دلنوشته های پاییزی ...
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
باغ بی برگی ،خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز
از عمر همیشه حاصلم پاییز است
انگار که در آب و گلم پاییز است
در فصل غریبه ها مرا دفن نکن
تاریخ تولد دلم پاییز است !
کسی که رنگ پریدگی پاییز را ادراک کرده باشد، به نیرنگ گلهای رنگ رنگ دل نخواهد سپرد.
گذر زمان را در جان خشک شده ات می
بینم،روزهای سرسبزی کجایند؟فکرش را می
کردی چنین روزی انتظارت را بکشند؟ما آدما هم
روزی هم آغوش خاک می شویم،همان گونه که
تو ای برگ هم آغوش زمین شدی...
بمان ای برگ پاییزی در دفتر خاطراتم به
یادگاری...
.
شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد
باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد
غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست
با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد . . .
آه...
چه سخت است و حزین
تنها عطر تو را
در برگهای پائیزی حس کردن.....
و چه زیباست نم نم باران چشمانم
بر پیکر ظریف برگهای پائیزی
من همان برگم که بر روی درخت / لرزم از برد چنین پاییز سخت
در نهایت باید افتاد و گریست / به درخت گفت خداحافظ و رفت . . .