حسوديم مي شود!!!
لحظاتي را مي بينم به ياد وداع قبل از عمليات مي افتم به هنگام وداع در عمليات به جاي صحبت كردن در آغوش يكديگر مي گريستند و حرف ها يشان را با اشك مي زدند ، ولي مي گفتند صحبت ها و دوستي ها بماند در آخرت .
دلم به ياد همه آن لحظات تنگ شده ، اي كاش به همرا ه ياران شهيدم در دشتهاي حماسه و خون ناپديد مي شدم تا به روز رستاخيز از همان سرزمين افتخار بر انگيخته شوم و برگ گواهي باشم بر مظلوميت ياران سلحشور امام (ره)
خواستم از مردان آسماني بگويم كه تشنه شبنم بودند، آن زمان در كنار ما هم اينجايي نبودند .
شما همه چيزتان رنگ حقيقت داشت ، دريغا كه پاي گناهكارم از قافله كربلا باز ماند و سبب شد كه امروز خون دل بخوريم .
وا اسفا كه در زيارت عاشوراي شلمچه متولد شدم ولي نتوانستم در شمع حلبچه بسوزم .
به نخلهاي بي سر حوالي خرمشهر حسوديم مي شود.
چقدر محتاج سجده هاي زلال نيايش تو هستم ، چقدر دلتنگ يك سجاده نياز يك سجاده اشك ، يك سجاده اخلاص هستم ، هنوز هم كهكشان آبرويمان در شلمچه به آسمان مي رسد ، خاك تفتيده جنوب نداي سبز خويش به شبهاي وصل و حضور تبديل ساختند.
ناصر ملكي
واقعا لحظه هم میشه گفت تلخ و هم میشه گفت شیرینی هست
خدا مارو با شهدا محشور کند