داستان های حکایتی
داستان جالب
یک يهودى و فقير با شخصى آتش پرست كه مال زياد داشت ، به راهى مى رفتند، آتش پرستشترى داشت و اسباب سفر نيز همراه داشت ؛ از يهودى سؤ ال كرد: مذهب و مرام تو چيست؟
گفت : عقيده ام آن است كه جهان را آفريدگارى است و او را پرستش مى كنم و به اوپناه مى برم ، و هر كس موافق مذهب من مى باشد به او نيكى مى كنم و هر كس مخالف مذهبمن است خون او را بريزم .
يهودى از آتش پرست سؤ ال كرد: مرام تو چيست ؟ گفت : خود و همه موجودات را دوست مى دارم و به كسى بدى نمى كنم و به دوست و دشمن احسان ونيكى مى كنم . اگر كسى با من بدى كند به او جز با نيكى رفتار نكنم ، به سبب آنكه مىدانم كه جهان هستى را آفريدگارى است . يهودى گفت : اين قدر دروغ مگو كه من همنوع توهستم ، و تو روى شتر با وسايل مسافرت مى كنى و من با پاى پياده با تهى دستى ، نه ازخوراك خود مى دهى و نه سوار بر شترت مى نمايى .
آتش پرست از شتر پياده شد و سفرهغذا را در مقابل يهودى پهن كرد يهودى مقدارى نان خورد و با خواهش بر شتر او نشست تاخستگى بگيرد. مقدارى راه كه با يكديگر حركت كردند، يهودى ناگهان تازيانه بر شترنواخت و فرار نمود. آتش پرست هر چند فرياد كرد: كه اى مرد من به تو احسان نمودم آيااين جزاى احسان من است كه مرا در بيابان تنها بگذارى ، فايده اى نكرد. يهودى بافرياد مى گفت : قبلا مرام خود را به تو گفتم كه هر كس مخالف مرام من است او را هلاككنم .
آتش پرست رو به آسمان كرد و گفت : خدايا من به اين مرد نيكوئى كردم و اوبدى نمود، داد مرا از او بستان .
اين گفت و به راه خود ادامه داد. هنوز مقدارىراه را نپيموده بود كه ناگهان چشمش به شترش افتاد كه ايستاده و يهودى را بر زمينانداخته و تمام بدنش مجروح و ناله اش بلند است .
خوشحال شد و شتر خود را گرفت وبر آن نشست و مى خواست حركت كند كه ناله يهودى بلند شد: اى مرد نيكوكار تو ميوهاحسان را چشيدى و من پاداش بدى را ديدم ، اينك به عقيده خودت از راه احسان رومگردانو به من نيكى كن و مرا در اين بيابان رها مكن .
او بر يهودى رحم و شفقت نمود اورا بر شتر خويش سوار كرد و به شهر رساند
داستان " سگ و اسب "
یکی از نویسندگان معروف چنین شرح می دهد:
پدر بزرگ من حکیم بود. او دردوران پیری اش به یکی از شهرستان ها رفت و در آن جا اقامت کرد. برای معالجه بیمارانش و رفتن به آبادی های اطراف، یک ارابه تک اسبی داشت و یک سگ هم نگهداری میکرد. اسب و سگ همدیگر را خیلی دوست داشتند. به یکدیگر اخت شده بودند و با همبازی می کردند. پدربزرگم وقتی سوار ارابه اش می شد و به راه می افتاد، سگ نیز دنبال ارابه حرکت می کرد.
گاهی پدربزرگم که می دانست باید به جاهای دوری برود، برای این که سگش خسته نشود، به ما سفارش می کرد که سگ را در طویله ببندیم تا دنبال ارابه نرود. ما هم همین کار را می کردیم ولی وقتی پس از یکی دو ساعت او را آزاد می کردیم،جای پاهای اسب را بو می کرد و به راه می افتاد. همیشه آن قدر می رفت تا بالاخره اسب را پیدا می کرد و با هم به خانه بر می گشتند.
مدتی به این منوال گذشت تا این که پدربزرگم بر اثر کهولت دیگر قادر به رفتن به آبادی های دیگر و معالجه بیماران نبود. پس تصمیم گرفت ارابه را به همراه اسبش بفروشد. خریدار ارابه، چندین شهر دورتر اقامت داشت و می خواست اسب و ارابه را به آن جا ببرد. ما چون می دانستیم سگ مان هم به دنبال آن ها می رود، او را به مدت 3 روز بستیم. در این مدت سگ خیلی بیتابی می کرد ولی تصمیم نداشتیم او را باز کنیم. تا این که بعد از 3 روز بالاخره اورا آزاد کردیم. به محض آزاد شدن، سگ شروع کرد به دنبال اسب گشتن. او به جاهای بسیاردور می رفت و بی نتیجه باز می گشت.
حدود 15 روز مداوم، کار هر روز سگ مان همین بود. تا این که یک روز رفت و دیگر برنگشت. هر کجا را که فکر می کردیم، به دنبالش گشتیم ولی هیچ نشانی از او نبود.
تا این که حدود یک ماه و نیم بعد، خبر سگ مان را از خریدار ارابه شنیدیم. سگ مان بعد از طی مسافت 600 کیلومتر، سرانجام اسب راپیدا می کند و به داخل خانه ای که او در آن جا بوده می رود. وقتی از در خانه واردمی شود، چنان خسته بوده که زیر پاهای اسب افتاده و همان جا میمیرد . . .
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند.
شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .
صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند : ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: : ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي
اين بار مرد گفت بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟
راهبان پاسخ دادند تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت : من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد
راهبان پاسخ دادند : تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : صدا از پشت آن در بود
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت : ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد . پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت: اين كليد آخرين در است .
مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد
داستان دو شهر
مسافری نزدیک شهربزرگی از زنی که کنار جاده نشسته بود پرسید: مردم این شهر چگونه اند؟
زنگفت: مردم شهری که از آن آمده ای چگونه بودند؟
مسافر پاسخ داد: بسیار بد،غیر قابل اعتماد و از هر نظر نفرت انگیز.
زن گفت: مردم این شهر نیز چنیناند.
هنوز مسافر اول نرفته بود که مسافر دیگری از همان شهر رسید و راجع بهمردم آن شهر سوال کرد.
باز هم زن در مورد مردم شهری که مسافر از آن جا آمدهبود سوال کرد.
مسافر دوم گفت: آن ها مردم خوبی بودند. راستگو، سخت کوش وبسیار بخشنده. از این که آنجا را ترک کردم غمگینم.
زن خردمند پاسخ داد: پسآن ها را در شهری که پیش رو داری باز هم خواهی یافت.
داستان کوتاه
دلش برای اون عده ای که بايد شبا گرسنه بخوابن میسوخت،همونايی که از زور سرما به هم می چسبيدن تا گرم بشن،اون عده ای که چشماشون بهچراغ قرمز چهار راهها بود تا بدوند و گل کبريت به راننده ها بفروشند.پسرها ودخترهايی که به خاطر اعتياد پدر و نداشتن مادر مجبور بودن تن به هر کاریبدن.
آره دلش برای اين موجودات مفلوک می سوخت،از خدا گله کرد خدايا چرا اين قدربدبخت آفريديشون؟و خدا جوابی نداد!بالاخره يه روز بعد از کلی گريه کردن از خونه زدبيرون تا مثل اونا زندگی کنه،چرا؟چون خدا بين اون و ديگران تبعيض قائل شده بود.رفتو در پست ترين قسمت شهر با همونا زندگی کرد، اما...اما يه هفته بيشتر دوومنياورد.درسته اونا با نداريشون بازم شاد بودن ولی زندگی تو اون خونه خرابه ها که نهحمام دشت و نه هيچ امکانات رفاهی را نتونست تحمل کنه و برگشت.
و اون وقت خداجواب سوالش را داد:آن درد و رنج را برای آنان آفريدم ،چرا که خود خواستند و اين دردو رنج را برای تو، چون شجاعت آن درد و رنج را نداشتی
داستانک
زندگی برایم تیره و تار شده بود !
حتی دیگر قادربه تشخیص افرادی که می شناختم نبودم .
درخت ها و گل ها هم دیگر به نظرم زیبانمی آمدند .
به هر جا نگاه می کردم همه چیز برایم نا مفهوم بود .
سرم مدامگیج میرفت و درد عجیبی در آن می پیچید.
تا اینکه پیش دکتر رفتم و عینکم را عوض کردم
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید امانمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: « من هستم ، من این جاهستم. تماشایم کنید.»
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یاحشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ کس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.» خدا گفت: « اما عزیز کوچکم! تو بزرگی،بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشدماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.»
دانه ي کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تابه حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند وباشکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
دايره زندگي
وقتي کودکي هفت ساله بودم، پدربزرگم مرا به برکه اي در يک مزرعه برد و به من گفت: سنگي را به داخل آب بينداز و بهدايره هايي که توسط اين سنگ ايجاد شده نگاه کن. سپس از من خواست که خودم را به جايآن سنگ تصور کنم. او گفت: " تو مي تواني تعداد زيادي از جلوه ها و نمودها را درزندگيت خلق کني اما امـواجي که از اين جلوه ها پديـد مي آيد، صلح و آرامش موجود درتمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد. به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آن چه دردايره زندگيت قرار مي دهي مسوولي و اين دايره به نوبه خود با بسياري از دايره هايديگر ارتباط خواهد داشت. نيازمند خواهي بود تا در مسيري زندگي کني که اجازه دهد،خوبي و منفعت ناشي از دايره ات، صلح و آرامش را به ديگران منتقل کند. آن جلوه هاييکه از عصبانيت و حسادت ناشي مي شود، همان احساسات را به ديگر ذايره ها خواهدفرستاد. تو در برابر هر دوي آن ها مسئولي."
اين نخستين بار بود که دريافتم هرشخص قادر است صلح و يا ناسازگاري دروني خلق کند که در جهان پيرامونش جريان يابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، ترديد و خشم باشد، هرگز نمي توانيم صلح را درجهان برقرار سازيم. ما احساسات و افکاري را که در درون نگاه داشته ايم از خود ساطعمي کنيم، چه در مورد آن ها صحبت کنيم چه سکوت اختيار کنيم.
هرآن چه در درون خويشداريم به جهان پيرامون ما سرايت مي کند خلق زيبايي يا ناسازگاري با تمامي دوايرديگر زندگي مرتبط مي باشد.
اين تمثيل جاوداني را به خاطر بسپاريم: به هر چيزي کهتوجه کنيم، رشد و توسعه مي يابد.
پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم . مي خواهم وقتي بزرگ
شدي، مثل اين مدادبشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ،
براي تمام عمرت با دنيابه آرامش مي رسي :
صفت اول : مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را
هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، اوهميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم : بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني . اين باعث مي شود مداد
کمي رنج بکشداما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريکتر (
پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.
صفت سوم : مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم . بدان که تصحيح
يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.
صفت چهارم : چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است . پس هميشه
مراقب باش درونت چه خبراست.
و سر انجام پنجمين صفت مداد : هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني،
ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني،هشيار باشي وبداني چه مي کني
آن سال عید پاک زودتر از همیشه رسیده بود. مردم تازه سورتمه ها را کنار گذاشته بودند. هنوز برف اطراف حیاط دیده می شد و نهر ها جاری بودند. چالابی پر از فضله ی روان در گذر باریکی بین هر دو حیاط جمع شده بود و دو دختر کوچک از دو خانه ی جداگانه ، یکی کوچکتر و دیگری کمی بزرگتر ، برای بازی کنار چالاب آمده بودند . مادرشان به هر دو پلیور های نو پوشانده بودند. دختر کوچکتر پلیور نو سورمه ای و دختر بزرگتر پلیور زرد رنگ به تن داشت و هر دو روسری های قرمز رنگ دور سرشان پیچیده بودند. آن ها درست بعد از دعای عصر برای بازی در چالاب آمده، لباس های قشنگشان را به هم نشان دادند و شروع به بازی کردند . به نظرشان بامزه رسید که آب به اطراف بپاشند. دختر کوچکتر کفش به پا شروع کرد به راه رفتن در آب، اما دختر بزرگتر او را نگه داشت و گفت:
((مالاشا، این کار را نکن . مادر غرولند می کند . ببین، من کفشهایم را در می آورم. تو هم در بیاور.))
دختر ها کفشهایشان را در آوردند، دامنهایشان را بالا کشیدند و شروع به راه رفتن به سمت همدیگر کردند. مالاشا وقتی آب تا زیر زانویش رسید گفت: عمیق است، اکولیوشکا! من می ترسم.
پیش برو عمیق تر نمی شود . مستقیم بیا طرف من وقتی به هم نزدیک شدند آدولکا گفت: هی مالاشا ، مواظب باش روی من آب نپاشی.
ولی هنوز لحظه ای از حرف او نگذشته بود که مالاشا پایش را محکم در آب زد و پولیور آکولکا را خیس کرد نه تنها به پلیور آب پاشید بلکه آب به چشم ها و بینی آکولکا هم رفت. آکولکا وقتی لکه ها را روی لباسهایش دید مثل دیوانه ها به ماشالا فحش داد و سعی کرد که او را بزند و بعد هم فرار کرد . ماشالا که وحشت کرده بود متوجه کار بدش شد . از چاله بیرون آمد و به طرف خانه فرار کرد . مادر آکولکا همان موقع رسید و بلوز گل آلود دخترش را دید و فریاد زد: ای بدبخت ، کجا بودی که اینطور به لباست گند زدی؟
مالاشا عمدا بهم آب پاشید.
مادر آکولکا مالاشا را محکم گرفت و پشت گردنی به او زد، مالاشا هم فریادی کشید که همه ی خیابان صدایش را شنید و بعد مادرش دوان دوان از راه رسید.
چرا دختر مرا می زنی؟ و بعد شروع به جیغ کشیدن و فریاد زدن بر سر همسایه اش کرد. خیلی زود زن ها بدون شوخی به هم بد و بیراه می گفتند و تند تند پشت هم کلمه های تند تحویل هم می دادند . حالا مردها هم خودشان را رساندند و در فاصله ای خیلی کوتاه ، جمعیت بسیاری جمع شده بود. هر کس جیغ می کشید و فریاد می زد و قسم می خورد و هیچ کس به حرف دیگری گوش نمی داد. مردم فریاد می زدند و قسم می خوردند. کسی دیگری را هل داد و دعوایی درست و حسابی راه می افتاد. پیرزنی، مادر بزرگ آکولکا، بیرون آمد و راهی بین دهقان ها پیدا کرد و سعی داشت مردم را آرام کند: چتان شده برادرها؟
حالا وقت جنگ و دعوا است؟ امروز باید همه تان شاد باشید. به شری که راه انداخته اید نگاه کنید
ولی هیچکس اهمیتی به پیر زن نداد و نزدیک بود او را نقش بر زمین کنند. اگر این کارش بخاطر آکولکا و مالاشا نبود، او ابدا هیچ تاثیری روی جمعیت نمی گذاشت. در حالی که زن ها داشتند به هم فحش می دادند ، آکولکا پلیورش را تمیز کرد و به طرف چالاب رفت . سنگی برداشت و شروع به کندن شیاری روی زمین کرد تا آب در خیابان راه بیفتد. وقتی داشت شیار را می کند مالاشا هم به کمک او آمد و شروع به ساختن جوی کوچکی با تکه ای چوب کرد. دهقان ها هم به هم می توپیدند.
اما هر کدام از دختر ها جوی کوچکی ساخت که آب را به طرف کانال آب می برد. آن ها خرده چوبی در آب انداختند و آب هم به طرف جایی که مادر بزرگ سعی داشت مرد ها را از هم جدا کند، جریان پیدا کرد. دختر ها ، یکی این طرف و دیگری سوی دیگر جوی کوچک دوان دوان دنبال خرده چوب آمدند.
آکولکا داد زد: بگیرش مالاشا، بگیرش. مالاشا سعی کرد چیزی بگوید ولی از خنده زیاد نمی توانست. و دختر ها می دویدند و به خرده چوب ها که د رآب بالا و پایین می رفتند، می خندیدند و درست به میانه دهقان ها دویدند، مادر بزرگ آن ها را دید و رو کرد به مرد ها: شما مردم باید از خدا بترسید . نگاه کنید شما به خاطر این دو دختر کوچک جنگ و دعوا را شروع کردید ولی آن ها خیلی وقت است که آشتی کرده اند ، ببینید ، این عزیزان به خاطر خوش قلبی شان دوباره دارند بازی می کنند. آن ها عاقل تر از شمایند.
دهقان ها نگاهی به دختر ها انداختند و خجالت کشیدند و بعد به خودشان خندیدند و به قایله خاتمه دادند و به خانه هایشان رفتند.
هنگام افطار شد مادر رفت تا قرص ناني كه براي افطارخانواده مهيا كرده بود را بياورد تا با هم افطار كنند ناگهان صداي در آمد مثل اين كه مهمان رسيده در را باز كرد شخصي پشت در بود گفت: السلام عليكم يا اهل بيت نبي! من مسكينم غدا نخورده ام خانواده آن شب قرص نان را به او دادند و با آب افطار كردند آخه اون ها به خاطر بچه هاشون كه بيمار بودند نذر كرده بودند كه اگر خوب شدند سه روزه بگيرند و حالا بچه ها خوب شده بودند آن ها داشتند به نذرشان عمل مي كردند بنابراين مي بايست دو روز ديگر پي در پي روزه بگيرند فرداي آن شب دوباره قرص نان دوم را مي خواستند براي افطار سر سفره ببرند كه باز صداي در آمد اين بار يتيمي درب خانه آمده بود كه تقاضاي غذا مي كرد قرص نان را هم به يتيم گرسنه دادند و دوباره با آب افطار كردند روز سوم را هم روزه گرفتند باز هنگام افطار صداي درب خانه در آمد اين بار اسيري جنگي درب خانه آمد و از اهل بيت پيامبر تقاضاي نان مي كرد قرص نان سوم را هم به اسير دادند چيزي نگذشت كه پيامبر به خانه علي آمد براي ملاقات آن ها ديد دخترش فاطمه حسن و حسين و علي رنگ به رخسار ندارند ماجرا را به پيامبر گفتند حضرت دست به دعا برداشت براي آنان دعا كرد ( و يطعمون الطعام علي حبه مسكينا و يتيما و اسيرا انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا كفورا ) آيات قرآن در شأن آنان نازل گشت و آن شب از غداهاي بهشتي خوردند
ما همسایه خدا بودیم ...
شایدمرا دیگر نشناسی ، شاید مرا به یاد نیاوری، اما من تورا خوب می شناسم.ما همسایه شمابودیم شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا .
یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی . زیر بال فرشته ها قایم می شدی .و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی .توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود.نور از لای انگشت های نازکت می چکید.راه که می رفتی ردَی از روشنی روی کهکشان می ماند
یادت می اید ؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان .تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می امد.اما زورش به ما نمی رسید .فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد ،میدانم چطور از راه به درتان کنم.
تو شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی .آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به ان ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی
اما همیشه خواب زمین را می دیدی.آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد .دلت می خواست به دنیا بیایی.و همیشه این را به خدا می گفتی.و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم ،بچه های دیگر هم؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تورا. ما دیگر نه همسایه هم بودیم نه همسایه خدا .ما گم شدیم وخدا را گم کردیم...
دوست من ، هم بازی بهشتی ام ! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده،هنوزآخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند ، از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ،اگرگم شدی از این راه بیا .بلند شو.
از دلت شروع کن.
شاید دوباره همدیگر را پیداکنیم
دنيا را هم تغيير دهم!!!
بر سر قبر كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است: كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!
دو فرشته
دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از اوپرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعداز خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنهاوسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشتهپیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."
فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم،دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن ومرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاورا به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیربه این نکته پی می بریم."
شهر مردگان
ديروز از همهمه ي شهر گريختم و رفتم تا در سكوت مزرعه ها قدم بزنم. به سوي تپه ي بلندي رفتم كه طبيعت با دستان سخاوتمند خود، به اوموهبتي عظيم بخشيده بود.
از آن، بالا رفتم و به عقب برگشتم. شهر، با برج هاي بلند و معابد بزرگش، در لا به لاي ابري ضخيم از دود كارخانه ها نمايان شد.
نشستم و بر كردار مردمان شهر انديشه كردم. به نظر، بيشتر آنها بيهوده و بي هدف حركت مي كردند و زندگي شان سراسر سختي و كشمكش مي باشد. به خود جرات دادم تادرباره رفتار و اعمال فرزندان آدم بينديشم؛ در آن ميان، گورستاني ديدم با سنگ هايي از مرمر اعلا و درختان سرو بلند.
آن جا، بين شهر مردگان و زندگان نشسته بودم و به سكوت حاكم، تلاش و همهمه ي بي پايان، دغدغه ي هميشگي زندگي و جايگاه رفيع مرگمي انديشيدم.
در شهر زندگان، هوس و آرزو، عشق و نفرت، فقر و ثروت، ايمان و بي ايماني.
در شهر مردگان، جهاني خاك؛ خاكي كه طبيعت در همه جا پراكنده و گياهان وديگر موجودات، در اعماق سكوت شب، در آن به كام مي رشند.
در افكارم سرگردان بودم. ناگهان جمعيت انبوهي را ديدم كه به آرامي گام برمي داشتند. موسيقي محزوني شنيدم با نوايي غمگين و افسرده، كه فضا را پر كرده بود. از برابر ديدگانم، گروه عظيمي كه مردمي فروتن و افتاده در آن بودند، عبور مي كرد. آن ها، به دنبال جنازه ي مردي ثروتمند و مالدار به راه افتاده بودند... زندگان، مرده اي را بر دوش مي بردند؛و زاري و فغان، صداي ناله و سوگنامه ها، روز را پر از غم و اندوه كرده بود.
در اطراف محل دفن، بخور و عود سوزاندند؛ با ني، نواي عزا نواختند وكشيشان به نماز ايستادند. خطيبي بر سكويي ايستاد و با لحني سراسر ستايش و تمجيد،عباراتي بر زبان آورده شاعران، با اشعار و سروده هاي خود، سوگواري كردند و مراسمي غم انگيز و ملال آور فراهم آوردند. پس از مدتي، جمعيت پراكنده شد و سنگ قبر باشكوهو زيبايي، كه سنگ براني ماهر آن را تراشيده بودند، نمايان شد. روي آن، حلقه ها و تاجهاي زيبا و آراسته اي كه استادان اين فن مهيا كرده بودند، قرار دادند. سپس، جمعيت به سوي شهر بازگشت.
من همچنان نشسته، از دور نظاه گر بودم و سخت درانديشه.
خورشيد رو به غروب مي رفت. سايه ي صخره ها بلندتر شد و طبيعت، جامهي نور را از تن بيرون مي كرد. در همان لحظه، چيز ديگري ديدم... برشانه هاي دو مرد،تابوتي ساده حمل مي شد. به دنبال آن ها، زني با لباس هاي كهنه و مندرس حركت مي كردكه كودكي بر بغل داشت. به دنبال آنان، سگي نيز بود كه گاهي به زن و گاهي به جعبه يچوبي كوچك نگاه مي كرد... اينان، تشييع كنندگان جنازه ي مردي فقير و بي چيز بودند. آن زن، با گريه ي بي صداي خود، حكايت از اندوهي بي پايان داشت؛ كودك از گريه يمادر، مي گريست و حيوان با وفا، حركاتش سرشار از اندوه و غصه بود.
وقتي به گورستان رسيدند، تابوت را پايين آورده، داخل گودالي دورافتاده و ترسناك قراردادند... گوري به دور از مقبره هاي مرمرين و باشكوه. در سكوت و پريشاني، به سوي شهربازگشتند. سگ، بارها به آخرين آرامگاه يار و اربابش نگاه مي انداخت تا آن كهسرانجام، پشت درختان بلند، از ديدگان ناپديد شدند.
به شهر زندگان نگاه كردم و با خود گفتم: اينج اف براي ثروتمندان و قدرتمندان است. سپس به شهر مردگان نگاه كردم و گفتم: اينجا نيز براي ثروتمندان و قدرتمندان است. آن گاه به آسمان، به جاييكه اشعه هاي زرين خورشيد روز در آن پيداست و كردم و گفتم:
پس كجاست... اي سرورعالميان، كجاست جايگاه فقيران و ضعيفان؟
اين را گفتم و همچنان به آسمان چشم دوختم كه ناگهان صدايي از درون خود شنيدم كه گفت:
آنجا...!