شب عیدها عادت دارم بروم به سمت بازار. وقتی می گویم بازار منظورم پاساژ های چند طبقه با مغازه های لوکس و فریبنده نیست. منظورم بازار است. حدفاصل سر راسته کوچه تا میدان دانشسرا . از سه راه فردوسی تا دل مظفریه. بازار تبریز وقتی مردمش در آن به دنبال عید می گردند. من عاشق این تابلوی نقاشی ام. مردمی که در هم تنیده اند. دست فروش هایی که کارشان از پیاده رو گذشته و دیگر اکنون وسط خیابان بساطشان را پهن کرده اند. زنانی که اکثریت این مردم را تشکیل می دهند به همراه کودکانشان که هرچه می بینند،می خواهند. گاه موفق اند و البته اکثرا مغلوب مادر. وقتی بیسکوییت های از سال پیش مانده ی پیرمرد دست فروش می تواند کودکی را راضی کند تا از همه ی خواسته هایش چشم پوشی کند بیشتر مشکلات یک مادر که بازار زیر پایش گرفتار شده است، برطرف می شود. در این میان اما مردمان روستایی که برای خرید شب عید به شهر آمده اند، حکایت زیبایی دارند. دخترکان تازه به بلوغ تاخته ی روستایی که میان درد نداری و سنت های ایل و طایفه ای و وسوسه ی مدرنیته ی شهری و رژه ی جوانان میکرو طبقه بندی شده ی شهری، خود را گم کرده اند. همه چیز می خواهند اما با همه ی این همه چیز، هیچ چیزی درست نمی شود. آنچه آنها باید بخواهند این است که بروند دست مادرشان را بگیرند و لباسی را بخواهند که از مال رفیق سر ِچشمه کمی بهتر باشد و مطلوب قلب عاشق پسر عمو یا پسر دایی یا هر پسرکی که از ۱۰ سالگی هوش از سر او برده است و احتمالا فقط منتظر کارت پایان خدمت است تا کار را یکسره کند. یکی باید حتما این ها را به آنها بگوید.
در این بازار هرچه بخواهید هست. انصاف و بی انصافی این دو دشمن دیرینه اینجا بی هیچ خشونتی در کنار هم ایستاده اند و البته نیکی و بدی و دیگر دوگانه های متناقض. من در این تابلوی زیبا دنبال خودم می گردم. اینجا آیینه ی قدی پرطرفداری است که زشت و زیبا خود را در آن زیبا می بینند.
در این بازار هرچه بخواهید هست. انصاف و بی انصافی این دو دشمن دیرینه اینجا بی هیچ خشونتی در کنار هم ایستاده اند و البته نیکی و بدی و دیگر دوگانه های متناقض. من در این تابلوی زیبا دنبال خودم می گردم. اینجا آیینه ی قدی پرطرفداری است که زشت و زیبا خود را در آن زیبا می بینند.