طـالب كـوچـكـتـر بـوده و جـعـفـر ده سال از عقيل و امير المؤ منين عليه السّلام ده سال از جعفر و جناب ابوطالب در ميان اولاد خود عـقـيـل را افـزون دوسـت مـى داشـت و لهـذا حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم در حق عقيل فرمود:
اِنـّى لاَُ حـِبُّهُ حـُبَّيـْنِ حـُبّا لَهُ وَحُبّا لِحُبِّ اَبى طالبٍ لَهُ.(222) گويند در ميان عـَرب مـانـنـد عـقـيـل در عـلم نـسـب نـبـود از بـراى او وِ سـاده اى در مـسـجـد حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى گستردند، مى آمد بر روى آن نماز مى خواند، پس مـردم نـزد او جـمـع مى گشتند و در علم نسب و ايّام عرب از او استفاده مى كردند و در آن وقت چشمان او نابينا شده بود و عقيل مبغوض مردم بود به جهت اينكه از نيك و بد ايشان آگهى داشت . و عقيل در حُسن جواب معروف بود، وقتى بر معاويه وارد شد معاويه امر كرد كرسى هـا نـصـب كـردنـد و جـُلسـاء خـود را حـاضـر كـرد. چـون عـقـيـل وارد شـد پـرسيد كه خبر ده مرا از لشكر من ولشكر برادرت ؟ فرمود: گذشتم بر لشـكـر بـرادرم ، ديـدم شـب و روز آنـها مثل شب و روز ايّام پيغمبر است لكن پيغمبر در ميان ايشان نيست ، نديدم احدى از ايشان را مگر مشغول به نماز و عبادت ؛ و چون به لشكر تو گذشتم ديدم استقبال كردند مرا جمعى از منافقين كه مى خواستند رم دهند شتر پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم را در شب عَقَبَه . پس پرسيد كيست كه در طرف راست تو نشسته اى معاويه ؟ گفت : عمرو عاص ؛ گفت : اين همان است كه شش نفر در او مخاصمت كردند و هر كـدام او را دعـوى دار بـودنـد؛ آخـر الا مـر جـزّار قـريش يعنى شتر كش قريش كه عاص بن وائل باشد بر همه غلبه كرد و او را پسر خود گرفت . ديگرى كيست ؟ گفت : ضحّاك بن قـيـس ؛ عـقـيـل گـفـت : او هـمـان كـس اسـت كه پدرش تكه و نر بزها را كرايه مى داد براى جـهـانـيـدن بـه مـاده هـا؛ ديـگـرى چـه كـس اسـت ؟ گـفـت : ابوموسى اشعرى ؛ گفت : او ابن السـّراقـه اسـت . مـعـاويـه چون ديد نديمان جُلساء او بى كيف شدند خواست ايشان را به دمـاغ آورد پـرسـيـد يـا ابـا يـزيـد! در حـق مـن چـه مـى گـوئى ؟ گـفـت : ايـن سـؤ ال را مكن !؟ گفت : البته بايد جواب دهى . گفت : حمامه را مى شناسى ، گفت : حمامه كيست ؟ عـقـيـل گـفـت : تـرا خـبـر دادم ايـن را گـفـت و بـرفـت ؛ مـعـاويـه نـسـّابـه را طـلبـيـد و احـوال حـمامه را پرسيد، گفت : در امانم ؟ گفت : بلى ، آن مرد نسّابه گفت : حمامه جدّه تو مادر ابوسفيان است كه در جاهليت از زَوانى معروفه و صاحب رايت بود.(223).
قـالَ مـُع اويـةُ لِجُلَسائهِ: قَدْ ساوَيْتُكُمْ وَزِدْتُ عَلَيكُمْ فَلا تَغْضِبُوا؛ وَقالَ مُع اوِيةُ يَوْما وَعـِنـْدَهُ عـَمـْرُو بـْنُ الْعـاصِ وَقـَدْ اَقـْبـَلَ عَقيلٌ لاََ ضْحَكَنَّكَ مِنْ عَقيلٍ فَلَمّا سَلَّمَ قالَ معاويةُ: مـَرْحـَبا بِرَجُلٍ عَمُّهُ اَبُولَهَبٍ فَقالَ عَقيلٌ: وَاَهْلا بِمَنْ عَمَّتُهُ حَمّالَةُ الْحَطَب فى جيدِها حَبْلٌ مِنْ مـَسـَدٍ؛ قـالَ مـعـاويةُ: ي ا اَب ا يَزيدُ! م ا ظَنُّكَ بِعَمِّكَ اَبى لَهَبٍ؟ قالَ: اِذا دَخَلْتَ النّارَ فَخُذْ عـَلى يـَسـارِك تـَجِدْهُ مُفْتَرِشا عَمَّتَك حَمّالَةَ الْحَطَبِ اَفَنا كِحٌ فِى النّار خَيْرٌ اَم مَنْكُوحٌ؟ قالَ: كِلا هُما شَرُّ وَاللّهِ!(224)
در سنه پنجاهم به سنّ نود شش وفات يافت .