فراق
کیمیا صادقی
عشق آمد هستی ام را نیست کرد
قلب من را از عطش لبریز کرد
عشق آمد آتشی بر سینه زد
مهر بیماری به قلب خسته زد
عشق آمد خانه ام ویران کند
یا که در هستی من طغیان کند
عشق آمد رازها با من بگفت
از جدایی گل و پروانه گفت
عشق آمد با همه دلواپسی
با همه غم ها و درد بی کسی
عشق چون موجی خموش آید همی
بهر نابودی هوش آید همی
آیات غمزه