دلنوشته های محرم/
بار بگشایید اینجا کربلاست
آب و خاکش با دل و جان آشناست
تا قیامت کربلا ماتم سراست
حضرت مهدی «حسان» صاحب عزاست
زینب جان
شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما بی حسین شدن تو بود.
وشرمنده تر آنکه تو بی حسین شدی وما ......
حسینی نشدیم .
چه گویم
ای امام مظلوم
ای شهید کربلا
توشه ام گناه و راهم غیر راه شماست .
هر گه دست ما را گرفته ای
عجبا ... ما دست رها کردیم
باز گرفتی
رها کردیم
این محرم نیز گرفتی ... خود نگذار رها کنیم
یا حسین
حسین جان
دلمان را به نگاهی بسته ایم از سویت
میدانیم .. خود را به خواب زده ایم
میدانیم .. درک نمیکنیم
میدانیم .. ایمان نداریم
نه ! میدانی که نمیدانیم ... گرچه گر میدانستیم ... عجب خوابیست!
یا شهید تشنه لب
کجایند مردان وزنان بی ادعا
ما مانده ایم ... عکستان را می بینیم و عکستان عمل می کنیم!
امام حسین ع گفت حاضرم برای نگه داشتن دین خدا
70هزار بار هم که شده تکه تکه شوم...
به خودمون بیایم و آقا امام زمان عج را دریابیم که مثله امام حسین در کربلا تنها و غریب و بی یاور
نباشه
عزیز فاطمه تنهاست...
امام حسین ع برای ادامه و نگه داشتن و استمرار راه مهدی عج که راه خداست قیام کرد و شهید شد
مرغ دل پر می زند پیوسته سوی کربلا
گشته ذکر صبح و شامم گفتگوی کربلا
پیشتر از آنکه مادر شیر نوشاند مرا
جام اشک و خون گرفتم از سبوی کربلا
با وجود نهرجاریّ فرات و علقمه
خون ثارالله شد آب وضوی کربلا
اشک چشم زینب و خون حسین بن علی
گشته تا صبح قیامت آبروی کربلا
گه کشد در قتله گه گاهی به سوی علقمه
گه برد هوش از سرم نام نکوی کربلا
در صف محشر که سر می آورم بیرون زخاک
می کند چشمم به هر سو جستجوی کربلا
دو دیده اشک باران است ، محرم
ز سوگ ، جمله یاران است ، محرم
جهان می بارد ، اشک ، داغ یاران
ز ظلم ، نابکاران است ، محرم
ز رقص و تیر و نیزه جنگ و میدان
نظر بر تیغ برّان است ، محرم
نه رحمی باشد آنجا از یزیدان
عدو را سینه حیران است ، محرم
شکوه و بس عزاداری ، نمایان
به ماتم نوحه خوانان است ، محرم
واما ...
حسین ع بیشتر از آب تشنه لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند!
هر دم به گوشم میرسد ، آوای زنگ قافله
این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله
يک زن ميان محملی،اندر غم و تاب و تب است
اين زن صدايش آشناست،ای وای من او زينب است
توی خانه نشسته بود
اما دلش هنوز داشت
گوشه هیئت سینه می زد...
مادرش کمی انطرف
برای خواهر کوچکش قصه می گفت:
"سکینه گفت: نرو عمو من آب نمیخوام"
بغضش سنگینی کرد و گلویش پر از زجه شد...
نفهمید چه شد... دوباره که به خود آمد
مادر با چشمانی پر از اشک
در حالی که هانیه کوچولو خوابیده بود
هنوز قصه می گفت:
"عباس گفت:من هیچ- مشک پاره شد 'مولا جان'"
نگاهی به مادر انداخت و هر دو ...
باران که می بارد
تکیه ها که خیس می شوند
یاد شانه های تو می افتم
تکیه گاه خیس ترین چشم های دنیا !
گفتم: چهل روزه دارم اشک می ریزم برای حسین، چهل روزه دارم آه می کشم برای ابوفاضل، چهل روزه دارم خون گریه می کنم برای غربت زینب ... اما ... ناراضی ام از خودم ! ناراضی ام از حسین ! ناراضی ام از ابوفاضل ! ناراضی ام از عمه جانم !
گفت: چه طور؟!
گفتم: هیچ تغییری نکردم ! همونی بودم که هستم! نه نمازم شده نماز ظهر عاشورای حسین! نه ادبم شده ادب ابوفاضل! نه امانت داریم شده امانت داری زینب! انگار نه انگار ! مثل اینکه تو روضه فقط پیاز پوست می کندم و گریه می کردم!
گفت: فکر می کنی زهیر بن قین چطور شد زهیر بن قین ؟ اون از مریدان سومی (لعنت الله علیه) بود! از دست ارباب فرار می کرد! هر وقت به ارباب میرسید راهشو کج می کرد! ولی عاقبت به خیر شد! ارباب با علم امام، با ولایت تکوینی امام، بذر محبت رو تو دل زهیر کاشت! ولی آب دادن و مراقبت از اون بذر کار خود زهیر بود! زهیر از بذری که اربابمون در دلش کاشت خوب مراقبت کرد... شد زهیر حسین !
همین که می تونی بری روضه همین که می تونی گریه کنی برای غربت ارباب، یعنی ارباب بذر محبت بذر انسان شدن بذر (شدن) رو در دلت کاشته. دیگه مراقبت از اون بذر با خودته!
هیچ نگفتم !