عطش
چندتا شهید توی اردوگاه بودند .از آنهایی که توی اسارت شهید شدند.رفتیم مرتبشان کنیم،بگذاریمشان یک گوشه.زیر بغل یکیشان را گرفتم که بلندش کنم،دیدم روی دستش یک چیزی نوشته .دستش را آوردم بالا .نوشته بود (( مادر ! از تشنگی مردم ))
كتاب عطش
چندتا شهید توی اردوگاه بودند .از آنهایی که توی اسارت شهید شدند.رفتیم مرتبشان کنیم،بگذاریمشان یک گوشه.زیر بغل یکیشان را گرفتم که بلندش کنم،دیدم روی دستش یک چیزی نوشته .دستش را آوردم بالا .نوشته بود (( مادر ! از تشنگی مردم ))
كتاب عطش