نامه ی دوم
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
گرامی باد یاد و خاطره لاله های به خون خفته ای که خون پاکشان سرزمین خوزستان را رنگین کرده اند شهدای گرانقدری که در گمنامی جنگیدند و در شجاعت و رشادت نام آور شدند .
من جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا ،
ومن الرجالوا صدقوا ما عاهدوالله علیه ،
انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون ،
غربت غربت غربت سهم مرام شلمچه است احساس کردم بغض گران در سینه شلمچه بیتاب باریدن است بیش از هرجای دیگر بوی حسین (ع) به مشام می رسد ، اروند خروشان که رام تدابیر و تکنیک های رزمندگان شد اروند و خاطرات والفجرهشت و زخمی عمیق ، اروند دلش گرفته بود بیتاب شهدا بود بنظر مجروح می رسید گویا اشک می ریخت اما سکوت کرده بود و درد و دل هایش را فرو می خورد اروند دلش برای شهدا تنگ شده بود ، اروند بیتاب تکبیرهای رزمندگان بود .
مصطفی جان نمی دانم صدایم را از اعماق روزهای جنگ می شنوی یا نه ؟ من دوست و یار دبستانی ات ناصر هستم نمی دانم چه حسی دارد میان تپه ها و کوهها و صحراها ایستادن و به افق خیره شدن همان جایی که خورشید غبار آلود جنگ مرا میان تنهایی تنها رها می کند دلم می خواهد میان سنگر بایستم و فریاد بزنم اما صدایم درون گلویم گم شده ! من گم شده ام! میان تک تک کلمات وصیت نامه ات عاشقانه نگاهت تربیت وایثار و فداکاری را خواندم تو خود می دانی که من باید درون شن های سنگر حل می شدم تا می فهمیدم باید جزعی از آنها می شدم ، نه مسافری که سوار از کنارش می گذرد و نیم نگاهی هرچند هرچند عمیق بر آن می اندازد البته رفتم وارد شدم و گرد بادی را حس کردم که تمام خس و خاشاک وجودم را به هوا بلند کرد و درون شن ها انداخت که مرا به سوی خود می کشیدند و می خواستند با خود زمین یکی کنند و من تسلیم شدم .
احساس خوبی بود ، خیلی خوب هیچ وقت فکر نمی کردم که این اتفاق از جانب تو رخ دهد همیشه دوست داشتم اما هیچ وقت آنقدر به تو به وجودت به بزرگواری و کرمت و به ابهت و منش نزدیک نشده بودم مخصوصا دوران پر فرازونشیب تعلیم و تربیت و تحصیل حوزه علمیه تا عظمت تو را حس کنم بعد از به سود معبود معراج کردی و به فیض شهادت رسیدی فهمیدم و حست کردم من با تو از اول دبستان تک تک ستارگان زندگیم را می دیدم تو کجا بودی که آنقدر دیر یافتمت ، ستاره ها هر شب مرا نظاره می کردند آنقدر زیاد بودند که هیچ وقت نتوانستم آنها بشمارم در آن شب های تاریک به روی خرابه های جنگ چشمانم به سوی آسمان بود و صدای زوزه خمپاره و شاید هم توپ ، کاتیوشا همنشین تنهایی ام آنقدر نگاه می کردم تا گردنم خسته می شد و من سر بر سنگر می نهادم و به رزمندگان چشم می دوختم که چه ماهرانه پرواز می کردند .
شهدا ستاره هایی هستند که از کودکی روشنایشان گیجم کرده بود.
مصطفی جان چه خوب از دوست داشتن می گفتی که چه کردی با این قلب کوچکم تو گقتی و من فهمیدم که نمی خواهم تسلیم طبیعت شوم
و تازه دارم می آموزم که طبیعت نمی تواند بر من چیره شود من آموختم که سرشتی دارم سرشار از بودن و حتی اگر نبودنش را بخواهم بازهم هستم چه می خواهم وقتی نیستم باشم همچون تو که با نیستنت بود که حس کردم کنارم ایستاده ای و همراه من به جاده ای بی انتها می نگری که باید رفت اما ...
اما دوست دارم این راه را زودتر به مقصد برسانم و همچون تو میان بر بروم چقدر صبورند کلمات چندین بار سعی کردم آنها را با خود همراه کنم بنگارم آنچه را که دلم می گوید اما نشد و آنها به بازی من تن در دادند و همچون خودم سر گردان شدند .
خسته ام خیلی خسته حس می کنم به این زودی ها آن چیزی که تو دست یافتی نمی رسم .
کجایی؟ کجایی که دلم می خواهد تمام حجم سینه ام را پر از یادت کنم شاید ...
این دنیا به این بزرگی که در برابر هستی به اندازه خردلی است و حتی کمتر ، به دنبال آرامشم ، کجاست آن آرامش که در تک تک کلمات خود را به رخ می کشد ، حس می کنم ، حرفهایت را برای من نوشته ای ، تو به من چیز جدیدی را یاد دادی که قلبم زودتر آن را آموخته بود اما فکرم نمی دانست و آن دوست داشتن (آرزوی شهادت و به فیض رسیدن ) بود .
مصطفی جان شهر هنوز هم با تمام رنگ ها ی بی رنگش بوی تورا می دهد ، رایحه ایکه آخر نفهمیدم بوی عشق است یا بهشت ، خدا کند که شهر هیچ وقت حضور تورا فراموش نکند تا همه بدانند که بعضی چیزها قانون نانوشته دارد ، مثل ایمان ، مثل شهادت ، مثل عشق ، آن وقت دیگر هیچ پرستویی احساس غریبی نمی کند ، مهم نیست اگر دیگران حضورت را نمی فهمند ، حس نمی کنند باور ندارند ، من (ناصر) تمام غیبت هایت را حاضر می زنم و وقتی نام تورا می خوانند با تمام حنجره ام فریاد می زنم حاضر .
ناصر لحظه لحظه زندگی شهید مصطفی را به یاد دارد ، شاید این روزها فراموش کند چند دقیقه اما همه لحظاتی را که با مصطفی گذراند پیش چشم دارد و نسبت به آن احساس غرور می کند .
زیاد تعجب نمی کنی که زندگیش با ناصر شروع شده از اول دبستان وقتی صداقت زندگی اورا می بینی عشق شهادت چه قصه ها که نمی آفریند ، وقتی قصه ها در زندگی واقعی تحقق می یابد حقیقتشان آشکار می شود ، حقیقت تلخ ولی دوست داشتنی ، وقتی به چهره روشن و چشم های زولال مصطفی نگاه می کردید قلب و جان او نیز به همین روشنی و زلالی بودند.
خاطرات زندگی و مبارزه ، رزم و شهادت مصطفی در وصیت نامه اش ذکرکرده بود که سرم را به خدا عاریه می دهم همین طور شد ترکش سرش را تا ابروان کنده و برده بود آن طور که می خواست شد خدا را شکر که جوانیم در کنار پر فیض مصطفی سپری شد .
مصطفی جان دیروز که تو با آن سن کم ، تفنگ را بر دوش گرفتی پوتینهایی که هنوز پایت نبود پوشیدی و لباس خاکی را بر تن کردی می گفتی می خواهم برای دفاع از اسلام به فرمان امام خمینی (ره) به جبهه بروم ، اشکهای مادر را با دستانت پاک کردی و به صورت مالیدی و گفتی انشاالله این اشکها روسپیدم می کند مادر ، تو برای انجام تکلیف به جبهه رفتی و بعضی از هم سن و سالان تو درس و دانشگاه را رها نکردند و در سایه ایمنی که تو و امثال تو برایشان فراهم کردید تحصیل کردند ، مدرک گرفتند و بر سر پستها و مسئولیتها نشستند بدون آنکه ذره ای ارزش ایثار و فداکاری شما را درک کنند ، تو در جبهه مجروح شدی اما غیرت و مردانگی ات اجازه نداد لحظه ای جبهه را رها کنی .
خضوع و فروتنی مصطفی دیگران را به تکریم و ادب وا داشت اخلاق مصطفی سر مشق همه دوستان بود . اخلاص و بی شائبه بودنش مانع از آن بود که ابراز وجود کند.
روحش شاد...
برادر ناصر ملکی