نجوا با خورشید
نجوا با خورشید
دریچه
خورشید سالهاستبه نامت میسوزد
بیا ای نگارم كه عمری است چشم انتظارم
فقط یك نفس مانده تا جان سپارم
امام محبوبم، ندیده دل به تو سپردم و در دیدن، جان را .
بارها دست دل را گرفتم و او را به هر كوی و برزنی كه نشانی از تو دادهاند، كشاندم . به هر سو نظر افكندم و پرنده دلم را به هوای تو پرواز دادم .
مهدی جان، آن زمان كه پا به عرصه وجود نهادی، زمین بر آسمان برتری یافت و عشق تو، حیرانی و چرخش زمین را به وجود آورد . ماه به عشق تو گرد زمین میچرخد و ستارههای كهكشان راه شیری راهت را نور پاشی میكنند
گفتهاند میآیی . نكند آمدنت فراتر از پیمانه عمرم باشد . از سالها پیش میشناختمت . تو در خون رگهای شیعه جاری هستی . در تار و پودشان، در ذره ذره وجودشان، در پشت قلبهای شكسته مۆمنان، در صدای لرزان «الغوث الغوث» شان كه مظلومیت از آن میبارد .
مهدی جان، آن زمان كه پا به عرصه وجود نهادی، زمین بر آسمان برتری یافت و عشق تو، حیرانی و چرخش زمین را به وجود آورد . ماه به عشق تو گرد زمین میچرخد و ستارههای كهكشان راه شیری راهت را نور پاشی میكنند .
شهابها خود را در برابر قدومت فدا میسازند . خورشید سالها استبه نامت میسوزد، میگدازد و نور میپاشد . میدانم، میدانم تو نیز دلتنگی; تو نیز میخواهی; اما ما هنوز مقدمهای را برایتبه تكامل نرساندهایم . میدانم كه هنوز در اول راهیم، اما كمكمان كن .