حکایت های گلستان
پادشاهى با ديده تحقيرآميز به پارسايان مى نگريست ، يكى از پارسايان از روى تيز فهمى ، دريافت كه پادشاه نسبت به پارسايان ، بى اعتنا است ، به او گفت اى شاه ! ما در اين دنيا از نظر لشگر از تو كمتريم ولى از نظر عيش زندگى از تو شادتر مى باشيم ، و در مورد مرگ با تو برابريم و در روز حساب قيامت از تو بهتريم ، بنابراين چرا بر ما فخر مى فروشى ؟
|
اگر كشور گشاى كامران است |
|
و گرد رويش ، حاجتمند نان است |
|
در آن ساعت كه خواهند اين و آن مرد |
|
نخواهند از جهان بيش از كفن برد |
|
چو رخت از مملكت بربست خواهى |
|
گدايى بهتر است از پادشاهى |
پارسا در ظاهر لباس پاره پوشيده و سرش را تراشيده ، ولى در باطن ، دلش زنده است و هواى نفسش مرده است .
|
نه آنكه بر در دعوى نشيند از خلقى |
|
وگر خلاف كنندش به جنگ برخيزد |
|
اگر ز كوه غلطد آسيا سنگى |
|
نه عارف است كه از راه سنگ برخيزد |
شيوه پارسايان ، ذكر و شكر، خدمت و طاعت ايثار و قناعت ، توحيد و توكل ، تسليم و تحمل است . هر كس كه داراى اين صفات است ، در حقيقت پارسا است گرچه لباس پاره پوشيده باشد، ولى آن كس كه هرزه گرد، بى نماز، هواپرست و هوسباز است و همواره اسير شهوت بوده و در خواب غفلت بسر مى برد و بى بندوبار است ، چنين كسى رند (دغلباز) است گرچه در ميان لباس فاخر باشد.
|
اى درونت برهنه از تقوا |
|
كز برون جامه ريا دارى |
|
پرده هفت رنگى در مگذار |
|
تو كه در خانه بوريا دارى |
يكى از فرمانروايان خراسان ، سلطان محمود غزنوى را در عالم خواب ديد كه همه بدنش در قبر، پوسيده و ريخته شده ، ولى چشمانش همچنان سالم و در گردش است و نظاره مى كند. خواب خود را براى حكما و دانشمندان بيان كرد تا تعبير كنند، آنها از تعبير آن خواب فروماندند، ولى يك نفر پارساى تهيدست ، تعبير خواب او را دريافت و گفت : سلطان محمود هنوز نگران است كه ملكش در دست دگران است !
|
بس نامور به زير زمين دفن كرده اند |
|
كز هستيش به روى زمين يك نشان نماند |
|
وان پير لاشه را كه نمودند زير خاك |
|
خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند |
|
زنده است نام فرخ نوشيروان به خير |
|
گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند |
|
خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر |
|
زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند |
يكى از پارسايان بشدت نيازمند و تهيدست شد، شخصى به او گفت : فلان كس ثروت بى اندازه دارد، اگر او به نيازمندى تو آگاه شود، بى درنگ در رفع نيازمنديت بكوشد.
پارسا گفت : مرا نزد او ببر، آن شخص گفت : با كمال منت و خشنودى تو را نزد او مى برم . سپس دست پارسا را گرفت و با هم نزد آن ثروتمند رفتند، هنگامى كه پارسا به مجلس ثروتمند وارد گرديد، ديد او لب فروآويخته و چهره در هم كشيده و ترشروى نشسته است ، همانجا بازگشته و بى آنكه سخنى بگويد، آن مجلس را ترك نمود، شخصى از پارسا پرسيد: چه كردى ؟
پارسا گفت : عطايش را به لقايش بخشيدم (يعنى با ديدار چهره خشم آلود و درهم كشيده او، از بخشش او گذشتم ، و از عطاى او چشم پوشيدم .)
|
مبر حاجت به نزد ترشروى |
|
كه از خوى بدش فرسوده گردى |
|
اگر گويى غم دل با كسى گوى |
|
كه از رويش به نقد آسوده گردى |
دو برادر بودند كه يكى از آنها در خدمت شاه به سر مى برد و زندگى خوشى داشت و ديگرى از كار بازو، نانى به دست مى آورد و مى خورد و همواره در رنج كار كردن بود.
يك روز برادر توانگر به برادر زحمت كش خود گفت : چرا چاكرى شاه را نكنى ، تا از رنج كار كردن نجات يابى ؟
برادر كارگر گفت : تو چرا كار نكنى تا از ذلت خدمت به شاه نجات يابى ؟ كه خردمندان گفته اند: نان خود خوردن و نشستن بهتر از بستن شمشير طلايى به كمر براى خدمت شاه است .
|
به دست آهك تفته كردن خمير |
|
به از دست بر سينه پيش امير |
|
عمر گرانمايه در اين صرف شد |
|
تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا |
|
اى شكم خيره به نانى بساز |
|
تا نكنى پشت به خدمت دو تا |
در ميان كاروان حج ، عازم مكه بودم ، پارسايى تهيدست در ميان كاروان بود، يكى از ثروتمندان عرب ، صد دينار به او بخشيد، تا در صحراى منى گوسفند خريده و قربانى كند، در مسير راه رهزنان خفاجه (يكى از گروههاى دزدهاى وابسته به طايفه بنى عامر ) ناگاه به كاروان حمله كردند، و همه دار و ندار كاروان را چپاول نموده و بردند، بازرگانان به گريه و زارى افتادند، و بى فايده فرياد و شيون مى زند.
|
گر تضرع كنى و گر فرياد |
|
دزد، زر باز پس نخواهد داد |
ولى آن پارساى تهيدست همچنان استوار و بردبار بود و گريه و فرياد نمى كرد، از او پرسيدم مگر دارايى تو را دزد نبرد؟
در پاسخ گفت : آرى دارايى مرا نيز بردند، ولى من دلبستگى به دارايى نداشتم كه هنگام جدايى آن ، آزرده خاطر گردم .
|
نبايد بستن اندر چيز و كس دل |
|
كه دل برداشتن كارى است مشكل |
گفتم : آنچه را (در مورد دلبستگى ) گفتى با وضع من نسبت به فراق دوست عزيزم هماهنگ است ، از اين رو كه : در دوران جوانى با نوجوانى دوست بودم ، و بقدرى پيوند دوستى ما محكم بود كه همواره بر چهره زيبايى او مى نگريستم ، و اين پيوستگى مايه نشاط زندگيم بود.
|
مگر ملائكه بر آسمان ، و گرنه بشر |
|
به حسن صورت او در زمين نخواهد بود |
ولى ناگاه دست اجل فرا رسيد و آن دوست عزيز را از ما گرفت ، و به فراق او مبتلا شدم ، روزها بر سر گورش مى رفتم و در سوگ فراق او مى گفتم :
|
كاش كان روز كه در پاى تو شد خار اجل |
|
دست گيتى بزدى تيغ هلاكم بر سر |
|
تا در اين روز، جهان بى تو نديدى چشمم |
|
اين منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر |
|
آنكه قرارش نگرفتى و خواب |
|
تا گل و نسرين نفشاندى نخست |
|
گردش گيتى گل رويش بريخت |
|
خار بنان بر سر خاكش برست |
پس از جدايى آن دوست عزيز، تصميم استوار گرفتم كه در باقيمانده زندگى ، بساط هوس و آرزو را بچينم ، و از همنشينى با افراد و شركت در مجالس ، خوددارى كنم (و گوشه گيرى در حد عدم دلبستگى به چيزى را برگزينم .)
|
سود دريا نيك بودى ، گر نبودى بيم موج |
|
صحبت گل خوش بدى گر نيستى تشويش خار |
|
دوش چون طاووس مى نازيدم اندر باغ وصل |
|
ديگر امروز از فراق يار مى پيچم چو مار |