حکایت های گلستان
http://www.arzyabi.com/
|
|
يكى از تهيدستان پاك نهاد بر اثر اضطرار و ناچارى ، گليمى را از خانه يكى از پاك مردان دزديد. قاضى دستور داد تا دست دزد را به خاطر دزدى قطع كنند.
صاحب گليم نزد قاضى آمد و گفت : من دزد را بخشيدم ، بنابراين حد دزدى را بر او جارى نكن .
قاضى گفت : شفاعت تو موجب آن نمى شود كه حد شرع مقدس را جارى نسازم .
صاحب گليم گفت : اموال من وقف فقيران است ، هر فقيرى كه از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطع دست او لازم نيست .
قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش قرار داد و به او گفت : آيا جهان بر تو تنگ آمده بود كه فقط از خانه چنين پاك مردى دزدى كنى ؟! (اگر ناچار بودى ، در جاى ديگر دزدى مى كردى ، نه در خانه اين مرد.)
دزد گفت : اى حاكم ! مگر نشنيده اى كه گويند: خانه دوستان بروب ولى حلقه در دشمنان مكوب .
|
چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده |
|
دشمنان را پوست بر كن ، دوستان را پوستين |
(اشاره به اينكه در برابر دشمن ، سر تسليم فرود نياور و دست نياز به سوى او دراز نكن ، بلكه هنگام ناچارى به سراغ دوست برو.)
|
|
پادشاهى فرمان داد تا بى گناهى را اعدام كنند، )زيرا به خاطر بى اعتنايى او، بر او خشمگين شده بود.)
بى گناه گفت : اى شاه به خاطر خشمى كه نسبت به من دارى آزار و كشتن مرا مجوى ، زيرا اعدام من با قطع يك نفس پايان مى يابد، ولى بار گناه آن هميشه بر دوش تو خواهد ماند و سنگينى خواهد كرد.
|
دوران بقا چو باد صحرا بگذشت |
|
تلخى و خوشى و زشت و زيبا بگذشت |
|
پنداشت ستمگر كه ستم بر ما كرد |
|
در گردن او بماند و بر ما بگذشت |
پادشاه ، تحت تاثير نصيحت او قرار گرفت و از ريختن خونش منصرف شد و تحمل بار سنگين هميشگى گناه را از خود دور ساخت .
|
|
(عمرو ليث صفارى دومين پادشاه خاندان صفارى (265 - 287 ه ق ) برادر يعقوب ليث ، غلامانى داشت ) يكى از غلامانش فرار كرده بود، چند نفر به دنبال او رفتند و او را گرفته ، نزد شاه آوردند. يكى از وزيران شاه كه نسبت به آن غلام سابقه سويى داشت ، به شاه گفت : اين غلام را اعدام كن تا ساير غلامان مانند او فرار نكنند.
آن غلام با كمال فروتنى به شاه گفت :
|
هرچه رود بر سرم چون تو پسندى روا است |
|
بنده چه دعوى كند؟ حكم خداوند راست |
ولى از آنجا كه من پرورده نعمت شما خاندان هستم ، نمى خواهم در قيامت به خاطر ريختن خون من ، گرفتار قصاص گردى ، اجازه بده اين وزير را (كه سعى در اعدام من مى كند) بكشم ، آنگاه به خاطر قصاص او، مرا اعدام كن ، تا به حق مرا كشته باشى و در قيامت ، بازخواست نشوى .
شاه از پيشنهاد او، بى اختيار خنديد و به وزير گفت : مصلحت چه مى دانى ؟ وزير گفت : براى خدا، به عنوان صدقه گور پدرت ، اين بيچاره را آزاد كن ، تا بلايى به سر من نياورد، گناه از من است و سخن حكيمان درست است كه گويند:
|
چو كردى با كلوخ انداز پيكار |
|
سر خود را به نادانى شكستى |
|
چو تير انداختى بر روى دشمن |
|
چنين دان كاندر آماجش نشستى |
از يكى از حكيمان فرزانه ، شنيدم مى گفت :كسى كه در ميان سخن ديگران ، حرف بزند، و هنوز سخن ديگرى به پايان نرسيده سخن بگويد، قطعا به جهل و نادانى خود اقرار نموده است (داخل خرف ديگران دويدن ، نشانه نادانى است )
|
سخن را سر است اى خداوند و بن |
|
مياور سخن در ميان سخن |
|
خداوند تدبير و فرهنگ و هوش |
|
نگويد سخن تا نبيند خموش |
در شهر بندرى اسكندريه مصر، بر اثر خشكسالى شديد آن چنان آذوقه و خوراك كم شد كه گويى درهاى آسمان بسته شده ، و فرياد اهل زمين به آسمان پيوسته بود، پارسايان تهيدست در سخت ترين خطر قرار گرفتند.
|
نماند جانورى از وحش و طير و ماهى و مور |
|
كه بر فلك نشد از بى مرادى افغانش |
|
عجب كه دو دل خلق جمع مى نشود |
|
كه ابر گردد و سيلاب ديده بارانش |
در چنين سالى دور از جان دوستان ، يك نفر نامرد، كه سخن از وضع او بخصوص در محضر بزرگان ، بر خلاف ادب است ، و از سوى ديگر ناگفته گذاشتن آن نيز شايسته نيست ، كه گروهى آن را حمل بر خمودى گوينده مى كنند، از اين رو در مورد آن نامرد به دو شعر اكتفا مى كنيم كه همين اندك ، دليل بسيار، و كشت نمونه خروار است .
|
اگر تتر بكشد اين مهنث را |
|
تترى را دگر نبايد كشت |
|
چند باشد چو جسر بغدادش |
|
آب در زير و آدمى در پشت |
چنين شخصى كه به پاره اى از زندگى او آگاه شدى ، در اين سال قحطى ، ثروت بسيار داشت ، و به تهيدستان پول مى داد، و براى مسافران ، سفره غذا فراهم كرده و مى گسترانيد.
در اين ميان گروهى از پارسايان كه بر اثر شدت تهيدستى و ناچارى به ستوه آمده بودند، تصميم گرفتند تا كنار سفره او بروند، در اين مورد براى مشورت نزد من آمدند، من با تصميم آنها موافقت نكردم و گفتم .
|
نخورد شير نيم خورده سگ |
|
ور بمير به سختى اندر غار |
|
تن به بيچارگى و گرسنگى |
|
بنه و دست پيش سفله مدار |
|
گر فريدون شود به نعمت و ملك |
|
بى هنر را به هيچ كس مشمار |
|
پرنيان و نسيج ، بر نااهل |
|
لاجورد و طلاست بر ديوار |
بازرگانى در يكى از تجارتهاى خود، هزار دينار خسارت ديد، به پسرش گفت : اين موضوع را پنهان كن ، مبادا به كسى بگويى .
پسر گفت : اى پدر! از فرمانت اطاعت مى كنم ، ولى مى خواهم بدانم فايده اين نهانكارى چيست ؟
پدر گفت : تا مصيبت دو تا نشود، 1 - خسارت مال 2 - شماتت همسايه و ديگران .
|
مگوى انده خويش با دشمنان |
|
كه لا حول گويند شادى كنان |
جوانى چابك ، نكته سنج ، شاد و خوشرويى در مجلس شادى ما بود، در خاطرش هيچ اندوهى راه نداشت ، همواره خنده بر لب داشت ، مدتى غايب شد، از او خبرى نشد، سالها گذشت ، ناگهان در گذرى با او ملاقات كردم ، ديدم داراى زن و فرزندان گشه و ريشه نهال شاديش بريده شده ، و گل هوسش پژمرده گشته ، از او پرسيدم حالت چطور است ؟ چرا پژمرده و ناشادى ؟
گفت : وقتى صاحب كودكان شدم ، ديگر كودكى نكردم و حالت كودكانه را از سر بيرون نمودم .
|
چون پير شدى ز كودكى دست بدار |
|
بازى و ظرافت به جوانان بگذار |
|
طرب نوجوان ز پير مجوى |
|
كه دگر نايد آب رفته به جوى |
|
زرع را چون رسيد وقت درو |
|
نخراميد چنانكه سبزه نو |
|
دور جوانى بشد از دست من |
|
آه و دريغ آن ز من دلفروز |
|
قوت سر چشمه شيرى گذشت |
|
راضيم اكنون چو پنيرى به يوز |
|
پيرزنى موى شيرى سيه كرده بود |
|
گفتم : اى مامك ديرينه روز |
|
موى به تلبيس سيه كرده ، گير |
|
راست نخواهد شد اين پشت كوز |
به پهلوان زورآزمايى در يك ماجرايى ناسزا گفت . پهلوان عصبانى و خشمگين شد، به طورى كه بر اثر خشم ، كف از دهانش بيرون آمده بود و با هيجان شديد بر سر ناسزاگو فرياد مى كشيد، صاحبدلى از آنجا عبور مى كرد، پرسيد: اين پهلوان چرا اين گونه عصبانى و خشم آلود شده و نعره مى كشد؟
گفتند: شخصى به او دشنام داده است .
صاحبدل گفت : اين فرومايه ، هزار من وزنه بلند مى كند، ولى طاقت ناسزايى را ندارد؟ (در بدن ، پهلوان است ولى در روح و روان بسيار ضعيف و ناتوان .)
|
لاف سر پنجگى و دعوى مردى بگذار |
|
عاجز نفس ، فرومايه چه مردى زنى |
|
گرت از دست برآيد دهنى شيرين كن |
|
مردى آن نيست كه مشتى بزنى بر دهنى |
|
اگر خود بر كند پيشانى پيل |
|
نه مرد است آنكه در او مردمى نيست |
|
بنى آدم سرشت از خاك دارد |
|
اگر خالى نباشد، آدمى نيست |
يك روز در سفرى بر اثر غرور جوانى ، شتابان و تند راه روى كردم ، و شبانگاه خود به پاى كوه بلندى پشته رسيدم ، خسته و كوفته شده بود و ديگر پاهايم نيروى راهپيمايى نداشت ، از پشت سر كاروان ، پيرمردى ناتوان ، آرام آرام مى آمد، به من رسيد و گفت : براى چه نشسته اى ؟ برخيز و حركت كن كه اينجا جاى خوابيدن نيست
گفتم : چگونه راه روم كه پايم را ياراى حركت نيست .
گفت : مگر نشنيده اى كه صاحبدلان مى گويند: رفتن و نشستن (با آرامش و كم كم ره سپرده ) بهتر از دويدن و خسته شدن و درمانده گشتن ؟
|
اين كه مشتاق منزلى ، مشتاب |
|
پند من كار بند و صبر آموز |
|
اسب تازى دوتگ رود به شتاب |
|
اشتر آهسته مى رود شب و روز |
دانشمندى به پدرش گفت : هيچ يك از گفتار به ظاهر آراسته اين واعظان در من اثر نمى كند، از اين رو كه گفتارشان با رفتارشان هماهنگ نيست . (واعظ بى عمل هستند)
|
ترك دنيا به مردم آموزند |
|
خويشتن سيم و غله اندوزند |
|
عالمى را كه گفت باشد و بس |
|
هر چه گويد نگيرد اندر كس |
|
عالم آنكس بود كه بد نكند |
|
نه بگويد به خلق و خود نكند |
چنانكه قرآن مى فرمايد:
اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسكم :
آيا مردم را به نيكى امر مى كنيد و خود را فراموش مى نماييد؟!
|
عالم كه كامرانى و تن پرورى كند |
|
او خويشتن گم است كرا رهبرى كند؟ |
پدر در پاسخ پسرش گفت : اى پسر! به محض تصور باطل ، شايسته نيست كه انسان از سخن ناصحان ، روى گرداند و نسبت گمراهى به علما دادن ، و محروميت از فوايد علم ، به خاطر جستجوى عالم معصوم ، همانند مثال آن كورى است كه شبى در ميان گل افتاده بود و مى گفت : يك نفر مسلمان ، چراغى بياورد و جلو راه مرا روشن كند. زنى شوخ طبع اين سخن را شنيد و به كور گفت : تو كه چراغ به چه درد تو مى خورد؟
همچنين مجلس وعظ مانند دكان بزاز (پارچه فروش ) است . در دكان بزاز اگر پول ندهى ، كالا به تو ندهند. در مجلس و وعظ نيز اگر اخلاصى نشان ندهى ، نتيجه نمى گيرى .
|
گفت عالم به گوش جان بشنو |
|
ور نماند به گفتنش كردار |
|
باطل است آنچه مدعى گويد |
|
خفته را خفته كى كند بيدار |
|
مرد بايد كه گيرد اندر گوش |
|
ور نوشته است پند بر ديوار |
|
صاحبدلى به مدرسه آمد ز خانقاه |
|
بشكست عهد صحبت اهل طريق را |
|
گفتم ميان عالم و عابد چه فرق بود |
|
تا اختيار كردى از آن اين فريق را |
|
گفت آن گليم خويش برون مى كشد ز آب |
|
وين جهد مى كند كه بگيرد غرق را |
|
|
كاروانى تجارتى از سرزمين يونان عبور مى كرد و همراهشان كالاهاى گرانبها و بسيارى بود. رهزنان غارتگر به آنها حمله كردند و همه اموال كاروانيان را غارت نمودند. بازرگان به گريه و زارى افتادند و خدا و پيامبرش را واسطه قرار دادند تا رهزنان به آنها رحم كنند، ولى رهزنان به گريه و زارى آنها اعتنا ننمودند.
|
چو پيروز شد دزد تيره روان |
|
چه غم دارد از گريه كاروان |
لقمان حكيم در ميان آن كاروان بود. يكى از افراد كاروان به او گفت : اين رهزنان را موعظه و نصيحت كن ، بلكه مقدارى از اموال ما را به ما پس دهند، زيرا حيف است كه آن همه كالا تباه گردد.
لقمان گفت : سخنان حكيمانه به ايشان گفتن حيف است .
|
آهنى را كه موريانه بخورد |
|
نتوان برد از او به صيقل زنگ |
|
به سيه دل چه سود خواندن وعظ |
|
نرود ميخ آهنين بر سنگ |
سپس گفت : جرم از طرف ما است (ما گنهكاريم كه اكنون گرفتار كيفر آن شده ايم . اگر اين بازرگانان پولدار، كمك به بينوايان مى كردند، بلا از آنها رفع مى شد.)
|
به روزگار سلامت ، شكستگان درياب |
|
كه جبر خاطر مسكين ، بلا بگرداند |
|
چو سائل از تو به زارى طلب كند چيزى |
|
بده و گرنه ستمگر به زور بستاند |
يك روز جالينوس (پزشك نامدار يونانى كه در سال 131 تا 201 ميلادى مى زيست ) ابلهى را ديد كه گريبان دانشمندى را گرفته و به آن دانشمند، پرخاش و جسارت مى كند، گفت :اگر اين دانشمند نادان نبود، كار او با نادانان به اينجا نمى كشيد
|
دو عاقل را نباشد كين و پيكار |
|
نه دانايى ستيزد با سبكسار |
|
اگر نادان به وحشت سخت گويد |
|
خردمندش به نرمى دل بجويد |
|
دو صاحبدل نگهدارند مويى |
|
هميدون سركشى ، آزرم جويى |
|
و گر بر هر دو جانب جاهلانند |
|
اگر زنجير باشد بگسلانند |
|
يكى را زشتخويى داد دشنام |
|
تحمل كرد و گفت اى خوب فرجام |
|
بتر زانم كه خواهى گفتن آنى |
|
كه دانم عيب من چون من ندانى |
دانشمندى آموزگار شاهزاده اى بود، و بسيار او را مى زد و رنج مى داد، شاهزاده تاب نياورد و نزد پدر از آموزگار شكوه كرد.
شاه ، آموزگار را طلبيد و به او گفت :پسران مردم را آنقدر نمى زنى كه پسرم را مى زنى ، علتش چيست ؟
آموزگار گفت : به اين علت كه همه مردم به طور عموم و پادشاهان بخصوص ، بايد سنجيده و پخته سخن گويند و كار شايسته كنند، كار گفتار شاهان و مردم دهان به دهان گفته مى شود و همه از آن آگاه مى گردند، ولى براى كار و سخن شاهان اعتبار مى دهند، و از آن پيروى مى كنند، و به كار و سخن ساير مردم ، اعتبار نمى دهند.
|
اگر صد ناپسند آمد ز دوريش |
|
رفيقانش يكى از صد ندانند |
|
اگر يك بذله گويد پادشاهى |
|
از اقليمى به اقليمى رسانند |
بنابراين بر آموزگار واجب است كه در پاكسازى و رشد اخلاقى شاهزادگان بيش از ساير مردم بكوشد.
|
هر كه در خرديش ادب نكنند |
|
در بزرگى فلاح از او برخاست |
|
چوب تر را چنانكه خواهى پيچ |
|
نشود خشك جز به آتش راست |
شاه پاسخ داد نيك و تدبير سازنده آموزگار را پسنديد و جايزه فراوانى به او داد، به علاوه او را سرپرست يكى از مقامات كرد.
عبدى در جنگلى ، دور از مردم زندگى مى كرد و به عبادت اشتغال داشت و از برگ درختان مى خورد و گرسنگى خود را برطرف مى ساخت . پادشاه آن عصر به ديدار او رفت و به او گفت : اگر صلاح بدانى به شهر بيا كه در آنجا براى تو خانه اى مى سازم كه هم در آن عبادت كنى و هم مردم به بركت انفاس تو بهره مند گردند و رفتار نيك تو را سرمشق خود سازند.
عابد پيشنهاد شاه را نپذيرفت ، يكى از وزيران به عابد گفت : به پاس احترام شاه ، شايسته است كه چند روزى وارد شهر گردى و در مورد ماندگارى در شهر، آنگاه تصميم بگيرى . اختيار با تو است ، اگر خواستى در شهر مى مانى و اگر نخواستى به جنگل باز مى گردى .
عابد سخن وزير را پذيرفت و وارد شهر شد. به دستور شاه او را در باغ دلگشا و مخصوص شاه جاى دادند.
|
گل سرخش عارض خوبان |
|
سنبلش همچو زلف محبوبان |
|
همچنان از نهيب برد عجوز |
|
شير ناخورده طفل دايه هنوز |
شاه در همان وقت كينزكى زيبا چهره به عابد بخشيد و نزدش فرستاد.
|
از اين پاره اى ، عابد فريبى |
|
ملايك صورتى ، طاووس زيبى |
|
كه بعد از ديدنش صورت نبندد |
|
وجود پارسايان را شكيبى |
به علاوه ، پسرى زيبا چهره را (براى نوازش و خدمت ) نزد عابد فرستاد كه :
|
ديده از ديدنش نگشتى سير |
|
همچنان كز فرات مستسقى |
عابد از غذاهاى لذيذ خورد و از لباسهاى نرم پوشيد و از ميوه هاى گوناگون بهره مند گرديد و از جمال كنيز و غلام لذت برد كه خردمندان گفته اند: زلف خوبان ، زنجير پاى عقل است و دام مرغ زيرك .
|
در سر كار تو كردم دل و دين با همه دانش |
|
مرغ زيرك به حقيقت منم امروز و تو دامى |
(آرى به اين ترتيب عابد بيچاره در مرداب هوسهاى نفسانى غرق شد و به دام زرق و برق دنيا افتاد و همه دين و دانش و دلش را در اين راه بر باد داد.) و حالت ملكوتى او كه همواره آسودگى دل و پرداختن به حق است رو به زوال رفت .
|
هر كه هست از فقير و پير و مريد |
|
وز زبان آوران پاك نفس |
|
چون به دنياى دون فرود آيد |
|
به عسل در، بماند پاى مگس |
اين بار شاه مشتاق ديدار عابد شد. براى ديدار عابد نزد او رفت ، ديد رنگ و چهره عابد عوض شده ، چاق و چله گشته و بر بالش زيباى حرير تكيه داده و پسرى زيباچهره در بالين سرش با بادبزن طاووسى ، او را باد مى زند. شاه شادى كرد و با عابد به گفتگو پرداخت و از هر درى سخن گفتند، تا اينكه شاه در پايان سخنش گفت : آن گونه كه من دو گروه را دوست دارم هيچكس ديگر را دوست ندارم ؛ يكى دانشمندان و ديگرى پارسايان .
وزير هوشمند و حكيم و جهان ديده شاه در آنجا حضور داشت ، به شاه گفت : اعليحضرتا! شرط دوستى با آن دو گروه آن است كه به هر دو گروه نيكى كنى ، به گروه عالمان پول بدهى تا به تحصيلات و تدريس ادامه دهند و به پارسايان چيزى ندهى كه در حال پارسايى باقى مانند.
|
خاتون خوب صورت پاكيزه روى را |
|
نقش و نگار و خاتم پيروزه گو مباش |
|
درويش نيك سيرت پاكيزه خوى را |
|
نان رباط و لقمه دريوزه گو مباش |
|
تا مرا هست و ديگرم بايد |
|
گر نخوانند زاهدم شايد |
جوانى خردمند، به فنون مختلف علوم و دانشها، اطلاعات فراوان داشت ، ولى داراى خوى رميده بود (در ميان مردم ، فضايل خود را آشكار نمى كرد )به گونه اى كه در مجالس دانشمندان ، خاموش مى نشست ، پدرش به او گفت :اى پسر! تو نيز آنچه را مى دانى بگو.
جوان در پاسخ گفت :از آن ترسم كه در مورد آنچه را كه ندانم از من بپرسند و شرمسار شوم
|
نشنيدى كه صوفيى مى كوفت |
|
زير نعلين خويش ميخى چند؟ |
|
آستينش گرفت سرهنگى |
|
كه بيا نعل بر ستورم بند |