♥♥♥♥_ مشاعره مهدوی _♥♥♥♥
یوسف، ای گمشده در بی سر و سامانیها
این غزلخوانیها، معرکهگردانیها
سر بازار شلوغ است، تو تنها ماندی
همه جمعند، چه شهری چه بیابانی...ها !
از این بن بست تنگ من منى ها
ببر ما را به دشت روشنى ها
به قرآن، بى تو احساسى غریبیم
در این دنیاى آدم آهنى ها
از دو چشم یاس میخوانم بیا
شعری از احساس میخوانم بیا
نیستم لایق به دیدارت ولی
روضه عباس میخوانم بیا
اسيراست چشم من در بند رويت
شدم من مست آن عطــر نكويت
تمــام هستي ام بردي به غارت
گـره خورده دلم بر تار مويت
مـا معتقدیم عشق سر خواهد زد / بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد
سوگند به هر چهـارده آیه نور / سوگند به زخمهای سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر میگردد / مهـدی به میان شیعه بـر میگردد . . .
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی کز عکس زوی او شب هجران سرآمدی
تعبیر چیست؟یار سفر کرده میرسد ای کاش هرچه زودتر از در درآمدی
دفتر ایام را معنی و لفظی نبود
هر ورقش گر نداشت پر تو امضای تو
نیمه شعبان بود روز امید بشر
شادی امروز ماست نهضت فردای تو
دادم از کف جمله صبر و تاب را
تا که بوسيدم کف سرداب را
بانگ هل من ناصر از کعبه برآر
کعبه را از اين سيه پوشي در آر
تنها به شوق لمس شما ابر بي امان
يک شهر را به وسعت باران نمور کرد
تاثير يک غروب غم انگيز جمعه بود
مضمون اين غزل که به ذهنم خطور کرد
از باغ پر از ستاره برمي گردي
گفتند که چاره نيست بر درد فراق
انگار! براي چاره برميگردي
یاران وفادار به ظاهر داری
گریه کن حرفه ای و ماهر داری
دلخوش به دعای عهد این قوم نباش
تو قصه کوفه را به خاطر داری؟!
یک چشم زدن غافل از آن یار نباشید
شاید که نگاهی کند هشیار نباشید