راسخون

داستانک

shhossein کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 447
|
تاریخ عضویت : تیر 1392 

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی پدری دست خود را روی شانه پسر خود گذاشت و گفت من قویترم یا تو؟ پسر گفت من.

پدرجا خورده و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من.

پدر بغض کرد ودوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من .

پدر ازجابلند شد چند قدم باناراحتی و اشک از پسرش دور شد و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت تو …

پدر گفت چون من ناراحت شدم گفتی من قویترم ؟

پسر گفت نه آن سه باری که گفتم من از تو قویترم چون دستت روی شانه ام بود پشتم به کوهی مثل تو گرم بود اما وقتی دستت را برداشتی دیدم بی تو چیزی نیستم . .

 

ahdahd کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 27
|
تاریخ عضویت : مرداد 1390 

حقیقتی غیر قابل انکار چهباور داشته باشیم و چه نداشته باشیم

moazzami کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 11
|
تاریخ عضویت : شهریور 1390 

خیلی جالب بود آفرین

 

HOSNA1390 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 169
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

مثل کشورمان که چون دست امام زمان (عج) پشت آن است میگوییم که از همه کشورها قوی تریم

hodaataee کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 96
|
تاریخ عضویت : مرداد 1392 

اشکم در اومد

خیلی تاثیرگذلر بود

احسنت

خدا سایه پدرها رو رو سربچه هاشون حفظ کنه

رب اغفرلی و لوالدی...

bashardoost کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 164
|
تاریخ عضویت : تیر 1392 

خیلی زیباست.

NIMANASIRI کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 285
|
تاریخ عضویت : خرداد 1392 

سلام

بی تو چیزی نیستم

alirezanabi2006 کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 258
|
تاریخ عضویت : فروردین 1391 

خدا ب همه بدر ومادرا عمر طولانی همراه با سلامتی عطا کند انشاالله

mgmoheby1 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 5196
|
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390 

واقعا باید قدر والدین رو در زمان حیاتشون بدونیم--سپاس

mta_2hezaro7 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 83
|
تاریخ عضویت : تیر 1392 

بزن دست قشنگه رو به افتخار تموم باباهای دنیا

aligoharsamimi کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 353
|
تاریخ عضویت : دی 1391 

واقعیتی  بود که امروزه در حال فراموش شدن است.

   نکته ای بس باارزش باشدتاروزی قدر این دوگوهـــــــــــــــــــــر را بدانیم پدرومادر

arsenal007 کاربر تازه وارد
|
تعداد پست ها : 19
|
تاریخ عضویت : دی 1391 

زمستان بود . خودشو گرم پوشونده بود تا راهی سفر عشق بشه . دلشو از همه جا و همه چی کنده بود . دل بسته بود به خضابی که بچه ها شبای عملیات می کردند.آخه تا چند ماه پیش، هر سری خودش هم خضاب میکرد .

اما الان ...

بند پوتین هاش رو محکم کرد . نگاه عاشقش با نگاه عشقش تلاقی کرد .با نگاه ، همه ی حرف هاش رو به همسرش منتقل کرد . قبل از خداحافظی همسرش یه آیه ای رو در گوشش خوند . آخه مطمئن بود وقتی این آیه رو در گوش مسافر بخونی ، حتما بر می گرده !

خداحافظی کرد و رفت ...

بعد از چند دقیقه برگشت . ساکشو جا گذاشته بود . برداشت و رفت . همسر مات رفتنش بود . وقتی به داخل خونه برگشت ، یادش افتاد که اون آیه رو خونده بود و همسرش برگشته بود . اما برای بار دوم دیگه نخونده بود . با سرعت دوید دم در اما... همسرش    ...     رفته بود ... رفت و دیگه برنگشت .

arsenal007 کاربر تازه وارد
|
تعداد پست ها : 19
|
تاریخ عضویت : دی 1391 

منطقه پر از عقرب بود . هر از چندی صدای ناله یکی از بچه ها بلند می شد . یک شب همه خوابیده بودیم . . با صدای ناله ی یکی از بچه ها از خواب پریدیم .

 

با خودمون گفتیم حتما طرف، حسابی ناکار شده . دنبال صدا را گرفتیم . مصطفی بیگی بود ، داشت نماز شب می خواند.

"بزم کهکشان"

arsenal007 کاربر تازه وارد
|
تعداد پست ها : 19
|
تاریخ عضویت : دی 1391 

دنبال جسدش همه ی جزیره های اطراف را گشتیم  تا نزدیکی امارت هم رفتیم ، پیدا نشد . خودش هم میگفت:"خوبی دریا به اینه که نشونی از آدم نمی مونه."