افسوس
گریهای افتاد در من بیامان
در ميان اشكها پرسيدمش
خوشترين لبخند چيست؟
شعلهای در چشم تاریكش شكفت
جوشش خون درگونههایش آتش فشاند
گفت:
لبخندی كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بـــوســــيـدمــش
"الف، سایه"