غریبه
بیشتر از یك ماه بود كه در بیمارستان شهدای تجریش بستری بودم.
در این مدت مجروح های زیادی در تخت سمت راستم معالجه و مرخص شده بودند.
همه آنها از همان لحظه ورود، از درد نالیده بودند.
خیلی هاشان وقت مرخصی هم ناله كنان رفته بودند؛ اما این یكی انگار اصلاً تو این دنیا نبود.
انگار درد در گوشت و پوست او اثری نمی گذاشت؛ اصلاً انگار درد جرأت نزدیك شدن به او را نداشت.
نه روی چهره اش و نه توی چشمانش دردی دیده نمی شد.
- وضع این مجروح خیلی بد است.
باید خیلی زود جراحی شود! این حرفی بود كه تمام پزشك های بیمارستان موقع معالجه اش می گفتند.
بارها خواسته بودم سرشان فریاد بكشم و بگویم: «آخر این چه حرفی است كه شما می زنید؟ اگر این مجروح، وضع بدی دارد پس چرا اصلاً صدایش در نمی آید؟!» بیشتر وقت ها برای آنكه بتوانم دردم را ساكت كنم، به او زل می زدم.
آن قدر كه اشك از گوشه چشمانم راه می افتاد.
خیلی وقت ها هم سعی می كردم به صدای قلبش گوش دهم.
آخر از صدای قلبش می توانستم بفهمم زنده است یا نه؛ او زنده بود؛ زنده تر از همه كسانی كه فكر می كردند، زنده اند.
كنجكاوی در باره او دیوانه ام كرده بود.
بیشتر از همه تنهایی اش.
مثل یك غریبه می ماند.
غریبه ای كه از یك جای دور آمده باشد.
جایی كه اصلاً اسمی برایش نگذاشته بودند.
دلم رضایت نمی داد؛ او را غریبه بدانم.
خیلی هم آشنا به نظر می رسید.
آشناتر از همه كسانی كه به من نزدیك بودند.
حتی آشناتر از خودم.
مانده بودم كی و كجا او را دیده بودم.
مطمئن بودم تو خواب و رؤیا نبوده.
فقط تو بیداری می توانستم دیده باشمش.
- حتماً تو جبهه دیدمش.
آنجا خیلی از غریبه ها را می شود دید.
همانجا است كه همه آشنای همدیگر می شوند.
چند بار خواستم نشانی اش را از خودش بپرسم؛ ولی سكوتش چنان اجازه ای به من نداده بود.
تنها كه می شدیم؛ صدای سكوت او همه جا را می گرفت.
در آن سكوت چیزی بود كه فقط او می توانست ببیند و بشنود.
یك روز متوجه شدم یكی از پرستارها هم مثل من نسبت به او كنجكاو شده است.
بیشتر وقتش را بالای سر او می گذراند.
انگار پرستار خصوصی او بود.
وقت و بی وقت بالای سرش می آمد و دستوراتی را كه پزشك تو نسخه غریبه نوشته بود نگاه می كرد، احساس می كردم با خواندن هر خط از آن در هم می ریخت.
صورتش چنان سرخ می شد كه انگار جلوی شعله های آتش گرفته بودش.
اشك گوشه ی چشمانش برق می زد.
- گمان نكنم اسمی را كه به پذیرش گفته اید، اسم خودتان باشد.
این را پرستار موقع ای كه داشت فشار خون غریبه را می گرفت پرسید.
گوش هایم را تیز كردم تا پاسخ غریبه را بشنوم.
هیچ صدایی از گلوی او بیرون نریخت.
نگاه كردم به چشمانش كه فقط یك جا را نگاه می كرد.
هیچ چیز از آنها فهمیده نمی شد.
یكهو به سرم زد فریاد بكشم و سوال پرستار را دوباره از او بپرسم.
دهان باز كردم ولی صدایی از حنجره خشكیده ام بیرون نیامد.
انگار یك نفر دو دستی می فشردش.
پرستار راست می گفت.
هیچ كدام از نشانی هایی كه تو پرونده غریبه نوشته شده بود درست نبود.
چون آدمی مثل او نمی توانست مال یك روستا باشد.
آن هم روستایی كه اسمی نداشت.
پرونده را خود پرستار نشانم داد.
از آن روز با پرستار دوست شده بودم.
با پرستار تبانی كردم تا شاید بتوانیم او را به حرف بیاوریم.
یك روز بی مقدمه شروع كردم به تعریف كردن از خودم.
نیم ساعت بیشتر طول نكشید كه تمام تاریخچه زندگی ام را گفتم.
پرستار هم چند كلمه ای از مجروح های دیگر گفت.
اما فایده ای نداشت.
انگار ما همه حرف ها را برای در و دیوار بیمارستان گفته بودیم.
هر دو سخت تعجب كرده بودیم.
چطور ممكن بود یك نفر بتواند آن همه وقت سكوت كند! تصمیم گرفتم دیگر كاری به او نداشته باشم؛ ولی مگر می شد او را ندیده بگیرم.
با آنكه در آن مدت حتی كلمه ای با من حرف نزده بود؛ یك حس دوستی بین خودم و او احساس می كردم.
به خودم می گفتم:«تو الان فكرت به هم ریخته است!» برای آنكه آرام بگیرم شروع كردم به قدم زدن.
آن قدر قدم زدم، تا بالاخره رئیس بخش صدایش در آمد.
همان شب تصمیم گرفتم برای پی بردن به راز او تا صبح بیدار بمانم.
چشمانش باز بود و بیرون را نگاه می كرد.
روی لب پایینی اش چیز لزجی برق می زد.
در آن نور كم نتوانستم تشخیص دهم.
نیمه های شب چرتم گرفت و تا خود صبح خوابیدم.
صبح چنان سراسیمه از خواب پریدم كه نگاه او هم به سوی من چرخید.
سفیدی چشمانش پر از خون بود.
زیر پلكهایش ورم كرده بود.
نیشم را تا بنا گوش باز كردم.
ولی او همچنان لب پایینی اش را می گزید.
چند روز و چند شب بود كه دیگر نه من و نه پرستار كاری به او نداشتیم.
گذاشته بودیم با تنهایی و سكوتش خلوت كند.
به نظرم رسیده بود كه او هیچ وقت لب باز نخواهد كرد.
كار را به جایی رسانده بودم كه مثل روح رفت و آمد می كردم! نیمه های یك شب بارانی بود كه صدای سرفه هایش را شنیدم و بعد هم صدای بیرون زدن خلط و خون از ریه هایش.
فریاد كشیدم و پرستار را صدا زدم.
بالای سرش ایستادم و به صورتش زل زدم.
لب پایینی اش قاچ خورده و دهان باز كرده بود.
طوری كه یك بند انگشت در آن فرو می رفت.
سینه اش بی صدا بالا و پایین می شد.
- حالت خوب نیست؟ در جوابم فقط پلك هایش را روی هم گذاشت.
پرستارها و دكترها به اتاق هجوم آوردند و تخت را دوره كردند.
گیج و منگ آن قدر به سقف ترك برداشته و زرد شده اتاق خیره شدم كه خوابم برد.
ترس برم داشته بود.
جرأت نگاه كردن به تخت خالی را نداشتم.
قلبم به تندی می زد.
دهانم خشك شده بود.
مثل پوست درخت كهنسال.
هزار تا فكر یكهو تو سرم هجوم آورد.
سرم سنگین شده بود.
احساس تنهایی وجودم را فرا گرفته بود.
- چرا با من حرف نزد؟! اصلاً چرا موقع رفتن با من خداحافظی نكرد؟ نه، او آدمی نبود كه فقط به خودش فكر كند.
این را از چشمانش خوانده بودم.
صدای پرستار را از تو راهرو شنیدم.
بغض آلود بود.
التماس كنان حرف می زد: «آقای دكتر گروه خونی من با او یكی است، من حاضرم یكی از كلیه هایم را به او بدهم.
با شنیدن این حرف از دهان پرستار سرجایم میخكوب شدم.
عرق سردی روی ستون فقراتم نشست.
خم شدم و همان طور ماندم.
بیمارستان پر شده بود از سپاهی و بسیجی.
همه هراسان و گرفته بودند.
بعضی ها آرام گریه می كردند.
خودم را به میانشان رساندم.
از حرف های دو نفرشان فهمیدم، غریبه برای آنكه درد را تو خودش خفه كند لب پایینی اش را با فشار دندان پاره كرده بود.
یكی از آنها گفت: «او می خواست حتی حسرت یك آخ را به دل دشمن بگذارد.» - حالا چرا همگی با هم به ملاقات آمده اید؟ یكهو چند نفر با هم گفتند: «آمده ایم یكی از كلیه هایمان را به فرمانده مان یدالله كلهر بدهیم.
البته اگر قبول كند!»