دلنوشته های محرم/
این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست این چه شمعی ای است که جان ها همه پروانه ی اوست
او رفت و بعد، شيهه اسبی غريب ؛ ... ماند
شاخه شکست؛ رايحه عطر سيب ماند
یک تن به جای حضرت يوسف به چاه خفت
اما سری؛ دريغ ... به روی صليب ماند
از آن همه جمال جميل خدا؛ فقط
تصوير مات و خاکی شيب الخضيب ماند
ديگر برای بوسه شمشير جا نبود
حتی لبان دخترکش بی نصيب ماند
درلابلای آن همه فرياد و هلهله
تنها صدای مادری آنجا غريب ماند
صحرا ميان شعله صدتازيانه سوخت
پروانه های کوچکِ در اين ميانه سوخت
تنها نه بال نازک پروانه های دشت
گل های سرخ روسری دخترانه سوخت
يکباره کربلا و مدينه يکی شدند
پهلو و دست و بازو و هم شانه سوخت
|
پانزده توصیه حاج محمد اسماعیل دولابی (رحمة ا... علیه)
در خصوص زندگی مؤمنانه
1- هر وقت در زندگی ات گیری پیش آمد و راه بندان شد، بدان خدا کرده است؛ زود برو با او خلوت کن و بگو با من چکار داشتی که راهم را بستی؟ هر کس که گرفتار است، در واقع گرفته یار است. 2- زیارت، نماز، ذکر و عبادت را تا زیارت بعد، نماز بعد، ذکر بعد و عبادت بعد حفظ کن؛ کار بد، حرف بد، دعوا و جدال و... نکن و آن را سالم به بعدی برسان. اگر این کار را بکنی، دائمی می شود؛ دائم در زیارت و نماز و ذکر و عبادت خواهی بود. 3- اگر غلام خانه زادی پس از سال ها بر سر سفره صاحب خانه خود نشستن و خوردن، روزی غصه دار شود و بگوید فردا من چه بخورم؟ این توهین به صاحبش است و با این غصه خوردن صاحبش را اذیت می کند. بعد از عمری روزی خدا را خوردن، جا ندارد برای روزی فردایمان غصه دار و نگران باشیم. 4- گذشته که گذشت و نیست، آینده هم که نیامده و نیست. غصه مال گذشته و آینده است. حالا که گذشته و آینده نیست، پس چه غصه ای؟ تنها حال موجود است که آن هم نه غصه دارد نه قصه. 5- موت را که بپذیری، همه غم و غصه ها می رود و بی اثر می شود. وقتی با حضرت عزرائیل رفیق شوی، غصه هایت کم می شود. آمادگی موت خوب است، نه زود مردن. بعد از این آمادگی، عمر دنیا بسیار پر ارزش خواهد بود. ذکر موت، دنیار را در نظر کوچک می کند و آخرت را بزرگ. حضرت امیر علیه السلام فرمودند: یک ساعت دنیا را به همه آخرت نمی دهم. آمادگی باید داشت، نه عجله برای مردن. 6- اگر دقت کنید، فشار قبر و امثال آن در همین دنیا قابل مشاهده است؛ مثل بد اخلاق که خود و دیگران را در فشار می گذارد. 7- تربت، دفع بلا می کند و همه تب ها و طوفان ها و زلزله ها با یک سر سوزن از آن آرام می شود. مؤمن سر انجام تربت می شود. اگر یک مؤمن در شهری بخوابد، خداوند بلا را از آن شهر دور می کند. 8- هر وقت غصه دار شدید، برای خودتان و برای همه مؤمنین و مؤمنات از زنده ها و مرده ها و آن هایی که بعداً خواهند آمد،استغفار کنید. غصه دار که می شوید، گویا بدنتان چین می خورد و استغفار که می کنید، این چین ها باز می شود. 9- تا می گویم شما آدم خوبی هستید، شما می گویید خوبی از خودتان است و خودتان خوبید. خدا هم همین طور است. تا به خدا می گویید خدایا تو غفّاری، تو ستّاری، تو رحمانی و... خدا می فرماید خودت غفّاری، خودت ستّاری، خودت رحمانی و... کار محبت همین است. 10- با تکرار کردن کار های خوب، عادت حاصل می شود. بعد عادت به عبادت منجر می شود. عبادت هم معرفت ایجاد می کند. بعد ملکات فاضله در فرد به وجود می آید و در نهایت به ولایت منجر می شود. 11- خدا عبادت وعده بعد را نخواسته است؛ ولی ما روزی سال های بعد را می خواهیم، در حالی که معلوم نیست تا یک وعده بعد زنده باشیم. 12- لبت را کنترل کن. ولو به تو سخت می گذرد، گله و شکوه نکن و از خدا خوبی بگو. حتّی به دروغ از خدا تعریف کن و این کار را ادامه بده تا کم کم بر تو معلوم شود که به راستی خدا خوب خدایی است و آن وقت هم به خیال خودت به دروغ از خدا تعریف می کردی، در واقع راست می گفتی و خدا خوب خدایی بود. 13- از هر چیز تعریف کردند، بگو مال خداست و کار خداست. نکند خدا را بپوشانی و آن را به خودت یا به دیگران نسبت بدهی که ظلمی بزرگتر از این نیست. اگر این نکته را رعایت کنی، از وادی امن سر در می آوری. هر وقت خواستی از کسی یا چیزی تعریف کنی، از ربّت تعریف کن. بیا و از این تاریخ تصمیم بگیر حرفی نزنی مگر از او. هر زیبایی و خوبی که دیدی رب و پروردگارت را یاد کن، همان طور که امیرالمومنین علیه السلام در دعای دهه اول ذیحجه می فرماید: به عدد همه چیزهای عالم لا اله الا الله 14- دل های مؤمنین که به هم وصل می شود، آب کُر است. وقتی به علی علیه السلام متّصل شد، به دریا وصل شده است... شخص تنها، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود،بلکه متنجس را هم پاک می کند. 15- هر چیز غیر خداست از دل بیرون کن. در " إلّا "، تشدید را محکم ادا کن، تا اگر چیزی باقی مانده، از ریشه کنده شود و وجودت پاک شود. آن گاه " الله" را بگو همه دلت را تصرف کند.
برگرفته از کتاب طوبای محبت www.as1369.mihanblog.com |
|
کی دیده در یم خون، آیات بی شماره؟
قرآنِ سوره سوره، اوراقِ پاره پاره؟
افتاده بر روی خاک یک ماه خون گرفته
خوابیده در کنارش هفتاد و دو ستاره
پاشیده اشک زهرا بر حنجر بریده
گه می کند زیارت، گه می کند نظاره
سر آفتاب مطبخ، تن لاله زاری از خون
کز زخم سینه دارد گل های بی شماره
از گوشِ گوشواری دو گوشواره بردند
دارد به گوش خونین خون جای گوشواره
یک کودک سه ساله خفته کنار گودال
ترسم که شمر آید، در قتلگه دوباره
درخیمه آب بردند، بهر رباب بردند
سینه شده پر از شیر، کو طفل شیر خواره
مادرعجب دلی داشت، ذکر علی علی داشت
آب فرات می زد بر حنجرش شراره
چون سینه ها نسوزند؟! چون اشک ها نریزند؟!
جایی که ناله خیزد از قلبِ سنگ خاره
یاس سفید و نیلی، طفل یتیم و سیلی
میثم در این مصیبت، خون گریه کن هماره
غلامرضا سازگار
از خیام سوخته خاکستری جا مانده بود
از پرستوها فقط مشت پری جا مانده بود
از بهاری سبز ، هفتاد و دو سرو سرفراز
از تمام عشق ، نخل بیبری جا مانده بود
در نگاه علقمه در قلب امواج فرات
آرزوی بوسه آب آوری جا مانده بود
تا بر افرازد به گردون پرچم آزادگی
دست ساقی در کنار ساغری جا مانده بود
در میان قتلگاه عشق اسبی بی سوار
خسته و آشفته با چشم تری جا مانده بود
نغمهی لالایی جانسوز در آغوش باد
پهلوی گهواره آه مادری جا مانده بود
لالهای تبدار بود اما پرستاری نداشت
در میان شعله تنها بستری جا مانده بود
برگ نسرین و شقایق بود در طوفان رها
در پناه خار ها نیلوفری جا مانده بود
برق یاقوت و زمرد بود یا الماس اشک
یا نگین گوشوار دختری جا مانده بود
کاروان آهسته میرفت به دست ساربان
از سر انگشت وفا انگشتری جا مانده بود
شفق
بیدرد مردم، ما خدا، بیدرد مردم
نامرد مردم، ما خدا، نامرد مردم
از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم
از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند
دست علمدار خدا را قطع کردند
نوباوگان مصطفا را سر بریدند
مرغان بستان خدا را سر بریدند
در برگریز باغ زهرا برگ کردیم
زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم
چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما
خوش به حال هرکسی شد آشنایت یا حسین!
تو شدی تاج سرش، او خاک پایت یا حسین!
من که لایق نیستم! ای کاش اما میشدم
خاک پای زائران کربلایت یا حسین!
سر به زیر است آفتاب عصر عاشورا اگر
شرم دارد بی گمان از پیکر عریان تو!
بس که شد تاریک در شام غریبان آسمان
روز روشن نیست ما را از شب هجران تو!
ذره ای از داغ این دل کم نمیگردد اگر
تا قیامت هم بگوییم از لب عطشان تو!
عباس یعنی ذکر طوفانی مهدی
عباس آوای غزل خوانی مهدی
درک محرم کرده ای دانی چه گویم
عباس یعنی اوج مهمانی مهدی
زینب جان!
شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما بی حسین شدن تو بود....
وشرمنده تر آنکه توبی حسین شدی وما حسینی نشدیم....
یا اباالفضل العباس
پنج امامی که تو را دیده اند دست علم دار تو بوسیده اند...
این زهر، دردی از تب دردم دوا نکرد
هیچ عقده ای از این گلوی بسته وا نکرد
آنچه که آرزوی من آن بود آن نشد
سی سال دیر آمد و فکر مرا نکرد
طوفان گرفت و دار و ندارم به باد رفت
روزی که غم وزید و به ما جز جفا نکرد
غم های من ز عصر مصیبت شروع شد
وقتی که دشمن آمد و رحمی به ما نکرد
در گیر و دار غارت معجر ز دختران
خلخال و گوشواره ای آرام وا نکرد
عمه رسید و گفتم "علیکن باالفرار"
یعنی کسی ز آل پیمبر حیا نکرد
از کربلا به کوفه و از کوفه تا به شام
دشمن ز بی حیایی و ظلمی ابا نکرد
اما میان این همه رنج و غم وبلا
جایی تلافی ستم "شام" را نکرد
بازار داغ برده فروشی شامیان
داغی به دل گذاشت که کرب و بلا نکرد
در بین کوچه های یهودی نشین شهر
ما را کسی به اسم مسلمان صدا نکرد
دیدم میان بزم شراب حرامیان
چوبی که دو لب پدرم را رها نکرد
عمری به یاد این همه غم سوختم ولی
این زهر، دردی از تب دردم دوا نکرد
من بر این ماه که بر نیزه نشسته، پسرم
پاره پاره شده همچون لب بابا جگرم
من جگر پاره آن بزم شرابم والله
خیزران رنگ گرفت از لب زخم پدرم
اینکه آتش به سرم ریخته شد دردی نیست
عکس رخساره نیلی است در این چشم ترم
لرزه بر پیکرش افتاد کنیزش خواندند
من خجالت زده از خواهر نیکو سیُرم
خارجی و پسر خارجیان گفت به من
آنکه با زخم زبان کرده چنین خونجگرم
خواهر کوچک من گوشه ی ویران جان داد
هر سحر یاد همان غربت وقت سحرم