چند خط زندگي
از نداشته هایت بیشترین سود را ببر
1- آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود كه همهی انسانها برابرند. (مارتین لوتركینگ)
2- بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانوهایت زندگی كنی. (رودی)
3- قطعاً خاك و كود لازم است تا گل سرخ بروید. اما گل سرخ نه خاك است و نه كود (پونگ)
4- بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و درانسان چیزی بزرگتر از فكر او. (همیلتون)
5- عمر آنقدر كوتاه است كه نمیارزد آدم حقیر و كوچك بماند. (دیزرائیلی)
6- چیزی ساده تر از بزرگی نیست آری ساده بودن همانا بزرگ بودن است. (امرسون)
7- به نتیجه رسیدن امور مهم ، اغلب به انجام یافتن یا نیافتن امری به ظاهر كوچك بستگی دارد. (چاردینی)
8- آنكه خود را به امور كوچك سرگرم میكند چه بسا كه توانای كاهای بزرگ را ندارد. (لاروشفوكو)
9- اگر طالب زندگی سالم و بالندگیرو می باشیم باید به حقیقت عشق بورزیم. (اسكات پك)
10- زندگی بسیار مسحور كننده است فقط باید با عینك مناسبی به آن نگریست. (دوما)
11- دوست داشتن انسانها به معنای دوست داشتن خود به اندازه ی دیگری است. (اسكات پك)
12- عشق یعنی اراده به توسعه خود با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی. (اسكات پك)
13- ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده كه خود پیمودهایم میتوانیم هدایت كنیم. (اسكات پك)
14- جهان هر كس به اندازه ی وسعت فكر اوست. (محمد حجازی)
15- هنر كلید فهم زندگی است. (اسكار وایله)
16- تغییر دهنرگان اثر گذار در جهان كسانی هستند كه بر خلاف جریان شنا میكنند. (والترنیس)
17- اگر زیبایی را آواز سر دهی ، حتی در تنهایی بیابان ، گوش شنوا خواهی یافت. (خلیل جبران)
18- روند رشد، پیچیده و پر زحمت است و در درازای عمر ادامه دارد. (اسكات پك)
19- در جستجوی نور باش، نور را مییابی. (آرنت)
20- برای آنكه كاری امكانپذیر گردد دیدگان دیگری لازم است، دیدگانی نو. (یونك)
21- شب آنگاه زیباست كه نور را باور داشته باشیم. (دوروستان)
22- آدمی ساختهی افكار خویش است فردا همان خواهد شد كه امروز میاندیشیده است. (مترلینگ)
23- اگر دریچه های ادراك شسته بودند،انسان همه چیز را همان گونه كه هست میدید:بیانتها. (بلیك)
24- برده یك ارباب دارد اما جاهطلب به تعداد افرادی كه به او كمك میكنند. (بردیر فرانسوی)
25- هیچ وقت به گمان اینكه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید كه همیشه وقت كم و كوتاه است. (فرانكلین)
26- نباید از خسته بودن خود شرمنده باشی بلكه فقط باید سعی كنی خسته آور نباشی. (هیلزهام)
27- هر قدر به طبیعت نزدیك شوی ، زندگانی شایسته تری را پیدا میكنی. (نیما یوشیج)
28- اگر زمانی دراز به اعماق نگاه كنی آنگاه اعماق هم به درون تو نظر میاندازند. (نیچه)
29- زیبائی در فرا رفتن از روزمرهگیهاست. (ورنر هفته)
30- برای كسی كه شگفتزدهی خود نیست معجزهای وجود ندارد. (اشنباخ)
31- تفكر در باب خوشبختی ، عشق ، آزادی ، عدالت ، خوبی و بدی، تفكر دربارهی پرسشهایی كه بنیاد هستی ما را دگرگون میكند. (ادگارمون)
32- «عقلانیت باز» آن عقلانیتی است كه فراموش نمیكند كه «یكی» در «چند» است و «چند» در «یكی». (ادگارمون)
33- آرامش،زن دلانگیزی است كه در نزدیكی دانایی منزل دارد. (اپیكارموس)
34- هیچ چیزدر زیر خورشید زیباتر از بودن در زیر خورشید نیست. (باخمن)
35- تنها آرامش و سكوت سرچشمهی نیروی لایزال است. (داستایوفسكی)
36- با عشق،زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق.
37- علت هر شكستی،عمل كردن بدون فكر است. (الكسمكنزی)
38- من تنها یك چیز میدانم و آن اینكه هیچ نمیدانم. (سقراط)
39- دانستن كافی نیست،باید به دانسته ی خود عمل كنید. (ناپلئون هیل)
40- تپهای وجود ندارد كه دارای سراشیبی نباشد! (ضربالمثل ولزی)
41- خداوند،روی خطوط كج و معوج، راست و مستقیم مینویسد. (برزیلی)
42- تو ارباب سخنانی هستی كه نگفتهای،ولی حرفهایی كه زدهای ارباب تو هستند. (ضربالمثل تازی)
43- تا زمانیكه امروز مبدل به فردا شود انسانها از سعادتی كه در این دم نهفته است غافل خواهند بود. (ضربالمثل چینی)
44- بهتر است ثروتمند زندگی كنیم تا اینكه ثروتمند بمیریم. (جانسون)
45- اگر میبینی كسی به روی تو لبند نمیزند علت را در لبان فرو بسته ی خود جستجو كن. (دیل كارنگی)
46- شیرینی یكبار پیروزی به تلخی صد بار شكست میارزد. (سقراط)
48- ضعیفالاراده كسی است كه با هر شكستی بینش او نیز عوض شود. (ادگار آلنپو)
40- به جای اینكه به تاریكی لعنت بفرستی یك شمع روشن كن. (ضربالمثل چینی)
50- برای اینكه بزرگ باشی نخست كوچك باش. (ضربالمثل هندی)
51- برای اینكه پیش روی قاضی نایستی، پشت سر قانون راه برو. (ضربالمثل انگلیسی)
52- به كارهای زشت عادت مكن زیرا ترك آن دشوار است. (ضربالمثل فارسی)
53- مانند علما بنویس و مانند توده مردم حرف بزن. (ضربالمثل هندی)
54- بزرگترین عیب برای دنیا همین بس كه بیوفاست.(حضرت علی علیهالسلام)
اینجا چند تا دعا از زبان بچهها آوردهام. آنها را از کتاب سومین جشنواره بینالمللی "دستهای کوچک دعا" انتخاب کردهام. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه میدهد. دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران است. لطفاً آمین بگوئید:
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)
خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر رهگوی / 7 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)
خدایا! کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)
ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)
خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو میخواهم که به پدر و مادر همه بچههای تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانهیمان مانند بچههای سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)
دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! شفای مریضها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)
خدایا! تمام بچههای کلاسمان زن داداش دارند از تو میخواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش میکنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)
ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدینژاد (!) به شهر ما میاومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / 7 ساله)
کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمیشدم به جای توپهایی که همسایهمون پاره میکرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
خدیا! دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
ای خدا! من بعضی وقتها یادم میرود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)
خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمیکنم! (دلنیا عبدیپور / 10 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم میفهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)
خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) میخوان دعا میکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)
خدایا! میخورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)
خدایا! من دعا میکنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)
من دعا میکنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)
خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمیکند فقط میخوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...
خانمی سراغ دکتر رفت و گفت: نمی دانم چرا همیشه افسرده ام و خود را زنی بد بخت می دانم.
دکتر گفت:
تنها راه علاج شما این است که پنج نفر از خوشبخت ترین مردم شهر را بشناسی
و از خانه هر کدام آنها یک تکه سنگ بیاوری، به شرط اینکه از زبان آنها بشنوی که خوشبخت هستند.
زن رفت و پس از چند هفته برگشت، اما این بار اصلاً افسرده نبود.
او به دکتر گفت:
برای پیدا کردن آن پنج نفر، به سراغ پنجاه نفر که فکر می کردم خوشبخت ترینها هستند رفتم،
اما وقتی شرح زندگی همه آنها را شنیدم
فهمیدم که خودم از همه خوشبخت تر هستم!
گروهی متخصص و محقق در یک تحقیق سوالی ازگروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهای که بچه ها دادند عمیق تر و متفکرانه تراز تصورات بود.
سوال این بود:
معنی عشق چیست؟؟!!
بیلی – 4 ساله ..... وقتی کسی شما رو دوست داره ! اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه. وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده .
زبکا – 8 ساله ..... مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه وناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش آرتروز گرفتن .این عشقه
کریستی -6 ساله ..... عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما .
دنی – 7 ساله ..... عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه .
تری – 4 ساله ..... عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره .
امیلی – 8 ساله ..... عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید .مامان بابای من دقیقا اینجورین.
بابی – 7 ساله ..... عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی.
نیکا – 7 ساله ..... اگه میخوای دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.
کیندی – 8 ساله ..... موقع تکنوازی پیانو .من تنهای روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول میخوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو میکرد . من دیگه نترسیدم .
کلر -6 ساله ..... مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم
الین – 5 ساله ..... عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا .
و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که چی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه............................
روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد كه مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد ، او
بلافاصله از گفته خود پشیمان شده و بدنبال راه چاره ای گشت كه بتواند دل دوستش
را بدست آورده و كدورت حاصله را برطرف كند.
او در تلاش خود برای جبران آن ، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا
، از وی مشورت خواست ...
پیرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته های آن خانم گوش داد و پس از مدتی اندیشه
، چنین گفت : تو برای جبران سخنانت لازمست كه دو كار انجام دهی و اولین آن فوق
العاده سختتر از دومیست .
خانم جوان با شوق فراوان از او خواست كه راه حلها را برایش شرح دهد .
پیرزن خردمند ادامه داد : امشب بهترین بالش پری را كه داری ، برداشته و سوراخی
در آن ایجاد میكنی ، سپس از خانه بیرون آمده و شروع به قدم زدن در كوچه و
محلات اطراف خانه ات میكنی و در آستانه درب منازل هر یك از همسایگان و دوستان و
بستگانت كه رسیدی ، مقداری پر از داخل بالش درآورده و به آرامی آنجا قرار
میدهی .
بایستی دقت كنی كه این كار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح تمام كرده و نزد
من برگردی تا دومین مرحله را توضیح دهم ...!
خانم جوان بسرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام كارهای روزمره خانه ، شب
هنگام شروع به انجام كار طاقت فرسائی كرد كه آن پیرزن پیشنهاد نموده بود .
او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاریكی شهر و در هوای سرد و سوزناكی كه
انگشتانش از فرط آن ، یخ زده بودند ، توانست كارش را به انجام رسانده و درست
هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پیرزن خردمند بازگشت ...
خانم جوان با اینكه بشدت احساس خستگی میكرد ، اما آسوده خاطر شده بود كه تلاشش
به نتیجه رسیده و با خشنودی گفت :بالش كاملا خالی شده است !
پیرزن پاسخ داد : حال برای انجام مرحله دوم ، بازگرد و بالش خود را مجددا از آن
پرها ، پر كن ، تا همه چیز به حالت اولش برگردد !!!
خانم جوان با سرآسیمگی گفت : اما میدونید این امر كاملا غیر ممكنه ! باد بیشتر
آن پرها را از محلی كه قرارشان داده ام ، پراكنده است ، قطعا هرچقدر هم تلاش
كنم ، دوباره همه چیز مثل اول نخواهد شد !
پیرزن با كلامی تامل برانگیز گفت : كاملا درسته !
هرگز فراموش نكن كلماتی كه بكار میبری همچون پرهائیست كه در مسیر باد قرار
میگیرند .
آگاه باش كه فارغ از میزان صممیت و صداقت گفتارت ، دیگر آن سخنان به دهان
بازنخواهند گشت ، بنابراین در حضور كسانی كه به آنها عشق میورزی ، كلماتت را
خوب انتخاب كن
ﺳﺒﺪﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﺮﺩﻭ ﮐﺮﺩ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ
ﺍﺳﺐ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺷﺪ،
ﺳﭙﺲ
ﺳﺒﺪ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻔﺖ
ﺍﯾﻦ ﺳﺒﺪ ﮔﺮﺩﻭ ﺭﺍ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ
ﺩﻫﮑﺪﻩ، ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺑﺎﯾﺴﺘﯿﺪ ﻭ ﻫﺮ
ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﮔﺮﺩﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ. ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗﻌﺪﺍﺩ
ﺍﻫﺎﻟﯽ، ﮔﺮﺩﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺒﺪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ
ﻣﯽﺭﺳﺪ”.
ﻣﺮﺩ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ. ﻣﺮﺩﻡ
ﺩﻫﮑﺪﻩ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺻﻒ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻧﺪ ﻭ
ﯾﮑﯽﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺒﺪ ﮔﺮﺩﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻨﺪ.
ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ
ﺑﺎﻫﻮﺷﯽ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ
ﻧﻮﺑﺘﺶ ﺭﺳﯿﺪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺒﺪ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻧﻮﺑﺘﺶ
ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﻔﺮ ﺑﻌﺪﯼ ﺩﺍﺩ. ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ
ﯾﮏ ﮔﺮﺩﻭ ﺑﺮﻣﯽﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﯽ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩ
ﻣﯽﺭﻓﺖ.ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺯﺭﻧﮕﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ:
“ﻧﻮﺑﺖ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪ ﺩﻭ ﺗﺎ
ﮔﺮﺩﻭ ﺑﺮﻣﯽﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ. ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻪ
ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮ ﺑﺎﻫﻮﺵ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯽﺭﺳﺪ”.
ﺍﻭ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭ ﮔﺮﺩﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻻﺑﻪﻻﯼ
ﺟﻤﻌﯿﺖ ﮔﻢ ﺷﺪ. ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻤﻪ
ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺭﻓﺘﻨﺪ، ﭘﺴﺮﮎ ﺑﺎ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺳﺒﺪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺮ
ﺩﻭﺵ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: “ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ
ﺍﻭﻝ ﮔﺮﺩﻭ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺳﺒﺪ ﺍﺭﺯﺷﯽ
ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎ ﺩﺍﺭﺩ”. ﺍﯾﻦ ﺭﺍ
ﮔﻔﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﻣﻨﺰﻝ ﺧﻮﺩ ﺷﺪ.
ﺧﯿﻠﯽﻫﺎ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻭﺑﺎﺯﯼ ﺧﻮﺵ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ
ﺍﯾﻦ ﻏﺎﻓﻠﻨﺪ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﺳﺖ ﻭ ﺍﺭﺯﺵ
ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﺳﺒﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﺍﯾﻦ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ. ﺧﯿﻠﯽﻫﺎ
ﻗﺪﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ﻭ ﺩﺍﯾﻢ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻠﻨﺠﺎﺭ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ ﻭ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ
ﻧﮑﺘﻪ ﻃﻼﯾﯽ ﻏﺎﻓﻠﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺒﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ
ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﮔﺮﺩ ﻫﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺟﻤﻊ
ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺭﺯﺷﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺗﺐ ﺑﯿﺸﺘﺮﺍﺯ ﻟﺠﺎﺟﺖﻫﺎ ﻭ
ﺟﺪﻝﻫﺎﯼ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺩﺍﺭﺩ. ﺧﯿﻠﯽﻫﺎ ﻭﻗﺘﯽ
ﺩﺭ ﺷﺮﮐﺖ ﯾﺎ ﻣﻮﺳﺴﻪﺍﯼ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺳﻌﯽ
ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺗﮏﺧﻮﺭﯼ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﻖ ﺑﻘﯿﻪ
ﻧﻔﺮﺍﺕ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﻇﻠﻢ ﺭﻭﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻓﻘﻂ
ﺳﻬﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﻧﺪ. ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ
ﻧﮑﺘﻪ ﻇﺮﯾﻒ ﻏﺎﻓﻠﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﯿﻤﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ
ﺷﺮﮐﺖ،
ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﮔﺮﺩ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺳﺒﺪﯼ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﻪ ﻣﯽﺩﺍﺭﺩ ﻭ
ﺣﻔﻆ ﺍﯾﻦ ﺳﺒﺪ ﻭ ﺗﯿﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺗﺐ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ
ﭼﻨﺪ
ﮔﺮﺩﻭﯼ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺍﺳﺖ.
ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺩ
ﺍﺻﻼ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻟﺠﺎﺟﺖ ﻭ ﯾﺎ
ﯾﮑﺪﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﮐﻠﻪﺷﻘﯽ ﻭ ﺗﻌﺼﺐ ﻭ
ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﺮﺩﯼ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ
ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺒﺪ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﻧﺪﻩ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﺳﺖ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ
ﺳﺒﺪ
ﺍﺯ ﻫﻢ ﻣﯽﭘﺎﺷﺪ ﻭ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻭﻟﻮ
ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﺳﻮﯾﯽ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ، ﺗﺎﺯﻩ
ﻣﯽﻓﻬﻤﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﻘﺶ ﺳﺒﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﺎﻥ
ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻌﯿﯿﻦﮐﻨﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺟﻤﻌﯽ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﺳﺒﺪ ﻭ ﺗﻮﺭ
ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﻧﺪﻩ ﺍﺻﻠﯽ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻗﺪﺭ
ﻧﻬﯿﻢ ﻭ ﻧﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ﺗﺎﺭ ﻭ ﭘﻮﺩ ﺳﺒﺪ ﺿﻌﯿﻒ
ﺷﻮﺩ. ﭼﺮﺍ
ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺗﻮﺭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﭙﺎﺷﺪ
ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﻨﺪ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪﺷﺪ
ﻭ ﺑﻪ ﻫﯿﭻﮐﺲ ﺳﻬﻢ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﻭ
ﺩﺭﺧﻮﺭﺵ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ. ﺭﺍﺩ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺩﯾﮕﺮ
ﻓﺮﺻﺖﻫﺎ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﮐﺴﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ
ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﻗﺮﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﯾﮏ
ﭼﻬﺎﺭﭼﻮﺏ ﻣﺤﮑﻢ ﻭ
ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﻗﺎﺑﻞ ﺣﺼﻮﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ
ﺁﻣﺪ
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
... شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!
کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.
وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.*
*وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به ا
پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.*
*مدتی بعد مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر
بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته". مرد
راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام.*
*برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.
برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر دیدگاه و یا نگرشت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.*
*نکته:*
*تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر دیدگاه و یا نگرش ما ارزانترین و موثرترین روش میباشد.*