از وقتی "مجتمع های آموزشی رزمندگان " راه افتاد ،

درس خواندن هم به جنگیدن اضافه شد.

یعنی از چاله در آمدیم افتادیم توی چاه .

یک روز زیر سایه درختی جمع مان کردند تا امتحان بگیرند.

سعید نشسته بود وبه سوال ها فکر می کرد.

معلوم بود بلد نیست . یعنی اصلا نخوانده بود.

خمپاره ای چند متری مان خورد زمین .

ترکش کوچکی از خمپاره افتاد روی برگه سعید و گوشه آن را سوزاند .

او هم بلند شد وورقه را بالا گرفت و به مسوول امتحان گفت :

" برگه من زخمی شده باید تا فردا بهش مرخصی بدی !"

بعد هم رفت. همه زدند زیر خنده . حالا نخند کی بخند .