در یکی از عملیات ها، دو برادر شرکت کرده بودند که یکی از آن دو به شهادت رسید و برادر دیگر ناراحت و غصه دار، کناری نشسته بود و گریه می کرد. موقع شام، آن برادر شهید خیلی بیتابی می کرد. تلاش دوستان برای آرام کردنش بی فایده بود. آقا رضا در حالی که از جلوی او عبور می کرد گفت: میخواستی کور بشی قبل از اینکه گوشت تموم بشه بیای بخوری! حالا که گوشت تموم شده گریه می کنی؟ ٱن بنده خدا به خنده افتاد و آمد کنار سفره شروع کرد به غذا خوردن.
 
 بر سر پیمان، ص139، شهید رضا قندالی