داستانک
بسم الله الرحمن الرحیم
روزی پدری دست خود را روی شانه پسر خود گذاشت و گفت من قویترم یا تو؟ پسر گفت من.
پدرجا خورده و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من.
پدر بغض کرد ودوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من .
پدر ازجابلند شد چند قدم باناراحتی و اشک از پسرش دور شد و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت تو …
پدر گفت چون من ناراحت شدم گفتی من قویترم ؟
پسر گفت نه آن سه باری که گفتم من از تو قویترم چون دستت روی شانه ام بود پشتم به کوهی مثل تو گرم بود اما وقتی دستت را برداشتی دیدم بی تو چیزی نیستم . .
حقیقتی غیر قابل انکار چهباور داشته باشیم و چه نداشته باشیم
خیلی جالب بود آفرین
مثل کشورمان که چون دست امام زمان (عج) پشت آن است میگوییم که از همه کشورها قوی تریم
اشکم در اومد
خیلی تاثیرگذلر بود
احسنت
خدا سایه پدرها رو رو سربچه هاشون حفظ کنه
رب اغفرلی و لوالدی...
خیلی زیباست.
سلام
بی تو چیزی نیستم
خدا ب همه بدر ومادرا عمر طولانی همراه با سلامتی عطا کند انشاالله
واقعا باید قدر والدین رو در زمان حیاتشون بدونیم--سپاس
بزن دست قشنگه رو به افتخار تموم باباهای دنیا
واقعیتی بود که امروزه در حال فراموش شدن است.
نکته ای بس باارزش باشدتاروزی قدر این دوگوهـــــــــــــــــــــر را بدانیم پدرومادر
زمستان بود . خودشو گرم پوشونده بود تا راهی سفر عشق بشه . دلشو از همه جا و همه چی کنده بود . دل بسته بود به خضابی که بچه ها شبای عملیات می کردند.آخه تا چند ماه پیش، هر سری خودش هم خضاب میکرد .
اما الان ...
بند پوتین هاش رو محکم کرد . نگاه عاشقش با نگاه عشقش تلاقی کرد .با نگاه ، همه ی حرف هاش رو به همسرش منتقل کرد . قبل از خداحافظی همسرش یه آیه ای رو در گوشش خوند . آخه مطمئن بود وقتی این آیه رو در گوش مسافر بخونی ، حتما بر می گرده !
خداحافظی کرد و رفت ...
بعد از چند دقیقه برگشت . ساکشو جا گذاشته بود . برداشت و رفت . همسر مات رفتنش بود . وقتی به داخل خونه برگشت ، یادش افتاد که اون آیه رو خونده بود و همسرش برگشته بود . اما برای بار دوم دیگه نخونده بود . با سرعت دوید دم در اما... همسرش ... رفته بود ... رفت و دیگه برنگشت .
منطقه پر از عقرب بود . هر از چندی صدای ناله یکی از بچه ها بلند می شد . یک شب همه خوابیده بودیم . . با صدای ناله ی یکی از بچه ها از خواب پریدیم .
با خودمون گفتیم حتما طرف، حسابی ناکار شده . دنبال صدا را گرفتیم . مصطفی بیگی بود ، داشت نماز شب می خواند.
"بزم کهکشان"
دنبال جسدش همه ی جزیره های اطراف را گشتیم تا نزدیکی امارت هم رفتیم ، پیدا نشد . خودش هم میگفت:"خوبی دریا به اینه که نشونی از آدم نمی مونه."