مسافر حرم!
من اگر نقاش بودم کربلا را می کشیدم
یک بیابان لاله سرخ نینوا را می کشیدم
دشتی از گلهای پرپر ، نقشی از حلقوم و خنجر
نقشی از عباس حیدر
اشکی از طفلان زینب ، منظر نور و هدایت
کربلا را می کشیدم
آموخته ایم از تو وفاداری را
خون تو نوشت معنی یاری را
ای کاش که آب کربلا می آموخت
آن روز زچشمت آبرو داری را ...
بنام خدا
خرج تو میکنم دلتنگی هایم را ، به امید دیدار کربلای تو ...
من دلم نازک است و زود می گیرد...
اما ایمانم اگر به چیزی بند کند ، دیگر هیچ حرفی نمی تواند آن را سست کند ؛
ایمان دارم وقتی دلم عجیب برای تو تنگ می شود ...
وقتی عجیب دل هوای دیدارت دارد ...
وقتی عجیب جاذبه ی قلبم به سوی توست ...
آن لحظه نوشته می شود به پایم ثواب زیارتت!
و دلم قرص میشود که تو را از همین اتاقم و پشت پنجره ای نیمه باز زیارت کرده ام...
وقتی که نسیم ، موهایم را نوازش میکند...
به خودم تلقین می کنم که تو صدایم را شنیده ای و قدری از هوای ملکوتی بین الحرمینت را برای دل خسته ام فرستاده ای...
من به همین چیزها دل خوش کرده ام و گرنه که تا بحال از غم دوریت ...
دلم به حال خود میسوزد...
دلم میسوزد که نمی توانم از نزدیک بـــبــــــویـــمــت...
یعنی شود آن روز که در سجده بگویم:
رسیدم کـــربلا الحمدلله!؟؟
سلام میکنیم بر محرمش که از کودکی تا اکنون یادش ما را رهــــا نمیکند.
سلام می کنیم بر حسین(ع) از دل تاریکی های شب های عاشورای کودکی مان تاکنون که عشقش اسیرمان کرده است.
سلام می کنیم و بر غربت و قرابت حسین(ع) از مدینه تا کربلا.
سلام می کنیم بر حال و هوای محرم که با همه فرق می کند.
سلام بر شه مظلوم عالم.
سلام بر دل های شوریده از عشق حسین(ع).
سلام بر نواهای دل انگیز یا حسین(ع).
سلام بر سینه های سوخته از عشق حسین(ع).
سلام بر لبِ تشنه ی حسین(ع)، که تشنه ی آب نبود، تشنه ی لبیک بود.
سلام بر شبی که حسین(ع) وداع کرد با آن هایی که مرگ را واهمه داشتند.
سلام بر عزاداران حسین(ع)که راه او، هم عزادار می خواهد و هم پیرو.
و ما عزای حسین (ع) را برای لبیک به ندای «هل من ناصر ینصُرُنی» ابا عبدالله است که برپا می کنیم.
جوشش خون حسین(ع) در نینوا شیعیانت را به خروش می آورد. مرگ سرخ تو آینده ی سیاه بشریّت را، عاشقانت را، شیعیانت را سفید کرد.
تو زاده ی عشقی، و خوب هم هنر خوب زیستن را و خوب مردن را به عاشقانت آموختی.
رستگاری دو عالم را در عشق به تو یافتیم و این عشق ما را از تن دادن به هر ذلتی دور می دارد.
حداقلش همین است که محرمت، عاشورایت و پرچم های سیاه و سرخ که می آید، وداع می کنیم با هر چه پلیدی است که ما را گرفتار خود کرده است. محرم فرصتی است از عشق او سیراب شویم، رذالت ها را کناری بگذاریم، چند صباحی آدمیت را تجربه کنیم که تو خواهان آن بودی.
و تو هر سال که محرم می شود، زنده می شوی تا همان فریاد را سر دهی که آیا کسی هست مرا یاری کند؟
و آنگاه که ظهر عاشورا می رسد نظاره می کنی که لبیک گویان کم شده اند یا زیاد؟! و باز شهید می شوی تا دل خون تو، دل های جا مانده از قافله را بسوزاند...
شیعه ی حسین(ع) بودن را اگر می خواهیم، باید آن گونه زندگی کردن و این گونه مرگ را برگزینیم. به این آگاهی که رسیدیم همه ی روزها عاشورا ست و همه ی زمین ها کربلاست.
حسینی زیستن، حسینی به دیدار معبود و معشوق شتافتن، راهش همین است.
رسم دنیاست. همیشه حق عاشق این بوده است. این عاشق کشی تا قیام منتقم پا برجاست. حسین همیشه تاریخ را سیراب کرد.
این سیراب شدن از برای همه نیست بلکه:
"عشق" می خواهد و لــبـیــک...
جان به قربان نوای دلــــــکشت
بیش از این خواهی بسوزانی اگر
هیــــزم آوردم برای آتشــــــــــت
علی باب آن رحمت العالمین
اباالفضل اوهست باب الحسین
به دیدار آن رحــــــمت واسعه
اباالفــــــضل باید شود واسطه
دلم عمری می از جام تو خورده
بسی حــــسرت به دیدار تو برده
به روی ســنــگ قبر من نویسند
نرفته کربـــلا ناکــــــــــــام مرده
وجودم را به غارت برده ای تو
دلم را با اشـــــــارت برده ای تو
نمیگویم نمی خواهم و لیــــــــکن
مرا هر شب زیارت برده ای تو
جز بر در ســـــــرای تو بسته نمیشوم
از هر گروه و دسته و رسته نمیشوم
تاسرشکسته ام ز غمت ای حسین من
در روز حشر ســـــرشکسته نمیشوم
گدای هر شب و روز حسینم
پر از آتش پر از سوز حسینم
اگر خورشـــیدم و هستم منور
ز سیمای دلفروز حسینـــــم