راسخون

شما یادتون نمیاد(طنز)

yasbagheri کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6297
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

شما یادتون نمیاد(طنز)




شما یادتون نمیاد دبستان که بودیم وقتی معلممون میکفت یه خودکار بدید به من بدین زیر دست و پا همدیگرو له لورده میکردیم تا زود تر برسیم و معلم خودکار ما رو بگیره
هی وای من………….

.

آخی… وفتی دهانشویه میدادن یادتونه؟
اسمامونو با ماژیک روش نوشته بودن
همه باید به صف میشدیم
خانوم بهداشتم رو سرمون بود که کسی در نره همش میگفت آب نخورین بعدش.. مام چقد غر میزدیم انگار سودش به اون بیچاره میرسید..
تا یه ریع بعدش دهنمون یه جوری بود

.
.

.
شما یادتون نمیاد یه زمانی بود اگه تلویزیون کسی تلتکست داشت انگار بوگاتی داشت!
رسما آدم حساب نمیکرد کسی رو…

.
.

.
شما یادتون نمیاد…
کی دوس داره با دوست من ک دوس داره با دوست تو دوست بشه دوست بشه؟
تو دوس داری با دوست من ک دوس داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی؟؟

.
.

شماها یادتون نمیاد :گل گل گل, گل اومد. کدوم گل? همونکه رنگارنگه, برای شاپرکها یه خونه قشنگه… کدوم کدوم شاپرک. دهه شصتیاش لایک کنن

.
.

.
شما یادتون نمیاد…
یه آدمسایی بود اسمش زاگور بود آلبوم عکس داشت عکسهای آدمس رو میچسپوندیم توش با چه بد بختی یکی رو دسته جمعی با رفقا تکمیلیدیم فرستادیم لا مصبا فهش هم بهمون ندادن
حالا مارو تصور کنین

.
.

.
دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده…
سواد داری…

نه نه…
بی سوادی…
نه نه، پس تو…
دهه شصتیا یادشونه!؟!

.
.

.
شما یادتون نمیاد با اسمارتیز قرمز واسه خودمون رژ لب میزدیم بسیار احساس زیبایی بهمون دست میداد

.
.

.
یه روز یه نفر یه سکه طلا از دستش می افته. از طرفی همون موقع برق میره. حالا چطور سکه رو پیدا کنه؟
خب خنگول تو روشنایی روز نیازی به برق نیست.
یکی از چیستانهای معروف ما دهه شصتیا

.
.


.
عاقا یادمه دبستان که بودیم مامور های آب خوری نمیزاشتن با دست آب بخوریم بیچاره بعضی ها از شدت تشنگی آب تو پلاستیک میریختن میخوردن!!! بمیرم گناه داشتیم خوووب!!

.
.

.
نمیدونم شما یادتون هس یا نه؟!!
ما وقتی سوم دبستان بودیم و امتحان جدول ضرب
داشتیم، همیشه ازاین خط کش آهنیا که پشتش جدول ضرب
داشت میبردیم سر امتحان…

یادش بخیر
.

.
.
شما یادتون نمیاد، منم یادم نمیاد ولی میگن آدما یه روزی مهربون بودن
.

09303495228 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8721
|
تاریخ عضویت : مرداد 1391 

 

 

 

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ…

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم…

..

fatemeh313 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 3218
|
تاریخ عضویت : خرداد 1391 

شما يادتون نمياد

.ما دهه شصتیا نسلی هستیم که در صورت بروز شیطنت بیش از حد با یک قاشق روی شعله ی اجاق گاز روبرو می شدیم !

.
.
اژدها :
حسنی کجا میری ؟
حسنی :
دارم میرم به مهمونی
خونه مادربزرگ
بخورم پفک نمکی
چاق بشم چله بشم
بعد میام تو منو بخور !
(تبلیغ قدیمی پفک نمکی در تلویزیون !)

 

یادش بخیر یه تفریح سالمی که داشتیم تو نوجوونی این بود که شبا با بچه های محل میشستیم راجب جن و روح صحبت میکردیم و هممون از ترس زهر ترک میشدیم …

یادتونه بچه که بودیم لواشک غیر بهداشتی میخریدیم میپیچیدیم دور انگشت سبابمون بعد هی انگشتمونو تا ته میکردیم تو حلقمون ؟ چه حالی میداد …

دهه شصت یعنی این جمله : پاهای پرتوان ، برسید به داد این ناتوان !

روزای اول که تلفن اومده بود خونمون تا زنگ میخورد ۱۶نفر رو تلفن بودن ولی بیچاره الان تلفنمون باید بسوزه تا یکی برش داره !

یادش بخیر وقتی قارچ خور یا میوه خور بازی میکزدیم و کلی مرحله میرفتیم جلو ، بعدِ یه مدت دستگاه داغ میکرد و بازی گیر میکرد !

یعنی از شکست عشقی بدتر بود …

وقتی مدرسه میرفتیم ناظم میومد سر کلاس میگفت فردا ۵۰تومن پول بیارید با کاسه و قاشق آش میدیم !
 
.
میدونید بهترین روز واسه ما ده شصتیا چه روزی بود ؟
روزی که مشق نمینوشتی بعد فردا معلمت مشقاتو نگاه نمیکرد …
.
.
“الان میرم به مامانت میگم”
یکی از ترسناک ترین جمله های دوران ما بود …
.
.
یادش بخیر هروقت تو کلاس هر اتفاقی میفتاد مینداختیم گردن شیفت مخالفی ها …

یادتونه این باطری قلمیا وقتی تموم میشد در مرحله اول با ضربه زدن شارژش میکردیم ، در مرحله دوم تو ظرف آب جوش ۱ساعتی میذاشتیم بجوشه ۶ماه دیگه کار میکرد ؛ در مرحله آخر با پیچ گوشتی یا چاقو می افتادیم به جونش که ببینیم توش چیه …
 
زمانى که ما مدرسه مى رفتیم یک نوع املا بود به نام “املا پاتخته اى” ، در نوع خودش عذابى بود براى کسى که پاى تخته مى رفت ، یه حسى داشت تو مایه هاى اعدام در ملا عام و براى همکلاسى هاى تماشاچى چیزى بود مصداق تفریح سالم …

یکی از سرگرمی های ما بالا رفتن از رختخواب ها بود ، خدا میدونه چند بار رختخوابها ریزش کردن و موندیم زیر !
لذت صعود از این رختخوابها برابری میکرد با صعود به قله دماوند ! چه کنیم تفریح نداشتیم که …

 

یادش بخیر ، حاشیه دور فرش جاده اتومبیل رانیمون بود !

 
 
.

.

fatemeh313 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 3218
|
تاریخ عضویت : خرداد 1391 

شما يادتون نمياد(بدون شرح)

 

 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

شما یادتون نمیاد

دهمه شصتیا تا چند سال از مادرهاشون خاطرات جنگ میشنیدن 

شما یادتون نمیاد وقتی دهه شصتیا  تو تابستون تو کوچه کار میکردن

شما  یادتون نمیاد تو کوچه بازی کردم واسه دهه شصتیاس

شما یادتون نمیاد  داشتن یه اسباب بازی آرزومون بود