اصطلاحات سياسی
لیبرال (آزادی خواه):
نشان دهنده آزادی در تغییر و احترام برای آزادی های فردی در قالب های اجتماعی است که در آن همه فرصت های یکسانی در اختیار دارند.
حزب پیشرو:
حزبی که با جدیت برای تغییرات آزادی خواهانه فعالیت می کند.
نئو-لیبرال:
زنجیره ای از ليبرالیسم که تاکید آن بر رویکردهای عملی و واقعگرایانه است.
محافظه کار:
حزبی که با تغییر مخالف است و با روش ها و متدهای سنتی در پی حل مشکلات اجتماعی بر می آید، به ویژه در خصوص مشکلات اخلاقی. محافظه کاران "فیسکال" (هوادار سیاست ثبات اقتصادی) نیز هستند اما آنها بیشتر به سمت اختیارگرایان (طرفداران آزادی فردی) گرایش دارند.
محافظه کار نوین:
زنجیره ای از حزب محافظه کار که از جنگ سرد پدید می آید که تقریباً مشابه محافظه کار معمولی است، اما بدون سیاست انزواگرایی آن و با سیاست های خارجی فعال تر.
اختیارگرا:
اختیارگرایان و طرفداران آزادی فردی به دولت کوچکی اعتقاد دارند که نقش آن محدود به دفاع و داوری در مجادلات و اختلافات بین افراد خصوصی است. آنها طالب مقررات و قانون های اجتماعی و اقتصادی حکومت نیستند و اعتقاد دارند که افراد باید در همه ی عرصه های زندگی، آزادی فردی داشته باشند. محافظه کاران تا حدودی با خط مشی اقتصادی اختیارگرایان هم عقیده هستند، اما آزادی خواهان فقط خط مشی اجتماعی آنها را قبول دارند.
رادیکال راست:
این گروه اقلیت به شدت محافظه کار اجتماع هستند که می خواهند مشکلات اجتماعی را با استفاده از اعمال راه حل های مذهبی از جانب حکومت و دولت برای مشکلات اخلاقی، حل کنند.
جنبش های میهن پرستانه:
این حزب که یکی از زنجیره های افراطی رادیکال های راست می باشد و در آن تاکید و تکیه اصلی بر اعتقادات مذهبی مسیحی نما، اعتماد به نفس، آموزش های نظامی، و تئوری های توطئه چینی است.
مردم گرا:
این حزب که بخشی از حزب مردم امریکا است، در مسائل اجتماعی بسیار محافظه کار و در مسائل اقتصادی بسیار طرفدار سیستم حمایت از تولیدات داخلی می باشد (*در این مکتب دفاع و حمایت از تعرفه های گمرکی به منظور حمایت صنایع و اقتصاد داخلی به عنوان یک وسیله جهت توسعه اقتصادی به شمار می رود*).
دموکرات (طرفدار اصول حکومت ملی):
دموکرات برابر و هم معنی با لیبرال نیست. محافظه کاران و میانه رو های بسیاری در این حزب هستند، اما اکثریت آنها لیبرال به حساب می آیند.
جمهوری خواه:
جمهوری خواه برابر و مترادف با محافظه کار نیست. لیبرال ها و میانه روهای بسیاری در این حزب هستند، اما اکثریت آنها محافظه کار به حساب می آیند.
میانه رو:
این حزب، به طور کلی اعتقاداتی اعتدال گرایانه دارند نه ایدئولوژی. میانه روهای هر دو حزب معمولاً ویژگی های عمل گرایی، یکی از مخالفان ایدئولوژی و افراطهای ایدئولوژیکی، را دارا می باشند و طالب صلح اند.
سوسیالیست (جامعه گرا):
این حزب طرفدار مالکیت دولت بر ابزار و وسایل تولید است (بیزنس). این حزب معمولاً مورد سوء استفاده ایدئولوگ های جناح راست قرار می گیرند که قوانین جنبه های خاصی از اقتصاد را با مالیتت دولت از تجارت و تولید اشتباه می گیرند.
سوسیال دموکرات:
این حزب که تقریباً مشابه سوسیالیسم معمولی است، تاکید بر تصمیم گیری های دموکراتیک، هم در سیاست و هم در اقتصاد دارد.
کاپیتالیسم (سرمایه داری):
یک سیستم اقتصادی است که در آن ابزار و وسایل تولید (کار و تجارت) در دستان سرمایه داران خصوصی است.
نظام مختلط:
یک سیستم اقتصادی که در آن ابزار و وسایل تولید (کار و تجارت) در برخی صنایع (به ویژه انواع صنایع بزرگ) در دستان دولت است و سایر صنایع در دست بخش خصوصی است. این سیستم در اروپا بسیار شایع است.
حزب کمونیست:
این حزب بر مالکیت اشتراکی کلیه دارایی ها اعتقاد دارد. در این سیستم هیچ دولت مرکزی وجود ندارد.
استان گرا:
در این سیستم تمرکز اختیارات و تصمیم گیری در دولت مرکزی است، به ویژه برای پیدا کردن راه حل برای مشکلات اجتماعی. این حزب در هر دو جناح راست و چپ اعمال می شود.
فاشیست:
این حزب که تا حدود زیادی بر اعتقادات استان گرایی استوار است، به اقتصاد شرکتی، نوین گرایی، گروه بندی، و رهبری مرکزی قوی معتقد است. در این سیستم شهروندان باید در خدمت دولت باشند. این اعتقاد معمولاً مبنی بر ایدآل های شبه مذهبی است، و رویکردهای مختلف لیبرالیسم، محافظه کار، سوسیالیسم را در یک دیدگاه جمع کرده است.
نازیسم:
این سیستم نیز نوعی از سیستم فاشیسم است که توسط آدولف هیتلر در آلمان بنیانگذاری شده است. این سیستم در تاکید خود بر اصلاح نژادی با استاندارهای فاشیسم مغایر است.
آنارشیسم (هرج و مرج طلبی):
این سیستم با هر نوع دولت مخالف است. و معمولاً با آزادی خواهان و لیبرالیست ها که اعتقادات هرج و مرج طلبی بسیاری دارند، اشتباه گرفته می شوند. اما تفاوت آنها در این است که لیبرال ها اعتقاد دارند یک دولت کوچک باید در اجتماع وجود داشته باشد.
رادیکال چپ:
به طور کلی، آنهایی که به لیبرالیسم یا ترقی خواهی اعتقاد ندارند، در تلاش برای تغییر الگو و پارادیگم حاکم بر جامعه هستند. رادیکالیست های چپ، برای اعمال برنامه هایی برای تغییر، خواستار پیش رفتن ایده های سنتی و قدیمی آزادی فردی هستند. این حزب از آن جنبه با لیبرال ها تفاوت دارند که لیبرال ها معمولاً طالب حفظ پارادیگم و الگوی کنونی می باشند.
اتحادیه اروپا
اتحاديه اروپایی شامل گروهی از کشورهاست که دولت هایشان با یکدیگر همکاری دارند. این اتحاديه چیزی شبیه به کلوپ یا باشگاه است، که برای عضو شدن در آن باید پیروی از قوانین آن را بپذیرید و در عوض مزایایی نیز برای شما خواهد داشت. هر کشور باید برای عضو شدن پول بپردازد. این امر معمولاً از طریق پرداخت مالیات صورت میگیرد. اتحاديه اروپایی این پول را در راه تغییر و ارتقاء شیوه زندگی مردم و تجارت در اروپا مصرف می کند. کشورها به این دلیل عضو این انجمن می شوند که فکر می کنند تغییراتی که این اتحاديه در کشورها ایجاد میکند، به نفع آنهاست.
توسعه اتحاديه اروپایی
در روز شنبه اول ماه مه سال 2004، اتحاديه اروپایی از 15 کشور به 25 کشور عضو ارتقاء یافت.
این بزرگترین توسعه این اتحاديه از آغاز پیدایش آن به حساب می آید.
اخبار و داستان های زیادی درمورد اینکه آیا این توسعه به نفع انگلستان بوده یا خیر در این کشور گسترده شد. برخی مردم نگران بودند که شاید کارگران کشورهای جدید برای گرفتن شغل هایی با درآمد بیشتر به انگلستان هجوم بیاورند.
چگونگی رشد و توسعه اتحاديه اروپایی
1957: کار خود را با 6 کشور عضو آغاز کرد.
1973: به 9 کشور توسعه یافت؛ این مصادف با پیوستن انگلستان به این اتحاديه بود.
1981: یونان هم به این اتحاديه ملحق شد و شمار کشورهای عضو به 10 رسید.
1986: اسپانیا و پرتقال نیز به این اتحاديه پیوستند و تعداد اعضا به 12 رسید.
1995: سه کشور دیگر نیز به این اتحاديه ملحق شدند و شمار کشورها به 15 رسید.
2004: 10 کشور جدید به اتحاديه ملحق شدند. اکثر این کشورها از اروپای شرقی بودند. و در این زمان تعداد کشورهای عضو به 25 رسید. صحبت هایی از پیوستن ترکیه نیز به این اتحاديه به گوش می رسد.
2007: دو کشور دیگر نیز به اتحاديه اروپایی پیوستند و شمار کشورها به 27 می رسد.
طریقه عضو شدن
کشورها باید مسائل خاصی را به اثبات برسانند:
1. باید نشان دهند که با مردمان خود منصفانه و با عدالت رفتار می کنند، به حقوق بشر احترام می گذارند و به آنها اجازه رای دادن در انتخابات را می دهند.
2. باید نشان دهند که اقتصادشان به درستی اداره می شود. این به آن معناست که دولت نسبت به میزان پولی که خرج می کند آگاه است و چندان در امور تجاری مردم دخالت نمی کند.
3. کشورها باید تغییراتی را در قوانین خود ایجاد کنند تا با قوانین اتحاديه اروپایی مغایرت نداشته باشد.
چرا قوانین در حال تغییرند؟
اکثریت بر این عقیده اند که حال که اتحاديه اروپایی از 15 عضو به 25 عضو توسعه پیدا کرده است، دیگر نمی تواند تصمیمات را به همان روش های قدیمی اتخاذ کند. این به آن معناست که اتحاديه اروپایی باید یکسری قوانین جدید برای خود داشته باشد یا تصمیمات کمتری بگیرد.
وظیفه اتحاديه اروپایی چیست؟
یکی از مهمترین کارهایی که اتحاديه اروپایی انجام می دهد این است که کشورهای اروپایی را به همدیگر نزدیکتر کند. این اتحاديه تجارت و خرید و فروش کشورهای اروپایی را با یکدیگر آسانتر می کند. این امر با تغییر قوانینی که تجارت را کنترل میکند، امکانپذیر می شود. همچنین شر نظارت و کنترل رفت و آمد مردم به طور آزاد در کل این اتحاديه را کم می کند.
5 هدف اصلی اتحاديه اروپایی
1. توسعه اقتصادی و اجتماعی: کمک به مردم برای کسب درآمد بیشتر و برخورد عادلانه تر با آنها
2. گفتگو در مورد مسائل اتحاديه اروپایی در صحنه جهانی: حرف های اروپا بیش از پیش به گوش سایر کشورهای جهان خواهد رسید.
3. معرفی تابعیت اروپایی: هر فردی از کشورهای عضو شهروند اتحاديه اروپایی به حساب می آید و چهار حق اصلی به او داده می شود.
4. توسعه اروپا به عنوان سرزمین آزادی، امنیت و عدالت: باعث می شود اروپایی ها در امنیت بیشتری بدون ترس و واهمه از جنگ زندگی کنند.
5. ایجاد و حفظ قانون مخصوص اتحاديه اروپایی: ایجاد قوانینی که از حقوق مردم در کشورهای عضو دفاع کند.
حقوق اتحاديه اروپایی برای مردم
هر فردی از کشورهای عضو شهروند اتحاديه اروپایی به حساب می آید و این حقوق به او داده می شود.
حق رفت و آمد آزادانه بین کشورهای عضو اتحاديه اروپایی و زندگی در کشور دلخواه.
حق رای دادن و قرار گرفتن در دولت محلی و انتخابات پارلمان اروپایی در کشور محل اقامت.
اگر فرد خارج از مرزهای اتحاديه اروپایی مسافرت می کند، و کشور فرد در آن محل سفارت نداشته باشد، می تواند به سفارت هر کشور دیگر عضو اتحاديه اروپایی مراجعه کند.
ارائه دعوی در هر یک از دادگاه های اروپایی درصورت عادلانه رفتار نکردن اتحاديه اروپایی.
چگونگی اداره اتحاديه اروپایی
اتحاديه اروپایی چند قسمت اصلی دارد:
پارلمان اروپایی: در این قسمت قوانین وضع می شوند و میزان پول مورد نیاز اتحاديه اروپایی تصمیم گیری می شود. همچنین وظیفه کنترل و بازرسی به عدالت رفتار کردن سایر قسمت های اتحاديه اروپایی با این قسمت است. اعضاء پارلمان اروپایی هر پنج سال یکبار انتخاب می شوند. افراد بالای 18 سال در هر کشور عضو این اتحاديه می توانند در رای گیری شرکت کنند.
شورای اتحاديه اروپایی: در این قسمت تصمیم گیری های مهم اتحاديه اروپایی گرفته می شود. این قسمت تقریباً مثل شورای مدرسه است، اما به جای افراد از هر پایه، افرادی از هر کشور در آن فعالیت می کنند.
کمیسیون اروپایی: این قسمت کارهای روزمره اتحاديه اروپایی را انجام می دهد. کارهایی مثل کنترل اجرای صحیح قوانین وضع شده توسط پارلمان اروپایی.
ریاست: هر شش ماه یکبار، هر یک از کشورهای عضو عهده دار ریاست اتحاديه اروپایی می شوند. با 25 کشور عضو، به هر کشور هر 12 سال و نیم یکبار نوبت ریاست می رسد.
اعضای اتحاديه اروپایی
اتحاديه اروپایی به طور کلی 25 عضو دارد که در زیر نام این کشورها با سال پیوستن آنها به اتحاديه ذکر گردیده است.
بلژیک 1957
فرانسه 1957
هلند 1957
آلمان 1957
ایتالیا 1957
لوکزامبورگ 1957
دانمارک 1973
ایرلند 1973
انگلستان 1973
یونان 1981
پرتقال 1986
اسپانیا 1986
اتریش 1995
فنلاند 1995
سوئد 1995
مجارستان 2004
لهستان 2004
جمهوری چک 2004
جمهوری اسلواک 2004
اسلوونی 2004
استونی 2004
لتونی 2004
لیتوانی 2004
مالت 2004
قبرس 2004
کشورهایی که در حال عضو شدن هستند:
بلغارستان 2007
رومانی 2007
این 25 کشور عضو اتحاديه اروپایی دارای 500 میلیون شهروند هستند
به نظامی گفته میشود که به دلیل مقاصد اقتصادی و یا سیاسی میخواهد از مرزهای ملی و قومی خود تجاوز کند و سرزمینها و ملت ها و اقوام دیگر را زیر سلطه ی خود درآورد.
سیاستی که مرام وی بسط نفوذ و قدرت کشور خویش بر کشورهای دیگر است...
این هم مطلب جالبیست...
واژه امپریالیسم عموما بر استیلای سیاسی و استثمار اقتصادی اطلاق می شود. امپریالیسم به عنوان واژه منحصر به فرد برای مشخص کردن استیلای سیاسی به تاسیس امپراتوری نیز مرتبط دانسته می شود. از این رهگذر، اتحاد جماهیر شورروی سابق را بخاطر سلطه اش بر اروپای شرقی می توان به مثابه یک قدرت امپریالیستی به شمار آورد.
مارکسیست ها نیز با این نظر مخالفتی ندارند که امپریالیسم می تواند شکل استیلای سیاسی را به خود بگیرد، ولی شالوده های آن را در نظام سرمایه داری می دانند؛ و استدلال می کنند که رقابت تجاری آزاد، شرکت های غول پیکری با عنوان شرکت های انحصاری، پدید می آورد. این شرکت های انحصاری خواستار این مساله می شوند که دولت سرمایه داری از آنان محافظت به عمل بیاورد، و از سوی دیگر دولت متبوع خود را برای توسعه طلبی به سوی سرزمین هایی که می تواند کنترل کند وادار می کنند. با آنکه نظریه معروف ولادیمیر ایلیچ لنین درباره امپریالیسم بر آرای یکی از اندیشمند لیبرال به نام هابسون مبتنی بود؛ ولی لنین استدلال می کرد که شرکت های انحصاری بدنبال بازارهای خارجی می گردند، چرا که سرمایه گذاری های آنها، بازارهای داخلی کشورهای خودشان را انباشته کرده است.
اخیرا، واژه امپریالیسم برای توصیف وابستگی جهان سوم توسعه نایافته به کشورهای پیشرفته صنعتی، مورد استفاده قرار گرفته و امپریالیسم به مثابه سوء استفاده از شرایط تجاری برای فشار آوردن و تضعیف کشورهای فقیرتر، تلقی شده است. در این نظریه امپریالیسم به گسترش انحصارات در اواخر قرن نوزدهم ارتباط داده نمی شود بلکه از دوران قبل تری، بومی نظام سرمایه داری محسوب می گردد.
بدنبال شروع روند استعمار زدایی پس از پایان جنگ جهانی دوم، واژه امپریالیسم بسط داده شد تا کشورهایی که از طریق کنترل های اقتصادی و ترفندهای سیاسی بر دیگران مسلط می شوند را نیز در بر بگیرد.
لازم بذکر است که پس از تهاجم ایالات متحده به عراق در سال 2003 میلادی، شماری از مفسران به امپراتوری آمریکا نیز اشاره نموده اند. در این مورد امپریالیسم به صورت تحقیر آمیزی بکار گرفته می شود. در حالی که شماری از مفسران ادعا دارند که ایالات متحده به عنوان یک قدرت امپریالیستی در تلاش است تا هنجارهای دموکراسی را به منطقه خاورمیانه ببرد ولی نظریه پردازانی نیز وجود دارند که جنگ عراق را به اعمال فشار صنایع نفتی ایالات متحده نسبت می دهند.
با سلام خدمت شما
از فعالیت شما در تالار تشکر می کنم.
میشه صندوق پیامتون رو فعاتل کنید.
به قسمت ویرایش پروفایل مراجعه نمایید و در صفحه موجود به دنیال صندوق پیام بگردید و ان را فعال کنید.
با احترام
تروریسم - تروریست - ترور
که در فارسی از آن با عنوان یا نام برده شدهاست، به هرگونه عملکرد یا تهدید برای ترساندن و یا آسیب رساندن به شهروندان، حکومت و یا گروهها و شخصیتهای سیاسی گفته میشود
یا ترورگر فرد یا گروهی است که از مکتب ترور یا تروریسم پیروی میکند. تروریستها معمولاً برای تبلیغ ایدئولوژی خود و یا برای مقابله به مثل کردن با کشور دشمن خود دست به کشتار و ترور مردم غیر سیاسی میزنند تا با ایجاد ترس و وحشت در جامعه به خواستههای خود برسند.
یا ، نوعی آدم کشی است که عمدتاً با اهداف سیاسی یا عقیدتی انجام میگیرد. فرد کشته شده دارای مقام یا شهرت یا علایق سیاسی است و یا به دلیل اهانت به یک مرام عقیدتی مانند یک مذهب مورد سو قصد قرار میگیرد . ترور که در زبان فارسی بیشتر به قتل سیاسی توسط اسلحه گفته میشود، با تروریسم تفاوتهای بنیادین و مهمی دارد.
کاش قبل از هر چیز، خود واژه سیاست رو تعریف می کردیم، اما حالا هم دیر نشده، من یه مطلبی در این مورد دارم ولی اگه کسی هم تعریف جامعی از سیاست داشت رو اگه اینجا بزاره خوب میشه.
در جهان مدرن سیاست را به 4 شکل تعریف می کنند:
1- سیاست به عنوان یک فعالیت:
طبق این تعریف سیاست فعالیتی است که به شکل نیمه وقت و یا تمام وقت توسط سیاستمداران انجام میشود. آنها با تصمیماتی جمعی سروکار دارند که نظام سیاسی را که در آن زندگی میکنند تحت تأثیر قرار میدهد. این نظام سیاسی میتواند یک زیربخش مانند شورای ده یا بخشداری باشد و یا با عالیترین سطح حکومت سروکار داشته باشد. در اکثر کشورها میان سیاست مدارانی که به شکل حرفهای به دنبال سیاست هستند و مردم عادی که نقش حداقلی در سیاست دارند تفاوت وجود دارد. بنابراین در این تعریف سیاست عنوان کارکرد گروه اول در نظر گرفته میشود.
2-سیاست به عنوان امور جاری:
برای برخی از مردم غیر علاقهمند به امور سیاسی، سیاست بخشی از زندگی است که آنان نمیخواهند در آن درگیر شوند. حتی برای عدهای سیاست امری خطرناک است و از آن اجتناب میکنند. اما برای برخی مردم سیاست امری جذاب است و همان گونه که از تیمهای ورزشی حمایت میکنند به طرفداری از گروهها و چهرههای سیاسی هم میپروراند. برای این افراد خواندن روزنامه، بحث کردن دربارهی عملکرد سیاست مداران، احزاب و گروه های سیاسی و .... نمونهای از کنش سیاسی است. واژه مشابه و نزدیک به این موضوع «زندگی سیاسی» است.
3-سیاست به عنوان آن چه دولت انجام میدهد
طبق برخی تعاریف سیاست به آن چه توسط دولت ها انجام می شود خلاصه می گردد.برای حکومت کردن باید به کنترل کردن پرداخت و تمام جوامع توسط حکومت ها و یافرادی با کنترل روبرو هستند. بر مبنای این تعریف ، به اعمال آن افرادی که – چه یک فرد و چه حکومت- به کنترل کردن جامعه مشغولند، سیاست میگویند. در واقع بر این مبنا هر آن چه دولت انجام میدهد سیاست محسوب میشود.
4-سیاست به عنوان تعارض و راه حل تعارض
از این منظر، تعارض به معنای وسیع کلمه، شامل هر شکل از عدم تفاهم میشود. تمام روابط بین گروهی دچار و جود تفاوتها در اهداف و روشها هستند. این منازعات از منازعات مخفی و کلامی آغاز میشود و به منازعات فیزیکی در حد اعلای کلمه می انجامد. از این منظر، مفروض بنیادین این است که تعارض و عدم تفاهم امری عمومی در جامعه است. مردم دربارهی آن چیزهایی که باید به دست آیند و روشهای دستیابی به آنها، دچار متعارضند. بنابراین اگر تعارض در جامعه وجود نداشته باشد نیازی به سیاست نیست.
انقلاب مخملی
انقلاب رنگی بیش از هر چیز، امکانات نوینی را که روند جهانی شدن در اختیار بشر امروز نهاده، به خدمت میگیرد. بر این اساس، در دنیای جهانیشده کنونی، مسأله مرکزی، تأثیر بر افکار عمومی است و حلقه مرکزی برای این تأثیر، رسانههای جمعی و ارتباطات جهانی میباشند و جهانی شدن، این امکان را به وجود آورده که شبکه ارتباطات، تبدیل به عمل جمعی و حرکت جمعی شود. به این معنا، انقلابیون پستمدرن، از فراگرد جهانی شدن سود میجویند. آنان ماهرانه با امکانات تکنولوژی ارتباطات مانند اینترنت آشنایی دارند. سیاستهای انتقادی را علیه رژیمها سازمان میدهند، پیامهای کوتاه را از طریق تلفنهای همراه رد و بدل میکنند و مرتب قرارهای جدید میگذارند.
انقلاب رنگی(Color revolution) یا انقلاب مخملی(velvet revolution)
از جمله شیوههای جدید تغییر رژیم در آغاز سده بیست و یکم است که تاکنون با حمایت غرب علیه نظامهای سیاسی باقیمانده از دوره جنگ سرد، در کشورهای اروپای شرقی و جمهوریهای استقلالیافته از شوروی سابق، روی داده است.
« انقلاب رنگی » پدیده ای نوین و مربوط به دوران پس از جنگ سرد است که در ذیل مدل های شناخته شده و کلاسیک جامعه شناسی سیاسی در باب تغییرات و دگرگونی های اجتماعی نمی گنجد . منظور از انقلاب رنگی که با عناوینی نظیر « انقلاب آرام » ، « انقلاب خاموش » ، « انقلاب مخملی » ، « انقلاب گل رز » ، « انقلاب نارنجی » ، « انقلاب لاله » ، « انقلاب کاج » و ... شناخته می شود ، تغییر رژیم بدون خشونت و کشتار است که از طریق اعتراض های مدنی و یا تحصن های گسترده حاصل می گردد .
دلیل اطلاق نام رنگ ها و گل ها بر این رویدادها به استفاده ی مخالفین از یک رنگ یا گل خاص به عنوان نماد مخالفت خود باز می گردد که این اعتراض با استفاده از جریان سازی تبلیغات رسانه های غربی با عنوان پر طمطراق « انقلاب» شناسایی می شوند .
بنابراین می توان انقلاب رنگی را تحولی نسبتاً آرام و همراه با جابجایی نخبگان در سطح بالا دانست که طی آن هیات حاکمه از سوی اپوزیسیون قدرتمند به چالش کشیده می شود و در نهایت بوسیله ی همین مخالفان میانه رو که طرفدار لیبرال دموکراسی غربی می باشند و از حمایت قدرت های غربی نیز برخوردارند ، از مدار قدرت خارج می گردند .
این جریان که عموماً در برابر اعتراض به نتایج انتخابات صورت گرفته است ، هدف خود را پیروزی دموکراسی در روند انتخابات می داند و در این راستا از ابزارهای گوناگونی برای نمایش تقلب و یا فساد حاکمان استفاده می نماید . به نحوی که برگزاری انتخابات بحث برانگیز به مخالفت های گسترده خیابانی دامن زده و این امر منجر به عزل و فرار رهبرانی شده که از سوی مخالفین با عناوینی نظیر دیکتاتور و مستبد شناخته می شوند.
از این رو علیرغم آنکه انقلاب رنگی یک تحولات درونی محسوب می شود، با این حال نباید تنها به آن همچون مسائلی داخلی نگریسته شود و نقش عوامل خارجی را نادیده گرفت و لذا یکی از تفاوت های اصلی انقلاب های رنگی با انقلاب به معنای رایج آن همانا حضور پررنگ و مداخله جدی کشورهای خارجی، سازمان های بین المللی و رسانه های ارتباط جمعی دانست.
این الگوی تغییر رژیم تاکنون در کشورهای یوگسلاوی (2000)، گرجستان (2003)، اوکراین (2004) و قرقیزستان (2005)، رخ داد و در جریان آنها، نوع جدیدی از جابهجایی قدرت سیاسی به شیوهای آرام و مسالمتآمیز جلوهگر شد.
انقلابهای رنگی و انقلابهای واقعی
انقلاب (revolution) در فرهنگ سیاسی به معنای : «تغییر ناگهانی است که در هر نظم اجتماعی، نهادی و سیاسی مستقر ، تحت تأثیر نیروهای معمولا متشکل و برتر از نیروهای حافظ نظم موجود و نه در جهت جابجایی افراد، بلکه با هدف ایجاد یک نظم جدید به وقوع میپیوندد» می باشد. (1)
در تعریف دیگر انقلاب یعنی «یک حرکت مردمی در جهت تغییر سریع و بنیانی از ارزشها و باورهای مسلط در نهادهای سیاسی ، ساختارهای اجتماعی، رهبری، روشها و فعالیتهای حکومتی یک جامعه همراهبا خشونت داخلی».
بنابراین نظر به مفاد مذکور، عناصر و ویژگیهای اصلی یک انقلاب عبارتند از:
مردمی بودن
سریع و ناگهانی بودن
با خشونت همراه بودن
ارزشهای مسلط را تغییر دادن
و سیستم سیاسی حاکم را دگرگون ساختن
تأمل در مفهوم و ویژگی های انقلاب به معنای رایج و اصطلاحی آن نشان می دهد که تحول در جمهوریهای شوروی سابق با مختصات انقلاب آنگونه که بر شمرده شد، همخوانی و سنخیت ندارد، زیرا انقلاب رنگی از اوصاف پنجگانه انقلاب، به دلیل سراسری بودن نارضایتی ، فقط واجد وصف مردمی بودن آن هستند. هر چند این قید نیز با تسامح همراه است . (2) چرا که:
اولا: حاکمان این کشورها به هیچ عنوان برای متوقف کردن تظاهرات عمومی از نیروی نظامی استفاده نکردند.
ثانیا: پیش از تحولات رهبران اصلی انقلابهای رنگی دارای سمتهای مهمی چون صدارت یا وزارت بودند.
ثالثا: رهبران بر کنار شده همچنان به حیات سیاسی خود ادامه داده و شاید در صورت تغییر شرایط مجددا به قدرت باز گردند. به این معنا که از تسویه حسابهای سیاسی انقلابی و خونین که لازمه انقلابهای بزرگ میباشد، کوچکترین خبری نیست. این در حالی است که عمدهترین تفاوت انقلابهای متعارف از انقلابهای رنگین آن است که در اولی انقلابیون برای پیشبرد اهداف انقلاب، اگر ضرورت ایجاب کند، از کاربرد خشونت علیه حاکمان و حافظان موجود دریغ نمیورزند. اما در انقلابهای آرام، انقلابیون خشونت را تقدیس نمیکنند و حتیالامکان به روشهای مسالمتآمیز تأسی میجویند.
رابعا : مفهوم انقلاب در ادبیات سیاسی از نوع تقدس برخوردار است. چرا که بار معنایی آن از نقص به کمال، از استبداد به مشروطه و از وابستگی به استقلال است. به همین دلیل انقلابی بودن برای جامعه افتخار و تعهد ایجاد میکند. این در حالی است که تحولات جمهوریهای شوروی سابق تحت نام انقلابهای رنگی نه تنها منشاء هیچ گونه تقدسی نگردیده، بلکه مستلزم آثار و عوارض خاصی که معادلات بینالمللی را نیز تحت الشعاع قرار داده و یا الگویی از نوع یک انقلاب مستقل را ترجمان کند، نمیباشد.
بر این اساس میتوان نتیجه گرفت که تحولات سیاسی در گرجستان، اکراین ، قرقیزستان و ... بیشتر نماد یک رفرم هستند، هر چند نامهای گوناگونی نظیر انقلاب از بالا، انقلاب بی کنش و انقلاب مخملی بر آنها گذاشته شود یا حداقل آنکه با تسامح عنوان اصقلاب را بر آنها اطلاق کرده، زیرا ارزشها و هنجارهای حکومتی و نهادهای پیشین هنوز وجوددارند و جز تغییراتی خاص در حوزه سیاست داخلی و نیز جهتگیریهای کلان خارجی، تحول قابل توجهی در این کشورها مشاهده نمیشود. از این رو کاربرد انقلاب در ادبیات سیاسی برای تحولاتی از این دست نوعی بدعت محسوب میگردد.
ویژگی ها و شاخصه های انقلاب رنگی
بهرهگیری از گزینه میانی؛ منطق درونی انقلاب رنگی
با بررسی موردی انقلاب رنگی در کشورهایی که دستخوش این دگرگونی بوده اند ، اکنون میتوان به این نتیجه مهم دست یافت که آنچه منطق درونی این الگو را تشکیل میدهد، بهرهگیری از گزینه میانی است. به بیان دیگر، انقلاب رنگی از یک سو گزینهای است میان انقلاب خشونتآمیز و اصلاحات درونحکومتی و از سوی دیگر و به لحاظ سازماندهی، در میانه سازمانهای نیمهمخفی و سلسله مراتبی (منضبط) و احزاب حکومتی با فعالیت آشکار ایستاده است. همچنانکه از یک سو جایگاهی میان مبارزه چریکی، پنهانی و براندازانه و فعالیت انتخاباتی کاملاً در چارچوب گفتمان دولتی را برمیگزیند و از سوی دیگر، شیوهای است در میانه مبارزه کاملاً خودانگیخته و داخلی و مداخله صرف خارجی. در میانه ایستادن، این مزیت را به الگوی انقلاب رنگی میدهد که حتیالامکان از مزایای هر دو سر طیفه بهره ببرد و در عین حال از برخی هزینهها و مضرات آنها به دور باشد. بر این اساس، برای تشریح ویژگیهای انقلابهای رنگی، میتوان به چهار گزاره اشاره کرد که محتوای آنها به ترتیب مسالمتجویی، جنبشگرایی، بهرهگیری از امکانات نوین ارتباطی و استفاده از سرمایهگذاری خارجیاند. (3)
انقلاب رنگی، الگوی تغییر مسالمتآمیز و به دور از خشونت حاکمان است.
انقلاب رنگی به مثابه الگوی نوین تغییر حاکمان، بر نفی دوگانهسازیهای کاذب گذشته اعم از دوگانه انقلاب و اصلاح بنا شده است. به این معنا، الگوی تازه، سنتز یا همنهاد دو الگوی پیشین یعنی انقلاب و اصلاح میباشد. به بیان دیگر، مفروضه بنیادین انقلاب رنگی این است که میتوان در اهداف انقلابی بود و در روش اصلاحطلب و مسالمتجو. به این معنا، انقلاب رنگی بر روشهای غیر خشن مبارزه و ترکیبی از فشار تودهای سازمانیافته (از جمله جنبشهای اجتماعی)، در عین آمادگی برای گفتگو، مذاکره و پیشبرد مرحلهای اهداف، تأکید میکند. بهرهگیری از آموزه عدم خشونت، بیش از آنکه گزینهای اخلاقی باشد، انتخابی راهبردی و استراتژیک است. این امر، از آن روست که اعمال قهر در برابر قدرتی که مزیت هژمون بودن را دارد، غالباً بینتیجه است. به بیان گرامشی، هژمونی، بیانگر نوعی اقتدار است که نه به واسطه استفاده ناخردمندانه از قدرت، بلکه از طریق رضایت یعنی نوعی توافق ضمنی نوشتهنشده که اغلب به صورت حسی عام و متعارف منتقل میشود، کاربرد دارد.(4) به بیان دیگر، قدرت از طریق هژمونی نوعی نظام معنایی که سازنده ذهن جمعی است، اعمال میشود. به واقع، قهر و مبارزه خشونتآمیز در برابر رژیمی که هژمون است، فقط چهره زور و غلبه آن را به چالش میگیرد و نه چهرهای که مبتنی بر رضایت است. در عین حال، هر نظام سیاسی تثبیتشدهای، در بعد اعمال زور و غلبه قهرآمیز، توانمند و تا حد زیادی روئینتن است و تا زمانی که اراده روانی آن برای اعمال قهر و سرکوب با اختلال مواجه نشود، نمیتوان جنبه قهرآمیز آن را با بحران مواجه کرد. مبارزه مسالمتآمیز، موجب میشود اولاً، چهره توأم با رضایت حکومت به تدریج مخدوش شود و ثانیاً، ظرفیت نیروهای سرکوب برای اعمال قهر و زور عریان تا حد زیادی تخلیه گردد. از سوی دیگر، تجارب گذشته نیز نشان داده که هرگونه شکست در آوردگاههای قهرآمیز، به بازتولید روانی طرف پیروز و سرخوردگی طرف ناکام خواهد انجامید. این در حالی است که روشهای مسالمتآمیز، به این سطح از بیتعادلی روانی منجر نمیشوند. این تلقی، عمدتاً برگرفته از برخی تجربیات کشورهای اروپای شرقی به ویژه لهستان، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی است. به واقع، تجارب اروپای شرقی مهر تأییدی بر رویکردهای مسالمتآمیز است و به استثنای رومانی که سِر گونی چائوچسکو دیکتاتور آن، همراه با خونریزی بود، در سایر کشورها، نیروهای جامعه مدنی (به ویژه جنبش همبستگی در لهستان) با روشهای مسالمتآمیز و مرحله به مرحله، رژیم را وادار به عقبنشینی و در نهایت کنارهگیری از قدرت کردند. درایت مخالفان این جوامع، آن بود که خود را درگیر بازیای که در آن اقتدارگرایان حزبی دست بالا را داشتند، نکرده و بازی را با قوانین و آهنگ مورد نظر خود انجام دادند. به عبارت دیگر، با احتراز از تشکیلات آهنین حزبی، پیشاهنگ، مخفی و همچنین سازماندهی شفاف و جنبشی، از ظرفیت سرکوب حکومتها کاستند.(5) بر این اساس، گزینه گذار مسالمتآمیز، از راهبرد نامتقارن یا عدم تقارن راهبردی سود میبرد. عدم تقارن راهبردی، عبارت است از اقدامات نامتقارن و تلاش در جهت دور زدن یا تحتالشعاع قرار دادن قدرت و تواناییهای حریف، به همراه استفاده بهینه از نقاط ضعف و آسیبپذیریهای او و به کارگیری شیوههایی که تا اندازه زیادی با روشها و شیوههای او متفاوت و متمایز باشد.(6) مزیت دیگر در بهرهگیری از شیوههای مسالمتآمیز، استفاده از توانمندیهای مخالفان درونحکومتی است. به بیان دیگر، انقلاب به شیوه قهرآمیز، به قطبی شدن فضای سیاسی و فرسایش نیروهای بنیابینی میانجامد و باعث میشود آنها به یکی از دو سوی میدان مبارزه سوق یابند. این در حالی است که انقلاب رنگی، امکان آن را فراهم میکند تا پتانسیل درونحکومتی نیز، در راستای انقلاب، بسیج شود.
نمایی از گردهمایی مردم در میدان استقلال در کیف در اکراین در زمان انقلاب نارنجی
حاملان و عاملان انقلاب رنگی، جنبشهای نوین اجتماعیاند
جنبشهای اجتماعی، یکی از اشکال سازمانیابی نیروهای جامعه مدنی محسوب میشوند و در گذار به دموکراسی، در کشورهایی نظیر کره جنوبی، شیلی، آفریقای جنوبی و برخی از کشورهای اروپای شرقی و مرکزی، نقش اساسی ایفا کردهاند. جنبشهای اجتماعی جدید، حسب تعریف، به جنبشهایی گفته میشود که از دهه 1960، عمدتاً در جوامع اروپای غربی و آمریکای شمالی سر برآوردند. این جنبشها، بر خلاف اسلاف قرن نوزدهمی خود، بسیار وسیع، گسترده و متنوعاند و طیف گوناگونی از نیروهای اجتماعی از جمله جنبشهای دانشجویی، جنبش حقوق مدنی، جنبش زنان، جنبش محیطزیست، جنبش صلح، جنبشهای ضد نژادپرستی، جنبش حمایت از حقوق کودکان و گروههای مخالف تولید، تکثیر و استفاده از سلاحهای کشتار جمعی را دربرمیگیرند.(7) جنبشهای جدید، بر خلاف جنبشهای مدرن و کلاسیک، برای همه امور نسخه نمیپیچند و اهداف، برنامهها و مطالبات محدودی را دنبال میکنند. از سوی دیگر، تشکلها و سازمانهای جنبشهای جدید، غیر متمرکز، پراکنده و کوچکاند و به راحتی میتوان عضو این جنبشهای متکثر شد و یا عضویت آنها را ترک کرد. این در حالی است که جنبشهای مدرن، غالباً با قواعد انعطافناپذیر سازمانی و سلسلهمراتب مشخص شناخته میشدند.(8) ماریودیانی و دوناتلا دلاپورتا، با بررسی جنبشهای جدید در اروپا و آمریکا، نشان دادهاند که خصلت ساختاری این جنبشها، بیشتر شبکهای است و این خصلت، تسهیلکننده انتشار اطلاعات و بسیج گروههاست که میتوان از آن با عنوان «شبکه اجتماعی» یاد کرد.(9) شبکه یا Network، اشاره به نوعی تشکیلات مسطح است که در آن رابطهای کمابیش همطراز مابین اعضا و یا هستههای تشکیلدهنده آن وجود دارد. اگر سازمانهای سیاسی سنتی را به هرم تشبیه کنیم، تشکلهای شبکهای را میتوان به تور ماهیگیری تشبیه کرد که هستههای سیاسی، گرههای آن را تشکیل میدهند. این گرهها، عمدتاً نقطههای ارایه خدمت به بقیه اعضای شبکه میباشند و حداکثر آزادی برای ابراز خلاقیت و ابراز وجود خود در چارچوب شبکه را دارند.
سازماندهی شبکهای، به صورت بدوی، در گذشته هم وجود داشته، امّا امروزه با استفاده از ابزار نوین ارتباطجمعی، از جمله اینترنت، کارآمدتر گشته و رفته رفته به ابزار بسیار مؤثری در سازماندهی اجتماعی و سیاسی تبدیل میشود. عدهای، اینترنت را صرفاً ابزار اطلاعرسانی میبینند، امّا اینترنت، امکانی برای سازمانیابی شبکهای است. مدل شبکهای، به خاطر خصلت مسطح، غیر هرمی و غیر متمرکز آن، میتواند در ورای اختلافات سیاسی و تشکیلاتی و به رغم پراکندگی جغرافیایی، مکانیزم مناسبی برای همکاری و هماهنگی در میان فعالان انقلاب رنگی باشد و از این رو، جنبشهای نوین اجتماعی، بیشترین همخوانی را با این الگوی تغییر رژیم دارند. علاوه بر این، شیوه مبارزاتی جنبشهای کلاسیک، غالباً چریکی بود، امّا جنبشهای جدید به اَعمال سمبلیک و نافرمانی مدنی متوسل میشوند و دغدغه آنها، بیش از کسب قدرت سیاسی، تحت تأثیر قرار دادن و عرصه عمومی جامعه است. جنبشهای کلاسیک بر بولتنها و نشریات درونسازمانی و ارتباطات پنهانی و محرمانه تأکید داشتند؛ امّا جنبشهای جدید به انتقال پیامها و معناها از خلال رسانههای فراگیر، علنی و غیر رسمی اقدام میکنند. روابط میان طرفداران جنبش نیز فقط به احزاب، نهادها و سازمانهای بزرگ بوروکراتیک متکی نیست، بلکه اساس آن بر شبکه وسیع روابط غیر رسمی میان همفکران، همکاران و دوستان ابتنا یافته و نهادهای حکومتی، به راحتی نمیتوانند این شبکه وسیع روابط جمعی و نامحسوس را از پیش روی بردارند. البته این امر مانع از آن نمیشود که نهادهای دولتی و حزبی به این جنبشها نپیوندند. این جنبشها، همچنین این امکان را فراهم میکنند که شیوه مبارزه شفاهی و سیال، جایگزین مبارزه متمرکز و مکتوب شود. این شیوه، که شرکتکننده را در بیان، منظره و دریافت مستقیم درگیر میکند، در نحوه انتشار اندیشه شورشی، نتایج فوری به دنبال دارد. در حالی که پلیس میتواند بیهیچ مانعی، فروش و یا انتشار روزنامه مخرب را ممنوع کند، نمیتواند، به همان سهولت، مانع هر نوع ملاقات و مبادله لفظی شود.(10)
مجموعه این خصلتها، مبین آن هستند که جنبشهای نوین اجتماعی و اساساً رفتارهای جنبشی، بهترین محمل بروز انقلاب رنگی و مؤثرترین عامل پیروزی آن میباشند.
انقلاب نارنجی در اوکراین
انقلاب رنگی بر پایه امکانات نوین ارتباطی شکل گرفته و پیروز میشود
انقلاب رنگی بیش از هر چیز، امکانات نوینی را که روند جهانی شدن در اختیار بشر امروز نهاده، به خدمت میگیرد. بر این اساس، در دنیای جهانیشده کنونی، مسأله مرکزی، تأثیر بر افکار عمومی است و حلقه مرکزی برای این تأثیر، رسانههای جمعی و ارتباطات جهانی میباشند و جهانی شدن، این امکان را به وجود آورده که شبکه ارتباطات، تبدیل به عمل جمعی و حرکت جمعی شود. به این معنا، انقلابیون پستمدرن، از فراگرد جهانی شدن سود میجویند. آنان ماهرانه با امکانات تکنولوژی ارتباطات مانند اینترنت آشنایی دارند. سیاستهای انتقادی را علیه رژیمها سازمان میدهند، پیامهای کوتاه را از طریق تلفنهای همراه رد و بدل میکنند و مرتب قرارهای جدید میگذارند. آنها همچنین میدانند که چگونه از تلویزیون که تأثیر همگانی گستردهای دارد به بهترین شکل استفاده کنند. در گرجستان، جنبشی که انقلاب گل سرخ را به پیروزی رساند، جنبش «کافیست» نام داشت. این جنبش، در طول مبارزات خود، فیلمی را از طریق تلویزیونهای مداربسته و کابلی به نمایش گذارد که بیش از هر چیز بر جوانان تفلیس و بسیج آنها تأثیر گذاشت. عنوان این فیلم، «دیکتاتور را سرنگون کنید!» بود که گزارشی از سرنگونی میلوشویچ در یوگسلاوی به شمار میرفت. این نمایش، نوعی احساس اینهمانی به وجود آورد که گویی میتوان عین همان سناریو را در تفلیس نیز پیش برد.(11)
بر این اساس، امکانات جدید ارتباطاتی و اطلاعاتی، هم عاملی برای برانگیختن و هم محملی برای سازمانیابی انقلابهای رنگیاند. بهرهگیری از این امکانات، مزیت دیگری هم دارد و آن این است که مبارزه را با زندگی روزمره سازگار میکند و مانع از بروز اختلال فراگیر در آن میشود. در واقع، اگر انقلابیون بخواهند مدلهای گذشته فعالیت سیاسی را بازتولید کنند و تحولاتی را که در زمینه تکنولوژی، مناسبات اجتماعی و ارتباطات در جامعه اتفاق افتاده، نادیده بگیرند، میبایست همان فرمهای هرمی هیرارشی (سلسلهمراتبی) و فعالیتهای حرفهای انقلابی را در دستور کار قرار دهند و این، با زندگی روزمره اجتماعی و سرزندگی و شادابی آن مغایر است و آن را متلاشی میکند. کارکرد مهم رسانههای نوین که کنترل آنها بسیار دشوار میباشد، تأثیر بر افکار عمومی و بسیج آن است؛ به گونهای که به واسطه این رسانهها، نوعی فضای عمومی شکل میگیرد و بسیاری از افراد، بدون آنکه یکدیگر را ببینند و تبادل نظر کنند، مانند یکدیگر فکر و در نتیجه مانند یکدیگر نیز عمل میکنند. بر این اساس، از طریق تولید پیام، شعار و اندیشه به شیوهای هنری و از طریق تصویر، گرافیک، صدا و موسیقی، تصورات دستکاری و بسیج میشوند و در نهایت، فعالیت سیاسی، این امکان را مییابد که با زندگی روزمره آمیخته میشود. اگر این آمیختگی از انقلابیون گرفته شود، آنها دچار استرس و بیگانگی از جامعه میشوند. در این صورت، دیگر مانند گذشته، نیازی نیست که برای تبدیل افکار عمومی به نیروی اجتماعی و تغییر اوضاع سیاسی، به اهرمی مانند حزب سیاسی متوسل شد و اگر این تغییر در افکار عمومی پیدا شود، مردم در بزنگاه تاریخی، خودشان راه را باز میکنند و احتیاجی به اعمال نیرو، فشار و زور از طریق اهرمهای جدا از مردم وجود ندارد.
نقش سرمایه گذاری خارجی در پیشبرد انقلاب رنگی
تجربیات موجود در خصوص انقلابهای رنگی یا مخملی، شامل شواهد بیشماری دال بر دخالت و سرمایهگذاری عوامل خارجی، به ویژه ایالات متحده آمریکا هستند. این حمایتها، عمدتاً دربردارنده موارد ذیل میشوند:
یک. حمایت سیاسی به شکل پشتیبانی از خواستهای مخالفین و همچنین اعمال فشار بر دولت موقت برای تأمین خواست آنها با ابزارهای مختلف.
دو. حمایت مالی از اعتصابکنندگان و تظاهرکنندگان و نیز تأمین هزینههای انتخاباتی نامزدهای مخالف دولت.
سه. حمایت سیاسی و مالی از نهادها و سازمانهای غیر دولتی حامی اهداف آمریکا.
برای مثال، قبل از انتخابات اوکراین، جورج بوش پدر، کسینجر، مادلین آلبرایت، دونالد رامسفلد، سناتور جان مک کین و ریچارد هالبروگ، از جمله مسافرانی بودند که به کیف رفتند و به تدارک مبارزات انتخاباتی و تظاهرات عمومی کمک کردند.(12)
همچنین در سال 2006، حدود 124 میلیون دلار از بودجه ایالات متحده، به تشکیل «سپاه واکنش سریع» برای شرکت در انقلابهای رنگی اختصاص یافت. در این خصوص، تأکید شده بود که اعضای این سپاه را نمایندگان دیپلماتیک و کارکنان سازمانهای غیر نظامی تشکیل میدهند. یکی از برجسته ترین اعضای دیپلماتیک این سپاه، ریچارد مایلز سفیر آمریکا در انقلاب رز گرجستان و قبل از آن در یوگسلاوی و بلغارستان است. به واقع، وی نقش اصلی را در هدایت و سازماندهی این انقلابها بر عهده داشته؛ به گونهای که پس از بحران گرجستان، وی به سفیر برانداز مشهور شد و جراید گرجستان نیز از وی، به عنوان سفیر کارکشته و باتجربه در انقلابها و کودتاها یاد کردند.(13) در عرصه بنیادهای خصوصی و غیر دولتی نیز «بنیاد سوروس» در آمریکا، مهمترین حامی و سرمایهگذار در انقلابهای رنگی است. جورج سورس، میلیاردر معروف آمریکایی و بنیانگذار مؤسسات زنجیرهای سوروس در جهان است. این بنیاد، در بسیاری از کشورها، به نام بنیاد «جامعه باز» شناخته میشود. برای نمونه، جامعه باز در جریان انقلاب رز نقش بسیار بارز و اساسی در گرجستان ایفا نمود. شوارد نادزه، پس از استعفا، علناً اعلام کرد که بنیاد سوروس در سقوط دولت وی نقش اصلی را داشته است. وی همچنین، ضمن معرفی سوروس به عنوان مقصر اصلی، افزود:
«من شوکه شدم که چه طور یک سازمان غیر دولتی تا این حد میتواند در امور داخلی یک کشور دخالت نماید. من در مورد کمک مالی این بنیاد به طور دقیق نمیتوانم اظهار نظر کنم ولی یکی از سفرا به من گفت که 5/2 تا 3 میلیون دلار کمک مالی به مخالفین کرده است».(14)
در واقع، تأسیس و حمایت مالی سازمان جوانان کمارا یا جنبش کافیست در گرجستان، مهمترین فعالیت جامعه باز برای سرنگونی شوارد نادزه بود. پس از پیروزی انقلاب رز نیز جامعه باز، صندوقی را به منظور کمک به دولت تازهتأسیس اختصاص داد و از محل آن، حداقل درآمد لازم برای زندگی اعضای دولت را محاسبه و حقوق آنها را به همراه مقداری کمک برای اصلاحات در پلیس، به مدت چند ماه، پرداخت کرد.
همچنین، در خلال انقلاب رز، بنیاد سورس یک کانال تلویزیونی سراسری را با نام روستاوی 2 تأسیس کرد که مجهز به اکیپهای مشاوران تبلیغاتی و سیاسی خارجی به منظور کمک به مخالفین بود. این شبکه، در خلال بحران پارلمانی، به فعالیت شبانهروزی و پوشش خبری بسیار وسیع از فعالیتها و سیاستهای مخالفین و همچنین تظاهرات و اعتراضات مردمی پرداخت و توانست تأثیر بسزایی در بسیج حمایت مردمی ایفا کند.(15) بنیادهایی از این دست، همچنین سرمایهگذاری و اجرای نظرسنجیهای گسترده را در کنار برگزاری انتخابات در کشورهای موضوع انقلاب رنگی بر عهده میگیرند تا با نشان دادن تضاد میان نتایج اعلام شده انتخابات از سوی حکومت و نتایج نظرسنجی، خشم مردم را برانگیخته و جرقه انقلاب رنگی را روشن کنند.
پی نوشت ها:
1- آقابخشی،علی وافشاری راد،مینو،فرهنگ علوم سیاسی،تهران: چاپار، 1383، ص 59
2- ایزدی، جهانبخش، تحلیلی برانقلابهای رنگی؛ چگونگی مواجهه ایران ، فصلنامه راهبرد یاس، شماره 8، زمستان 1385
3- انقلاب رنگی و جمهوری اسلامی، پژوهشکده مطالعات راهبردی، تهران، 1387، ص 129
4. اعتماد، شاپور (گردآورنده و مترجم)، معادلات و تناقضات آنتونیوگرامشی، تهران، طرح نو، 1383، صص 52- 48.
5. مشایخی، مهرداد، «ایران و درسهایی از انقلابهای اروپای شرقی»، آفتاب، سال چهارم، شماره سی و سوم، اسفند 1382، ص 133.
6. کلهر، رضا، «راهبرد جنگ نامتقارن»، فصلنامه راهبرد دفاعی، سال دوم، شماره چهارم، تابستان 1383، ص 120
8. جلاییپور، حمیدرضا، جامعهشناسی جنبشهای اجتماعی، تهران، طرح نو، 1381، ص 75.
9. دلاپورتا، دوناتلا و ماریودیانی، مقدمهای بر جنبشهای اجتماعی، محمّدتقی دلفروز، تهران، کویر، 1383، ص 167.
10. جامعهشناسی جنبشهای اجتماعی، پیشین، ص 85.
11. شرح انقلاب مخملی در یوگسلاوی، در مقالهای با عنوان «انقلاب، شرکت با مسؤولیت محدود»، چاپشده در مجله اشپیگل، مورخه 14 نوامبر 2005 آمده است. برای آگاهی بیشتر نک:
http://news.gooya.com/politics/archives/2005/11/039445print.ohp
12. عسگری، حسن، «نقش بازیگران خارجی در انقلابهای رنگی: مورد انقلاب رز گرجستان»، آسیای مرکزی و قفقاز، شماره 51، پائیز 1384، ص 90.
13. عسگری، حسن ، همان، ص 91.
14. کلاشویلی، گئورگ، «پیششرط ها و راهبردهای انقلاب نارنجی در گرجستان»،
:
نوعی مجلس قانونگذاری است که اعضای آن را اعیان و اشراف و اشخاص باتجربه و سالخورده تشکیل میدهند. در نظامهای قانونگذاری دو مجلسی به مجلس اعلی معمولاً سنا گفته میشود.
سنا از واژه لاتین سناتوس (senātus) گرفته شده که از واژه (senex) به معنی مرد سالخورده میآید.
سناتور به معنی عضو مجلس سنا است.
در ایران ما به مجلس سنا "مجلس شورای اسلامی" می گویند.
مفهوم الزام سياسي در فارسي به((تعهد و تكليف سياسي))ترجمه شده است .(1) زيرا به وظيفه پايبندي و تعهد اخلافي شهروندان به حكومت در انجام دستورات و قوانين حكومتي تعريف مي شود .
تكليف داراي معناي پيروزي و اطاعت است . هر انساني با لطبع و به حكم عزت ذاتي خودش از اطاعت ديگران گريزان است . يعني تكليف بر مكلفان دشوار است .
در ادبيات ديني تكليف به معناي (( خطاب الهي متعلق به افعال بندگان است ، از جهت اتصاف به حسن و قبح ، بر سبيل اقتضا يا تخيير . مراد از اقتضا ، طلب فعل يا ترك است . تكليف مي تواند عقلي و نقلي باشد . تمام تكاليف شرعي اسلام برگرفته از يكي از اين دو نوع است .(2)
اصولا هر تكليفي همواره در برابر يك ((حق)) مشخص است . (( حق ))چيزي است كه به نفع فرد و بر عهده ديگران است . ولي ((تكليف ))چيزي است كه بر عهده فرد و به نفع ديگران مي باشد .به عبارت ديگر حق براي فرد ((محق))و مستحق و تكليف براي فرد ((مكلف ))است .(3)
تكليف سياسي –اخلاقي نيز مستلزم حقوق است . در نتيجه اگر حكومت يا فرد تكليف كننده اي داراي حق تكليف و اطاعت است . پس شهروندان يا فرد مكلف نيز داراي حق مسلمي بر دولت و مقام عالي تكليف كننده مي باشد. در ادبيات ديني اسلام ، حقوق متقابل است و امامت نيز از همين جا ناشي مي شود .
((الزام))در فلسفه سياسي مفهوم اخلاقي فرض مي شود و الزام سياسي نيز ماهيتي اخلاقي داشته و گونه اي الزام اخلاقي به شمار مي رود . نه به اين معنا كه اخلاق با سياست يكي است ، بلكه به اين معنا كه امر سياسي مشخصي –روابط ما با جامعه ي سياسي –مي تواند ماهيتي اخلاقي يابد . از سويي ، دولت به عنوان قدرت عمومي برتر در جامعه ي سياسي بايد بر دلايل يا توجيهات اخلاقي استوار باشد و در اين صورت از حق اخلاقي براي اعمال قدرت بر حكومت شوندگان برخوردار خواهد بود .
در مقابل ، شهروندان نيز (بر پايه هر توجيه يا دليل اخلاقي )ملزم مي شوند به قوانين و دستورهاي دولتي گردن نهند كه اخلاقا موجه است .
مسئله اصلي در ((الزام سياسي ))، اين است كه ((چرا و بنا بر كدام دلايل اخلاقي بايد))از حاكم يا حكومت اطاعت كنيم ؟
الزام سياسي در معناي خاص عبارت است از تعهد يا وظيفه قانوني و اخلاقي شهروندان در اطاعت از قوانين و مقررات وضع شده از سوي دولت وحاكم بر جامعه ي سياسي .
الزام سياسي چيزي فراتر از وظيفه يا مسئوليت قانوني بوده و با متابعت از قوانين به مثابه تعهد يا وظيفه اخلاقي شهروندان مرتبط است . يعني شهروندان بر پايه دلايل يا توجيهات اخلاقي و عقلانی از قوانين اطاعت كنند ، نه به خاطر ترس از مجازات . چنين الزامي، بر اعتقاد شهروند به حقانيت مرجع صدور و درستي خود قوانين متكي است . زيرا بدون چنين اعتقادي اطاعت از قوانين الزام اخلاقي تلقي نمي شود .هر چند قانون مي تواند وظايفي در اختيار ما قرار دهد . اما نمي تواند مباني اخلاقي اطاعت از خود را في نفسه –توجيه كند . به عبارت ديگر خود قانون في نفسه اقتدار اخلاقي ندارد ، و اطاعت از قانون بدون توجيه اخلاقي تنها مي تواند عملي از روي احتياط ، دورانديشي يا ترس باشد . نه انجام عملي كه ما به درستي آن اعتقاد داريم .
از نظر فلسفي ، مهم اين است كه حاكمان نه تنها حق وضع و اجراي قانون ، بلكه به لحاظ اخلاقي و فلسفي نيز شايستگي اين كار را داشته باشند و زماني كه چنين باشند ، گفته مي شود كه آنان فرمانرواي به حق و مشروع بوده و الزام سياسي دارند .
بحث مشروعيت و الزام سياسي در فلسفه سياسي اسلام ، ارتباط محکم با مفهوم حق دارد . يعني الزام سياسي به دنبال اثبات حق حاكميت مطرح مي شود . بايد در پي بررسي اين مطلب باشيم كه چه كسي حق الزام دارد ؟ تكليف يا الزام و حق دو مفهوم متقابل اند . هر جا حقی است تكليف نيز هست . هر كس حق دراد ،صلاحيت تكليف نيز دارد . علاوه بر اينكه حق در طرف مقابل نيز موجب تكليف مي شود . در فلسفه سياسي ، كسي صلاحيت الزام دارد كه داراي حق فرمانروايي باشد .
منابع و پی نوشت:
1) سياوش جعفري ، رويكرد هاي مذهبي الزام سياسي ، راهبرد ياس ، ش 11 تابستان 1386 ،ص 75.
2) محق لاهيجي ، گوهر مراد ، قم : بي نا ، 1367 ، ص 7 .
3) آيت ا... جوادي آملي ، حق و تكليف در اسلام ، قم : اسراء ، 1385 ، ص 35
نظریه،اصول یا قواعد بنیادی معتبری است که هدایتکننده اقوام در پشتیبانی از سیاست ها و برنامه ها در جهت تامین اهداف بوده و به کار بردن آنها مستلزم درک مقتضیات و تصمیمگیری صحیح و منطقی میباشد. دکترین به دو سطح عمده ملی و نظامی تفکیک میشود که سطح نظامی به سطوح استراتژیک، عملیاتی و تاکتیکی تقسیم میگردد و کاربرد آن در سطح ملی، در ابعاد فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، نظامی و اقتصادی است.
دکترین در سطح استراتژی هدایت سپاه و ارتش در صحنه جنگ، در سطح عملیاتی هدایت نیروهای زمینی ، هوایی و دریایی در صحنه عملیات و در سطح تاکتیکی هدایت یگانها در میدان رزم می باشد.دکترین معمولا به مجموعه اقدام و خطمشی سیاسی یک دولتمرد که ممکن است مشابه دولتمردان قبل و بعد از او باشد اطلاق نمیشود، بلکه بخشی از اقدام و سیاستهای او را که جنبه ابتکاری داشته و آثار مهمی برجای می گذارد، دکترین وی می نامند.
اصطلاح دکترین نخستین بار در زمان ریاستجمهوری جیمز مونروئه رییسجمهور اسبق امریکا به کار رفت. فرق دکترین نخستین بار در زمان ریاستجمهوری جیمز مونروئه رییسجمهور اسبق امریکا بکار رفت. فرق دکترین با اندیشه یا نظریه در این است که دکترین بر مبنای معلومات ولی با اندیشه بر مبنای مجهولات وضع می شود. آموزه، اصول عقاید.
بر گرفته از هادی
http://www.hadinews.ir/?q=node/442
تاریخ حیات انسان تاریخ همکاری و ستیز است. زمانی که نخستین بار انسان در یافت که می تواند با تجمیع توان خود با دیگری بر آن دیگری فائق آید مشارکت زاده شد. دموکراسی آتن تبلور خواست شهروندان در تعین سرنوشت خود بود. نابرابری ذات آن بود، همچنان که همکاری و مشارکت در قدرت توسط هم پایگان، از سیاست آتنی متولد شد. از انباشت تجربه ی تاریخی بشر مشارکت در مفهوم امروزی خود متبلور شد. امروزه مشارکت در بستر جامعه ای دموکراتیک و مدنی صورتی نهادمند به خود می گیرد. در جامعه مدنی تشکل های مستقل از دولت در شرایط برابر و برخوردار از اطلاعات و امکانات مساوی زمینه مشارکت افراد در امور مربوط به خودشان را فراهم می سازند.تعریف فرهنگ انگلیسی آکسفورد مشارکتparticipation را به عنوان «عمل یا واقعیت شرکت کردن، بخشی از چیزی را داشتن یا تشکیل دادن» دانسته است موسسه تحقیقاتی ملل متحد برای توسعه اجتماعی مشارکت را «کوشش های سازمان یافته برای افزایش کنترل بر منابع و نهادهای نظم دهنده در شرایط اجتماعی معین از سوی برخی از گروه ها و جنبش هایی که تا کنون از حیطه اعمال چنین کنترلی محروم و مستثنی بوده اند» تعریف می کند.
مفهوم لغوی :مشارکت کلمه ای عربی و بر وزن مفاعله است . در فرهنگ معین به معنای شرکت دادن ،انبازی کردن و همین طور به معنای تعیین سود یا زیان دو یا چند تن که با سرمایه های معین در زمان های مشخص به بازرگا نی پرداخته اند( معین ، 1345) آمده است .
مفهوم اصطلاحی ، واژه « مشارکت » به معنای شراکت و همکاری در کاری ، امری یا فعالیتی و حضور در جمعی ، گروهی و سازمانی جهت بحث و تصمیم گیری چه به صورت فعال و چه به صورت غیرفعال است . در مجموع ، جوهره اصلی مشارکت را باید در فرآیند درگیری ، فعالیت و تأثیرپذیری دانست .از منظر نظامندی و کارکردی ، مشارکت را"سازوکاری برای بقا ، توسعه و تعالی نظام اجتماعی دانسته اند که توسعه نیافتن ساختارهای لازم برای مشارکت و نهادی کردن آن به انقراض نظام اجتماعی و سقوط سیاسی آن می انجامد" ( مردوخی ،1373: 171)
سطوح مشارکت
مشارکت می تواند در سطوح مختلف فردی ، سازمانی و جامعه ای انجام پذیرد :
- سطح خرد ( فرد) : مشارکت افراد در بنگاه ها ، شرکت های کوچک خصوصی که با میل و اراده توأم است .
- سطح میانی ( نهادها و سازمان های اجتماعی ) : این نوع در سطح بخش های مختلف جامعه اعم از سازمان ها ، نهادها و روابط بین این سازمان ها صورت می گیرد .
- سطح کلان ( جامعه ) : مشارکت در نظام کلی اجتماعی است که همان مشارکت ملی است .
بر مبنای چگونگی عضویت یا کیفیت دخالت مردم به طور کلی چهار گونه مشارکت را می توان از هم تفکیک کرد :
1-مشارکت طبیعی : منشأ آن در سنت های اجتماعی است و در گروه های خانوادگی ، خویشاوندی ، گروه دوستان و همسالان و ... است ؛ آگاهانه و از روی اختیار افراد نیست .
2- مشارکت ارادی یا داوطلبانه : مشارکتی بدون نفوذ و یا دخالت عوامل خارجی است و شرکت فرد ارادی و آگاهانه است ؛ که خود بر دو قسم است :مشارکت داوطلبانه غیرمنصفانه ومشارکت داوطلبانه منصفانه.
3- مشارکت خود انگیخته : مشارکتی خودجوش و نهادی در بین افراد یک جامعه و در واقع نوعی قرارداد اجتماعی تلقی می گردد که این قرارداد ناشی از اراده و خواست نفسانی است که نهاد را به وجود آورده اند وافراد جامعه مقداری از آزادی خود را از دست داده اند تا در سایر زمینه ها مورد حمایت نهاد قرار گیرند.
گردآوری : رسول مومنی
بر گرفته از هادی
http://www.hadinews.ir/?q=node/192
معمولا از رقابت سیاسی(1) به مثابه همزاد مشارکت سیاسی یاد می شود و بین آن دو کمتر تفکیک صورت می گیرد و هر دو لازم و ملزوم هم به شمار آمده و تحقق یکی بدون دیگری ناممکن قلمداد می شود رقابت سیاسی در واقع نوعی مسابقه کسب قدرت از طریق ابزارهای متنوع و از جمله کسب آرای بیشتر مردم است که می تواند در جهت مصالح حزبی، گروهی، فردی و یا جمعی باشد.
درباره ویژگی های رقابت های سیاسی در دو عصر مدرن و ماقبل مدرن، تمایزهای زیر ذکر شده است:در نظام های مدرن، رقابت سیاسی در نتیجه گسترش آزادی، تکثر گرایی، مشروعیت نظام به صورت رقابت مسالمت آمیز است و این نظام ها در ارتباط کامل با محیط و مردم خویش بوده و به صورت باز، پاسخگوی مردم خود می باشند در حالیکه در نظام سیاسی ماقبل مدرن، نظام های مزبور بسته، سرکوبگر و خشونت گرا بوده و با محیط و مردم خویش، از حیث رابطه یا منقطع و یا به این رابطه بی اعتنا هستند و در عین حال از مشروعیت بی بهره و یا کم بهره هستند در چنین نظام هایی، رقابت سیاسی به صورت خشونت آمیز و مسالمت ستیز برگزار شده و طرد و حذف رقیب را به گونه ایی غیر متساهلانه دنبال می شود و در عین حال، پیگیری منافع فردی، قومی، نژادی، و حزبی و جناحی جایگزین منافع و مصالح جمعی عمومی می گردد. بدین ترتیب وجود مشارکت و رقابت سیاسی بهینه و مطلوب، از مهمترین ویژگی های مردمی بودن نظام های سیاسی است و می توان این دو را از مؤلفه های مردم سالاری دینی و غیر آن به حساب آورد.
خوشبختانه رخداد انقلاب کبیر اسلامی در ایران، زمینه های بسیار مناسبی را برای تحقق مشارکت و رقابت سیاسی فعال و واقعی ایجاد نمود و آمارهای متعدد از حضور پر رنگ مردم در همه پرسی ها و انتخابات متعدد حاکی از تحقق این امر و تلاش برای به صحنه آوردن مردم به عرصه تصمیم گیری های مهم سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است و یکی از راه کارهای حفظ نظام اسلامی نیز تلاش بیشتر برای حضور واقعی تر و ملموس تر مردم در این صحنه ها است البته در دو دهه گذشته این مشارکت ها و رقابت ها در کشورمان با فراز و فرودهای کمی و کیفی و آسیب هایی هم مواجه بوده است و متاسفانه و بویژه تقریبا از نیمه دوم دهه هفتاد به بعد رقابت های سیاسی در سطح کشور دچار نابسامانی های فراوانی گردید که یکی از تاثیرات آن در سطح جامعه ایجاد پاره ای تشتت ها و بی ثباتی های سیاسی و فراز و نشیب ها و حتی کاهش در سطح مشارکت سیاسی در مقاطعی بود به هر حال به نظر می رسد که در حوزه تئوریک و عملی، کشور ما فاقد پشتوانه های لازم در ارائه الگوهای اسلامی، سالم، کارآمد و سازنده در عرصه مشارکت و رقابت های سیاسی است و ادبیات سیاسی و غنای لازم در این زمینه هنوز به حد کفایت و متناسب با انقلاب عظیم اسلامی بوجود نیامده است و به همین خاطر جا دارد که پژوهش هایی از این دست، در این زمینه انجام شود و لازم است با استناد به آموزه های اسلامی و تجارب مفید و عقلانی بشری به دنبال طراحی ها و الگو سازی های مطلوب تری در این زمینه بود.
اساساً مشارکت و رقابت سیاسی در نظام اسلامی دارای تفاوت ماهیتی و مبنایی با نوع غربی آن است و بجای هدف اساسی کسب حریص مندانه قدرت و یا مسامحه در آن، از جنس انجام مسئولیت الهی و تکلیفی شرعی و در راستای تحقق معروف و خدمت به مردم است و قدرت طلبی و منفعت طلبی های فردی، گروهی، جناحی و بر خلاف مصالح جمعی و اسلامی در آن نباید جایی داشته باشد و بخش قابل توجهی از آسیب های مشارکت و رقابت سیاسی در جمهوری اسلامی ایران ناشی از عدم رعایت موارد اخیر است و مطمئناً توجه به این موضوع مهم، رقابت های سیاسی ناموزون در کشور مان را متعادل و بهینه تر ساخته و آن را را در راستای اهداف الهی، ملی و مردمی کارسازی خواهد نمود.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
political competition(1
تهیه و تنظیم : رسول مومنی
بر گرفته از هادی
http://www.hadinews.ir/?q=node/395
اصطلاح «جامعه مدنی» گرچه در گذشته به خصوص یونان باستان مطرح بوده، اما به مفهوم مدرن و به معنای حلقه واسط بین دولت و مردم، از زمان هگل مطرح شده است.(1)
برای جامعه مدنی تعریفهای مختلفی ارائه شده است که در این جا به برخی از آنها اشاره میکنیم(2)
الف)جامعه مدنی به مفهوم دولت در اندیشه ارسطویی در مقابل خانواده و در اندیشه اصحاب قرارداد اجتماعی در مقابل وضع طبیعی.
ب) جامعه مدنی به مفهوم جامعه متمدن در مقابل جامعه ابتدایی در اندیشه دانشمندانی مانند آدام نرگسون و آدام اسمیت.
ج) جامعه مدنی به مفهوم شکل اولیه تکوین دولت در اندیشه هگل.
د ) جامعه مدنی به مفهوم حوزه روابط مادی و اقتصادی و علایق طبقاتی و اجتماعی در مقابلِ دولت و به عنوان پایگاه آن در اندیشه مارکس.
ه )جامعه مدنی به عنوان جزئی از رو بنا و مرکز تشکیل قدرت ایدئولوژیک یا هژمونی طبقه حاکمه در اندیشه آنتونیوگرامشی.
و ) جامعه مدنی حلقه واسط بین مردم و دولت در مقابل دولت.
در این پژوهش تعریف مورد نظر، تعریفی است که از زمان هگل پایهریزی شده است و بر اساس آن جامعه مدنی در مقابل دولت قرار میگیرد و شامل همه حوزههایی است که پس از تعیین و تجزیه حوزه دولت باقی میماند. جامعه مدنی در مقابل دولت به حوزهای از روابط اجتماعی اطلاق میشود که فارغ از دخالت قدرت سیاسی است و مجموعهای از نهادها، مؤسسات، انجمنها، تشکلهای خصوصی و مدنی (غیر خصوصی) گروههای فشار و ... را در بر میگیرد. جامعه مدنی حوزه روابط اجتماعی و دولت حوزه روابط سیاسی است.(3)
جامعه مدنی در این معنا برای اثبات مطلوبیت قلمرو آزادی و حقوق فردی و ایجاد محدودیتهایی برای دولت است. دولت با ترسیم مرزهای حوزه سیاسی تلاش میکند تا رویهها یا اعمال سیاسی را کنترل یا محدود سازد؛ در مقابل، جامعه مدنی دولتی پاسخگو میطلبد و این که حقوق شهروندان را رعایت کند، آزادی را محدود نکند و در جامعه قانون حکمفرما باشد. بر این اساس، وجود جامعه مدنی یکی از ویژگیهای جوامع دموکراتیک است. جامعه مدنی ارزشهایی مانند مشارکت سیاسی، پاسخگویی دولت و عمومی بودنِ سیاست را در پی دارد. بدون حمایت از حقوق شناخته شده و قابل اجرای آزادی بیان، آزادی اجتماعات، آزادی عقیده و فکر و ترویج افکار عمومی جامعه مدنی از بین میرود.(4)
------------------------
پی نوشت
1. جان پلامناتز، شرح و نقدی بر فلسفه اجتماعی هگل، ترجمه حسین بشیریه (تهران: نشر نی، 1371) ص 229.
2. حسین بشیریه، جامعهشناسی سیاسی (تهران: نشر نی، 1374) ص 330.
3. همان، ص 332.
4. نیرا چاندوک، جامعه مدنی و دولت، ترجمه فریدون فاطمی و وحید بزرگی (تهران: نشر مرکز، 1377) ص 229 ـ 232.
تهیه و تنظیم : رسول مومنی
بر گرفته از هادی
http://www.hadinews.ir/?q=node/396
فراماسونری
از جهت لغوی، فراماسونری به معنای بنایی آزاد است. از جهت عملی و تشکیلاتی، فراماسونری، سازمان مخفی نهان روشی است که در دهه دوم قرن 18 با صحنهگردانی سازمان مخفی یهود برای بسط سیطره و سلطه یهود بر جهان ایجاد شد.([1])
در سال 1717 که تاریخ رسمی فراماسونری است، از تجمع و ادغام چهار لژ در لندن، لژ بزرگ انگلستان به وجود میآید. در بین مؤسسان لژ باز هم حضور یهودیان مخفی را مشاهده میکنیم؛ آنان افرادی نظیر اندرسون و دکتر تئوفیل دزاگولیه هستند که هم در روی کار آوردن خاندان هانودر در انگلستان نقش دارند و هم در تأسیس فراماسونری سه سال بعد از روی کار آوردن خاندان هانودر. وقتی این خاندان در انگلستان مستقر میشود، رفته رفته میکوشد حوزه نفوذ خود را بر اروپا بسط بدهد. با همکاری افرادی نظیر منتسکیو، ولتر، رسو که همکاری آشکاری با فراماسونری داشتند، توانستند در فرانسه و بعد با همکاری شخصیتهای دیگر در سایر نقاط اروپا لژهای فراماسونری را ایجاد کنند؛ حرکتهای بزرگی را به وجود بیاورند و عملاً غرب جدید را به شکلی که ما در قرون 18 و 19 شاهد آن بودیم، شکل دهند.
فراماسونری یک تشکیلات منتظم یافته جهانی است که بر ارکان دولتهای جهان و اکثر وجوه زندگی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جوامع سلطه یافته است و بسیار هم آزادانه عمل میکند. کسی که عضو فراماسون باشد ماسون نامیده میشود. ساختمانی كه مركز فعالیت ماسونهاست «لژ» نامیده میشود.
فراماسونری جمعیتی سری است که کسی را بر حریم راس آن راه نیست، و اگر هم راه یافت مکلف است اسرار آن را مکتوم نگه دارد. اما با این وجود کسانی توانستند بر راس آن نفوذ کنند و یا به اسناد و مدارک مهمی دست یابند و موفق به کشف اسرار آنها بشوند و همه ی آنها متفق الرای هستند که: مسأله یک توطئه است که این توطئه از اواخر قرن نوزدهم آغاز شده تا به امروز هم با موفقیت تمام ادامه دارد. هدف نهایی آن برپایی یك حكومت جهانی است و برای پیاده كردن آن در سراسر عالم به یك مبارزه وسیع و بیامان دست زده اند.
پوپولیسم
پوپولیسم به معنای عوامگرایی یا عامهگرا مبنای شکلگیری جنبشهای گوناگون اجتماعی در جهان گردیده است، این مفهوم به ویژه در آمریکای لاتین و نقاط محروم و کشورهای عقب نگهداشته شده و استعمارزده به کار میرفته است. در هر جنبش عوامگرایانه تودههای تهیدست و فقیر و محروم جامعه بر ضد نهادهای موجود کشور بسیج میشوند و عنان روانی آنها در حد بسیار محکم در دست رهبری فرهمند و پرجاذبه و انقلابی قرار دارد.
عوامگرایی ایدئولوژی منسجم و محدودی ندارد بلکه معجونی است از نگرشها و ارزشهایی که به نیت جذب اعضای مطرود و محروم جامعه انتخاب شده است تا آتش خشم آنان را بر ضد حاکمان موجود برافروزد بیآنکه برای رهبران چنین جنبشی در مورد انجام اصلاحاتی مشخص تعهدی ایجاد کند. عوامگرایی نمادهای سنتی پرستیژ را به نام برابری همگانی مورد حمله قرار میدهد.
بنابراین تأکید بر برابری همگانی از یکسو و حمایت از رهبری واحد و با نفوذ از سوی دیگر و علاوه بر آن مقاومت در برابر آزادیهای مدنی از ویژگیهای رایج پوپولیسم است. پوپولیسم در مورد هر جنبش تودهای اعتراضآمیز سازماننیافتهای که رهبران آن به نسبت اعضا از طبقه اجتماعی بالاتری برخیزند، به کار میرود. کسانی که از عوامگرایی بیم دارند و آن را خطری برای جامعه دمکراتیک میدانند، بر فقر فرهنگی و پا در هوایی اجتماعی پیروان رهبران عوامگرا انگشت میگذارند و از نظامها و نهادهای اجتماعی پشتیبانی میکنند که در آن پیوندهای چندگانه با طبقه، خانواده، قومیت و گروههای سازمانیافته معمولی به شخص هویت و به زندگی او معنی میبخشد و از احساسات و هیجان جمعی پرهیز دارند.
معنای دیگر عوامگرایی برخورداری از حمایت وسیع تودههای مردم یا کار کردن به نفع مردم است، دمکراسی مردمی یا دمکراسی عامه بدین معنا تعبیر میشود. در کاربردی کلیتر و آزادتر، سیاستمداری که عرف طبقات حاکم را کنار میگذارد و به افکار و عقاید و نگرشهای توده مردم رو میآورد، گاه عوامگرا نامیده میشود.[2]
--------------------------
1)[1]- فرهنگ سیاسی معاصر، دیوید رابرتسون، ترجمع مهندس عزیز کیاوند، 1375، ص 220.
[1]- موسی، حقانی، مجله آموزه، شماره 6
[2]- فرهنگ سیاسی معاصر، دیوید رابرتسون، ترجمع مهندس عزیز کیاوند، 1375، ص 220.
بر گرفته از هادی
http://www.hadinews.ir/?q=node/441
جهانی شدن
جهانی شدن یک مفهوم متعارف و طبیعی است که بالضروره فاعل مشخص ندارد. پروسه در واقع سیر طبیعی جوامع بشری را درباره یک موضوع تبیین میکند، یک واقعیت است. "جیمز روزنا "و بر این باور است که جهانی شدن به عنوان یک پروسه، زمینهساز شکل متفاوتی از یکپارچگی جهانی است.
از این منظر جهانی شدن فرایندی است که در اثر توسعه تکنولوژی اطلاعات و ارتباطات الکترونیک موجب فشردگی و تراکم جهان و تقویت خودآگاهی جمعی در میان ابناء بشر میگردد. جهانی شدن به عنوان یک پروسه امری برآمده از تاریخ، فرایندی ریشهای و فراگردی وسیع، گسترده و همهجانبه در عرصههای مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است که مرزهای ملی را در مینوردد و به عنوان واقعیتی در حال تکوین و تکامل و همچون رودی خروشان و در حال حرکت پرشتاب میگذرد و زمان و مکان را میفشرد و به یکدیگر نزدیک میسازد.
جهانی شدن فرهنگی متضمن جریان آزاد عقاید، اطلاعات، تصورات و دانشها است که با در نظر گرفتن همه ابعاد زندگی ذهنیتها و عینیتها را تحول میبخشد و با انسجام ارگانیکی جهان تبدیل آن به "مای بزرگ"در اثر وابستگی اجزای جهان ناشی از ارتباطات شبکهای، گشودگی فرهنگی و تمایل فرهنگها به اقتباس از یکدیگر را به ارمغان میآورد.[1]
جهانیسازی:
جهانیسازی یا جهانگرایی؛ طرح و مهندسی اجتماعی در سطح کلان سیستمی است که ایدئولوژی هژمونیک غرب را به تصویر میکشد و با تکیه بر بنیادهای نئولیبرالیسم و پست مدرنیسم، درصدد فراگیر کردن شیوه زندگی آمریکایی و غربیسازی انسانها و توزیع فرهنگ مصرف و جنسیت است. غرب در این رویکرد سعی دارد با بهرهگیری از فناوری ارتباطات ماهوارهای و رسانههای ارتباطی جمعی و از رهگذر یکسانسازی فرهنگی و یکپارچهسازی ارزشی، فرهنگ جهانی و استعلایی غرب را تحمیل و تکهنجاری آمریکا در امپراطوری جهانی را قطعی کند.[2]
در این دیدگاه، پروژه جهانیسازی مفهومی است که بالضروره فاعل میطلبد و آن را یک برنامه از قبل طراحی شده برای سلطه قدرتهای برتر میداند و به آن پروژه اطلاق میشود. بنابراین، نگاهی توطئه محور به این پدیده دارد.
در مجموع دو نوع پروژه قابل تمایز است:
الف) پروژه جهانیسازی که از سوی آمریکا دنبال میشود و جهانی شدن را همان آمریکایی شدن میداند.[3] جهانیسازی، نفی دیگران و نفوذ در فرهنگهای دیگر است، در واقع جهانی شدن در راستای تداوم غربیسازی جهان است
ب) شکل دوم پروژه، از سوی جهان اسلام است که میکوشند یا باید بکوشند با جهانی شدن به مثابه یک پروژه برخورد کنند و با پروژه بومی خود به تأثیرگذاریهای جهانی شدن در اشکال مختلف جهت بدهند.
گردآوری : رسول مومنی
[1]- فصلنامه مطالعات ملی، جهانی شدن و هویت ملی، شماره 5، پاییز 1379، ص 72.
[2]- دهشیری، همان، ص 73.
[3]- گفتگو با فوکویاما، جام جم، 7 مهر 1381، ص 8.
بر گرفته از هادی
http://www.hadinews.ir/?q=node/443