حکایت های گلستان
يكى از بزرگمردان غلامى زيباروى داشت كه در زيبايى يگانه بود، براساس دوستى و ديندارى ، به او علاقمند بود، آن بزرگمرد به يكى از دوستانش گفت : حيف از اين غلام زيبا، كه با آن همه زيبايى زبان درازى و بى ادبى مى كند.
دوستش گفت : اى برادر! وقتى كه پيوند دوستى و عشق با او قرار ساختى ، از او انتظار خدمت نداشته باش ، زيرا وقتى كه رابطه عاشق و معشوقى به ميان آمد، رابطه مالك و مملوك (آقايى و نوكرى ) برداشته خواهد شد.
|
خواجه با بنده پرى رخسار |
|
چون درآمد به بازى و خنده |
|
نه عجب كو چو خواجه حكم كند |
|
وين كشد بار ناز چون بنده |
زاهدنمايى مهمان پادشاه شد، وقتى كه غذا آوردند، كمتر از معمول و عادت خود از آن خورد و هنگامى كه مشغول نماز شد، بيش از معمول و عادت خود، نمازش را طول داد، تا بر گمان نيكى شاه به او بيفزايد.
هنگامى كه به خانه اش باز گشت ، سفره غذا خواست تا غذا بخورد. پسرش كه جوانى هوشمند بود از روى تيزهوشى به رياكارى پدر پى برد و به او رو كرد و گفت : مگر در نزد شاه غذا نخوردى ؟
زاهدنما پاسخ داد: در حضور شاه چيزى نخوردم كه روزى به كار آيد. (يعنى همين كم خورى من موجب موقعيت من نزد شاه گردد، و روزى از همين موقعيت بهره گيرم .)
پسر هوشمند به او گفت : بنابراين نمازت زا نيز قضا كن كه نمازى نخواندى تا به كار آيد؟
|
اى هنرها گرفته بر كف دست |
|
عيبها برگرفته زير بغل |
تا چه خواهى گرفتن اى مغرور - روز درماندگى به سيم دغل
شخصى از يكى از دانشمندان پرسيد: مردى با زيبارويى تنها در خانه خلوت كه درهايش بسته است و نگهبانان در خواب و غفلت هستند، نشسته . با توجه به اينكه هواى نفس اشتها دارد و چيره شده است ، به گونه اى كه عرب گويد:
التمر يانع والناطور غير مانع .
خرما رسيده است و نخلبان از كسى جلوگيرى نكند.
آيا آن مرد مى تواند به قدرت تقوا، پاكى خود را حفظ كند؟
دانشمند در پاسخ گفت : اگر او از مه رويان به سلامت بماند، از بدگويان به سلامت نماند
|
شايد پس كار خويشتن بنشستن |
|
ليكن نتوان زبان مردم بستن |
دانشمندى دخترى داشت كه بسيار بدقيافه بود، به سن ازدواج رسيده بود، با اينكه جهيزيه فراوان داشت ، كسى مايل نبود با او ازدواج كند.
|
زشت باشد ديبقى و ديبا |
|
كه بود بر عروس نازيبا |
ناچار او را به عقد ازدواج نا بينايى در آورند، در آن عصر حكيمى از سر انديب (جزيره سيلان ) هند آمده بود و بر اثر مهارت در درمان ، چشم نابينا را بينا مى كرد، به آن دانشمند گفتند: چرا دامادت را نزد آن حكيم نمى برى تا با درمان چشمانش ، ديدگان را بينا كند؟
دانشمند پاسخ داد: مى ترسم او بينا شود و دخترم را طلاق دهد، زنى كه زشت رو است ، شوهر نابينا براى او بهتر از بينا است !
در شهر بغداد، بين پرچم و پرده (آويزان در درگاه كاخ شاه ، يا روپوش او هنگام خواب )دشمنى و كشمكش لفظى در گرفت ، پرچم به پرده گفت : من و تو هر دو غلام و چاكر شاه هستيم ، من لحظه اى از خدمت شاه نياسوده ام ، همواره در سفر و حضر، رنجها مى بينم ، ولى تو نه رنج ديده اى و نه در محاصره دشمن قرار گرفته اى و نه بيابان و باد و گرد و غبار ديده اى ، به علاوه من همواره در سعى و تلاش ، پيشقدمتر هستم ، پس چرا عزت و احترام تو نزد شاه بيشتر است ؟ !
|
تو بر بندگان مه رويى |
|
با غلامان ياسمن بويى |
|
من فتاده به دست شاگردان |
|
به سفر پايبند و سر گردان |
پرده در پاسخ پرچم گفت : علت اين است كه تو بلندپرواز هستى ولى من فروتن .
|
گفت : من سر بر آستان دارم |
|
نه تو چو سر به آسمان دارم |
|
هر كه بيهوده گردن افرازد |
|
خويشتن را به گردن اندازد |
عصر پيامبر صلى الله عليه و آله بود، يكى از شاهان غير عرب ، پزشك حاذقى را به محضر رسول خدا در مدينه فرستاد (تا به درمان بيماران آن ديار بپردازد ) آن پزشك يك سال در آنجا ماند، ولى (بخاطر نبودن بيمار) كسى براى درمان بيمارى خود نزد او نرفت ، و درخواست معالجه از او نكرد.
پزشك نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گله كرد كه من براى درمان ياران به اينجا آمده ام ، ولى در اين مدت ، كسى به من توجه نكرد، تا خدمتى را كه بر عهده من است انجام دهم .
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: اين مردم (مسلمان )در زندگى شيوه اى دارند كه تا اشتها به غذا بر آنها غالب نشود، غذا نمى خورند، و وقتى كه مشغول غذا خوردن شدند تا اشتها دارند و هنوز سير نشده اند، دست از غذا بر مى دارند. (از اين بو همواره سلامت و تندرست هستند و نياز به مراجعه به طبيب ندارند.)
پزشك گفت : راز مطلب را يافتم ، همين شيوه موجب تنگدستى آنها شده است ، خاضعانه به پيامبر صلى الله عليه و آله احترام كرد، و از محضرش رفت .
|
سخن آنگه كند حكيم آغاز |
|
يا سر انگشت سوى لقمه دراز |
|
كه ز ناگفتنش خلل زايد |
|
يا ز ناخوردنش به جان آيد |
|
لاجرم حكمتش بود گفتار |
|
خوردش تندرستى آرد بار |
پارسايى شيفته و مريد شخصى بود، به گونه اى كه از فراق او صبر و قرار و توان گفتار نداشت ، هر اندازه در اين مورد سرزنش مى ديد و تاوان مى برد، از عشق و علاقه اش به او نمى كاست و مى گفت :
|
كوته نكنم ز دامنت دست |
|
ور خود بزنى به تيغ تيزم |
|
بعد از تو ملاذ و ملجاءيى نيست |
|
هم در تو گريزم ، آر گريزم |
او را سرزنش كردم و گفتم : چه شده و چرا هواى نفس فرومايه ات بر عقل گرانمايه ات چيده شده است ؟ او مدتى انديشيد و سپس گفت :
|
هر كجا سلطان عشق آمد، نماند |
|
قوت بازوى تقوا را محل |
|
پاكدامن چون زيد بيچاره اى |
|
اوفتاده تا گريبان در وحل |
فقيرزاده اى بر اثر مرگ دو عمويش ، داراى ارث كلان و ثروت بسيار گرديد، او با آن ثروت (باد آورده ) به فسق و انحراف و آلودگى پرداخت و با اسراف و ريخت و پاش زياد، آن ثروت كلان را در راههاى گمراهى ، مصرف مى كرد، به هر گناهى دست مى زد و هر شرابى را مى آشاميد.
از روى نصيحت و خير خواهى به او گفتم : اى فرزند! در آمد، همچون آب جارى است ، و زندگى همانند آسيابى است كه به وسيله آن آب در گردش است . به عبارت ديگر، خرج كردن بسيار از كسى پذيرفته و شايسته است كه موجب كاهش و نابودى در آمد نگردد( آب كه كم شد يا از بين رفت ، سنگ از گردش مى افتد.)
|
چو دخلت نيست ، خرج آهسته تر كن |
|
كه مى گويند ملاحان سرودى |
|
اگر باران به كوهستان نبارد |
|
به سالى دجله گردد، خشك رودى |
موازين عقل و ادب را رعايت كن و از امور بيهوده و باطل و گمراهگر بپرهيز، زيرا وقتى كه ثروتت تمام شود، به رنج و دشوارى مى افتى و پشيمان خواهى شد.
آن پسر كه غرق در عيش و نوش و غافل از سرانجام كار بود، نصيحت مرا نپذيرفت و به من اعتراض كرد و گفت : آسايش زندگى حاضر را نبايد به خاطر رنج آينده به هم زد، اگر كسى چنين كند برخلاف شيوه خردمندان رفتار كرده است . (اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار.)
|
خداوندان كام و نيكبختى |
|
چرا سختى خورند از بيم سختى ؟ |
|
برو شادى كن اى يار دل افروز |
|
غم فردا نشايد خورد امروز |
براى چه غم فردا را بخورم ، بلكه براى من آن شايسته است ؟ در صدر مجلس مردانگى باشم ، و پيمان جوانمردى ببندم ، مردم ياد نيك نعمت بخشى مرا زبان به زبان بگويند.
|
هر كه علم شد به سخا و كرم |
|
بند نشايد كه نهد بر درم |
|
نام نكويى چو برون شد بكوى |
|
در نتوانى ببندى بروى |
ديدم نصيحت مرا نمى پذيرد، و دم گرم در آهن سرد او بى اثر است ، همنشينى با او را ترك كردم و ديگر نصيحتش نكردم و به گفتار حكيمان فرزانه دل بستم كه گفته اند:
بلغ ما عليك ، فان لم يقبلوا ما عليك
آنچه بر عهده تو است برسان ، اگر از تو نپذيرفتند، بر، تو خرده گيرى نيست .
|
گر چه دانى كه نشنوند بگوى |
|
هرچه دانى ز نيك و پند |
|
زود باشد كه خيره سر بينى |
|
به دو پاى اوفتاده اندر بند |
|
دست بر دست مى زند كه دريغ |
|
نشنيدم حديث دانشمند |
مدتى از اين ماجرا گذشت ، همان گونه كه من پيش بينى مى كردم ، همانطور شد، آن فقيرزاده تازه به دوران رسيده ، بر اثر عياشى و اسراف ، آنچه را داشت ، نابود كرد، كارش به جايى رسيد كه ديدم لباس پروصله و پاره پاره پوشيده ، لقمه لقمه به دنبال غذاست ، تا آن را براى شبش بيندوزد، با ديدن آن وضع نكبتبارش ، خاطرم دگرگون شد، ولى ديدم از مردانگى دور است كه اكنون نزدش بروم و با سرزنش كردن ، نمك بر زخمش بپاشم ، پيش خود گفتم :
|
حريف سفله اندر پاى مستى |
|
نينديشد ز روز تنگدستى |
|
درخت اندر بهاران برفشاند |
|
زمستان لاجرم ، بى برگ ماند |
مرد پارسايى را در كنار دريا ديدم ، گويى پلنگ به او حمله كرده بود، زخمى جانكاه در بدنش بود و هرچه مداوا مى نمود بهبود نمى يافت . مدتها به اين درد مبتلا بود و بر اثر آن رنجور شده بود. در عين حال شب و روز شكر خدا مى كرد، از او پرسيدند: خدا را به خاطر چه نعمتى شكر مى كنى ؟ در پاسخ گفت : شكر به خاطر آنكه خداوند مرا به مصيبتى گرفتار كرد، نه به معصيتى .
|
اگر مرا زار به كشتن دهد آن يار عزيز |
|
تا نگويى كه در آن دم ، غم جانم باشد |
|
گويم از بنده مسكين چه گنه صادر شد |
|
كو دل آزرده شد از من غم آنم باشد |
يكى از شاهان با چند نفر از وزيران و ياران ويژه اش در فصل زمستان به بيابان براى شكار رفتند. از آبادى بسيار دور شدند تا اينكه شب فرا رسيد و هوا تاريك شد، آنها در بيابان ، خانه كوچك كشاورزى را ديدند، شاه به همراهان گفت : شب به خانه آن كشاورز برويم ، تا از سرماى بيابان خود را حفظ كنيم . يكى از وزيران گفت : به خانه كشاورز ناچيزى پناه بردن شايسته مقام ارجمند شاه نيست ، ما در همين بيابان خيمه اى برمى افروزيم و آتشى روشن مى كنيم و امشب را بسر مى آوريم
كشاورز از ماجراى در بيابان ماندن شاه و همراهانش باخبر شد، نزد شاه آمد و پس از احترام شايان ، گفت : از مقام شاه چيزى كاسته نمى شد، ولى نگذاشتند كه مقام كشاورز، بلند گردداين سخن كشاورز، مورد پسند شاه واقع شد، همان شب با همراهان به خانه كشاورز رفتند و تا صبح آنجا بودند، صبح شاه جايزه و لباس و پول فراوانى به كشاورز داد، هنگامى كه شاه و همراهان بر اسبها سوار شده تا از آنجا به شهر آيند، شنيدند كشاورز در ركاب آنها حركت مى كرد و مى گفت :
|
ز قدر و شوكت سلطان نگشت چيزى كم |
|
از التفات به مهمانسراى دهقانى |
|
كلاه گوشه دهقان به آفتاب رسد |
|
كه سايه بر سرش انداخت چون تو سلطانى |
گروهى از افراد بى پروا و بى بند و بار، به سراغ عارف وارسته اى آمدند و به او ناسزا گفتند و او را كتك زدند و رنجاندند، او نزد مرشد راه شناس خود رفت و از وضع نابسامان روزگار، گله كرد.
مرشد راه شناس به او گفت : اى فرزند! لباس عارفان ، لباس تحمل و صبر است ، حوصله داشته باش و ناگواريها را با عفو و بزرگوارى و مقاومت ، بر خود هموار ساز:
|
درياى فراوان نشود تيره به سنگ |
|
عارف كه برنجد، تنك آب است هنوز |
|
گر گزندت رسد تحمل كن |
|
كه به عفو از گناه پاك شوى |
|
اى برادر چو خاك خواهى شد |
|
خاك شو پيش از آنكه خاك شوى |
شخصى در مسجد سنجار (شهرى در سه منزلى موصل ) براى درك استحباب اذان ، اذان مى گفت ، ولى صداى او به گونه اى ناهنجار بود كه شنوندگان ناراحت گشته و از او دور مى شدند، صاحب آن مسجد، اميرى عادل و پاكنهاد بود و نمى خواست دل او را با بيرون كردن نامحترمانه او را برنجاند، ولى او را خواست و به او چنين گفت : اى جوانمرد! اين مسجد داراى اذان گوهاى قديمى است ، كه براى هر كدام پنج دينار را (به عنوان حقوق ماهيانه ) تعيين كرده ام ، ولى به تو به دينار مى دهم كه از اينجا بجاى ديگر بروى
اذان گو با صاحب مسجد به توافق رسيدند، و او از شهر سنجار بجاى ديگر رفت ، مدتى از اين ماجرا گذشت ، تا اينكه روزى آن اذان گو هنگام عبور، صاحب آن مسجد را ديد، نزدش آمد و گفت : حيف بود كه مرا از آن مسجد با ده دينار، بجاى ديگر فرستادى ، زيرا اينجا كه رفته ام ، به من بيست دينار مى دهند تا جاى ديگر روم ، ولى نمى پذيرم. صاحب مسجد در حالى كه بلند مى خنديد و از خنده روده بر شده بود، به او گفت : هان ! مواظب باش كه تا پنجاه دينار نگرفتى از آنجا بيرون نرو!!
|
به تيشه كس نخراشد ز روى خارا گل |
|
چنانكه بانگ درشت تو مى خراشد دل |
در سالى كه محمد خوارزمشاه (ششمين شاه خوارزميان كه از سال 596 تا 617 ه . ق كه بر خوارزم تا سواحل درياى عمان ، فرمانروايى داشتند ) با فرمانروايان سرزمين ختا (بخش شمالى چين و تركمنستان شرقى ) صلح كرد، در سفرى به كاشغر وارد مسجد جامع كاشغر شدم ، پسرى موزون و زيبا را در آنجا ديدم كه به خواندن علم نحو و ادبيات عرب ، اشتغال دارد، او بقدرى قامت و زيباروى بود كه درباره همانند او گويند:
|
معلمت همه شوخى و دلبرى آموخت |
|
جفا و عتاب و ستمگرى آموخت |
|
من آدمى به چنين شكل و خوى و قد و روش |
|
نديده ام مگر اين شيوه از پرى آموخت |
او كتاب نحو زمخشرى (استاد معروف علم نحو) را در دست داشت و از آن مى خواند كه :
ضرب زيد عمروا
به او گفتم : اى پسر! سرزمين خوارزم با سرزمين ختا صلح كردند، ولى زيد و عمرو، همچنان در جنگ و ستيزند. از سخنم خنديد و پرسيد: اهل كجا هستى ؟
گفتم : از اهالى شيراز هستم .
پرسيد: از گفتار سعدى چه مى دانى ؟
دو شعر عربى خواندم ، گفت : بيشتر اشعار سعدى فارسى است ، اگر از اشعار فارسى او بگويى به فهم نزديكتر است ، كلم الناس على قدر عقولهم با انسانها به اندازه دركشان سخن بگو. گفتم :
|
طبع تو را تا هوس نحو كرد |
|
صورت صبر از دل ما محو كرد |
|
اى دل عشاق به دام تو صيد |
|
ما به تو مشغول تو با عمرو و زيد |
بامداد به قصد سفر از كاشغر بيرون آمدم ، به آن طلبه جوان گفته بودم : فلان كس سعدى است . او با شتاب نزد من آمد و به من مهربانى شايان كرد و تاسف خورد و گفت : چرا در اين مدتى كه اينجا بودى ، خود را معرفى نكردى ، تا با بستن كمر همت ، شكرانه خدمت به بزرگان را بجا آورم .
گفتم : با وجود تو، روا نباشد كه من خود را معرفى كنم كه : منم
گفت : چه مى شود كه مدتى در اين سرزمين بمانى تا از محضرت استفاده كنيم ؟
گفتم : به حكم اين حكايت نمى توانم و آن حكايت اين است :
|
بزرگى ديدم اندر كوهسارى |
|
قناعت كرده از دنيا به غارى |
|
چرا گفتم : به شهر اندر نيايى |
|
كه بارى ، بندى از دل برگشايى |
|
بگفت : آنجا پريرويان نغزند |
|
چو گل بسيار شد پيلان بلغزند |
اين را گفتم و سر روى هم را بوسيديم و از همديگر، وداع نموديم ولى :
|
بوسه دادن به روى دوست چه سود؟ |
|
هم در اين لحظه كردنش به درود |
|
سيب گويى وداع بستان كرد |
|
روى از اين نيمه سرخ ، و زان سو زرد |
اگر در روز وداع ، از روى تاسف نمردم ، نپنداريد كه انصاف را از دوستى ، رعايت كرده ام .
پادشاهى عابدى را طلبيد. عابد (كه رياكار بود) با خود فكر كرد كه دوايى بخورد تا بدنش ضعيف و رنجور گردد تا نزد شاه قرب بيشترى بيابد. دارويى خورد. اتفاقا دارو زهر آگين بود و موجب شد كه عابد مرد.
|
آنكه چون پسته ديدمش همه مغز |
پوست بر پوست بود همچو پياز
|
پارسايان روى در مخلوق |
|
پشت بر قبله مى كنند نماز |
|
چون بنده خداى خويش خواند |
|
بايد كه به جز خدا نداند |
شخصى در راه عشق ، دل از كف داده و دست از زندگى كشيده بود و راه وصول به معشوق و مرادش ، آسيب و خطر بسيار داشت ، به طورى كه ترس مرگ و هلاكت وجود داشت ، زيرا معشوق همچون طعمه اى نبود كه به سادگى به دست آورد، يا پرنده اى نبود كه دامش افتد و اسير گردد.
|
چو در چشم شاهد نيايد زرت |
|
زر و خاك يكسان نمايد برت |
او را نصيحت كردند كه : از اين خيال باطل دورى كن ، كه گروهى نيز به خاطر عشق و هوس تو، اسير و در زحمت مى باشند او در برابر نصيحت ناصحان ، ناله كرد و گفت :
|
دوستان گو نصيحتم مكنيد |
|
كه مرا ديده بر ارادت او است |
|
جنگجويان به زور و پنجه و كتف |
|
دشمنان را كشند و خوبان دوست |
در جهان دوستى ، رسم نيست كه بخاطر حفظ جان ، دل از عشق جانان (معشوق ) بردارند:
|
تو كه در بند خويشتن باشى |
|
عشق باز دروغ زن باشى |
|
گر نشايد به دوست ره بردن |
|
شرط يارى است در طلب مردن |
|
گر دست رسد كه آستينش گيرم |
|
ورنه بروم بر آستانش ميرم |
خويشان و نزديكان كه به اين عاشق دلسوخته توجه داشتند، از روى دلسوزى و مهربانى او را نصيحت كردند، سپس زنجير بر پايش نهادند، كه دست از عشق بردارد، ولى پند و بند آنها در او اثر نكرد:
|
دردا كه طبيب ، صبر مى فرمايد |
|
وى نفس حريص را شكر مى بايد |
|
آن شنيدى كه شاهدى بنهفت |
|
با دل از دست رفته اى مى گفت |
|
تا تو را قدر خويشتن باشد |
|
پيش چشمت چه قدر من باشد؟ |
معشوق اين عاشق شيفته ، شاهزازاده اى بود، ماجراى عشق سوزان و دل شوريده و گفتار پرسوز او را به شاهزاده خبر دادند، شاهزاده دريافت كه خودش باعث بيچارگى عاشق شده است ، سوار بر اسب شد و به سوى آن عاشق دلسوخته حركت كرد، وقتى كه عاشق از نزديك شدن مراد و معشوق با خبر شد، گريه كرد و گفت :
|
آن كس كه مرا بكشت باز آمد پيش |
|
مانا كه دلش بسوخت بر كشته خويش |
شاهزاده به او محبت فراوان كرد و از او دلجويى نمود و احوال او را پرسيد كه چه نام دارى و اهل كجا هستى و شغلت چيست ؟
ولى عاشق دلسوخته بقدرى غرق در درياى محبت و عشق بود كه فرصت نفس كشيدن نداشت :
|
اگر خود هفت سبع از بر بخوانى |
|
چو آشفتى الف ب ت ندانى |
شاهزاده به او گفت : چرا با من سخن نمى گويى ؟ كه من در صف پارسايانم ، بلكه غلام حلقه به گوش آنها هستم .
در اين هنگام عاشق دلسوخته به نيروى رابطه انس با محبوب ، و دلجويى معشوق ، از ميان امواج درياى عشق سر برآورد و گفت :
|
عجب است با وجودت كه وجود من بماند |
|
تو به گفتن اندر آيى و مرا سخن بماند!! |
عاشق دلسوخته ، پس از اين سخن نعره جانسوز بر كشيد و جان سپرد:
|
عجب از كشته نباشد به در خيمه دوست |
|
عجب از زنده كه چون جان به در آورد سليم ؟ |
(آرى اگر دوست در آستان خانه دوست شهيد شود، شگفت نيست ، بلكه شگفت آن است كه عاشق به ديدار يار برسد در عين حال چگونه سالم و زنده بماند؟!)