صدای بغضش تو سرم می پیچه دستاشو تا خود خدا بالا می بره .نمی دونم اگه در اتاقم آهنی بود بازم صداشو می شنیدم .بغضم می ترکه،در و باز می کنم .نور کم و باریکی تا وسط اتاقم می یاد.روی نور دراز می کشم ...
امید داشت از درخت توت بالا می رفت می خواست تاب ببنده،نمی دونم چی شد جیغ کشیدم... افتاد.
.شاخه رو پاش بود و تنه اش رو شاخه،یکی دو سانت شاخه ی تیز درخت تو پاش رفته بودگریه نمی کرد من هق هقم بلند شد امید گفت:نترس چیزی نیس ،چشماشو بست شاخه رو کشید.دیدم اشکش رو صورتش که عرق کرده بود و گونه هاش که گل انداخته بوددوید و آروم تو یغه اش خزید.دویدم بابا رو صدا بزنم دستمو گرفت گفت:می رم بالا طنابو بنداز برام..
صدایی از تو راهرو می پیچه و تو اتاقم میاد..داره ازش وقت می گیره...یا شایدم بهش می گه امانتی که دادی رو پس نگیر...
امید از نور باریک اتاقم میاد تو صداشو نمی شنوم ..انگار لباشو می گزه فقط
می گم امید خب یه چیزی بگو دارم دیوونه می شم...
نزدیک می شه یه لیوان برمیداره می ده دستم.اینقدر هولم که لیوانو برمی دارم و از نور رد می شم اما نمی دونم کجا برم..
صداش مثل بارون می مونه ..دونه های بارون که رو زمین می افتادن امید می رفت وسط بارون و داد می زد..خیس و آبکشیده برمی گشت.بعدشم تب و سرفه.یه جوری تب می کرد که تنش از کوره داغ تر می شد ولی وقتی دوباره بارون می بارید همون شوقو داشت ..
بازم صداش می کنه می گم خسته شدم ...
کم آوردم...
می شینم رو زمین...
سرده ولی...
امید لیوانو بر می داره.شیر آبو باز می کنه لیوان رو می گیره جلوم.نمی فهمم چی می گه...
ازم دور می شه...
رگ گردنش سیاه شده...
دیگه رگ نداره...
جا نداره...
تاب ندارم...
می گم آرزوت چیه؟
دوربینو می کاشت اون طرف می گفت:عکس دسته جمعی یه چیز دیگه اس.
خیلی وقته عکس دسته جمعی برام معنا نداره...
رو شونه هام سنگینی دستاشونو حس می کنم اینقد گفتن بشین که احساس می کنم مثل یه میخ دارم تو زمین فرو می رم...
باریکه نور تا دم در هال می ره.می رم دنبالش.
هواسنگینه...
پاهاشو دراز کرده بود تو آب. می گفت:می خوام دریارو بفهمم.شنا که می کرد نمی دونستم ماهیه یا آدم.فقط یه بچه ی ده یازده ساله با جثه ی لاغر و کشیده اش دور و دورتر می شد.درو باز می کنم...
نور تو چشام می زنه.امید دور می شه.دیگه حرف نمی زنه.صداش یادم می ره.
فکر می کنم ولی یادم نمیاد ...همه جا سفید می شه ...زرد می شه...
صداش میاد حالا می فهمم چی می گه ...
می گه خدایا من این بچه رو با خون دل بزرگش کردم ..می گه خدایا عمرمو بگیر ...زندگیمو بگیر...امیدمو برگردون...
بغض می کنه...
بغضم می ترکه...
صداش واضح و واضح تر می شه...
دستام می لرزن . انگار بارون می باره .همه جا گرمه..سرده...نمی فهمم...می گم امید بابا رو صدا بزنم؟
گردنش سیاه شده..دستاشو نشونم می ده می گه همه اش دروغه...این که خون نیس...ببین خون نیس...این آبه...خون نیس...خون تو چشام جمع می شه...
صداش میاد داره راه می ره.دکترش می گفت دیگه نمی تونه راه بره .دروغ می گفت داره راه میره.میره طرف در...
طرف نور...
امشبم بغض داره .شاید این کابوسا رو با در آهنی بشه دور کرد...
میگم من رگ دارم.ببین نمی تونم نمی تونم ببینم رگت سیاه شده ...
می خنده می گه:آره ..آره تو رگ داری...
نگاش دنبال لیوان آب می گرده .لیوانو میارم می دم دستش می گم بخور مامان هر شب برات میذاره همین جا...
نگاش دنبال دوربینه ...
صدا کمتر می شه فکر کنم اینقد گریه کرد خوابش برد بابا میاد عکسارو از کنارش جمع کنه ...بغض می کنه می شینه به گریه کردن...
میره طرف نور .قلبم خالی میشه.دیگه خونی تو رگم نیست.انگار منم رگ ندارم.
امید می ایسته ..میخاد عکس بگیره ...
...یه عکس یه نفره...
لیوان آب رو زمین می ریزه...
سرم گیج می ره...
امشبم با بغض خوابید...
امید داشت از درخت توت بالا می رفت می خواست تاب ببنده،نمی دونم چی شد جیغ کشیدم... افتاد.
.شاخه رو پاش بود و تنه اش رو شاخه،یکی دو سانت شاخه ی تیز درخت تو پاش رفته بودگریه نمی کرد من هق هقم بلند شد امید گفت:نترس چیزی نیس ،چشماشو بست شاخه رو کشید.دیدم اشکش رو صورتش که عرق کرده بود و گونه هاش که گل انداخته بوددوید و آروم تو یغه اش خزید.دویدم بابا رو صدا بزنم دستمو گرفت گفت:می رم بالا طنابو بنداز برام..
صدایی از تو راهرو می پیچه و تو اتاقم میاد..داره ازش وقت می گیره...یا شایدم بهش می گه امانتی که دادی رو پس نگیر...
امید از نور باریک اتاقم میاد تو صداشو نمی شنوم ..انگار لباشو می گزه فقط
می گم امید خب یه چیزی بگو دارم دیوونه می شم...
نزدیک می شه یه لیوان برمیداره می ده دستم.اینقدر هولم که لیوانو برمی دارم و از نور رد می شم اما نمی دونم کجا برم..
صداش مثل بارون می مونه ..دونه های بارون که رو زمین می افتادن امید می رفت وسط بارون و داد می زد..خیس و آبکشیده برمی گشت.بعدشم تب و سرفه.یه جوری تب می کرد که تنش از کوره داغ تر می شد ولی وقتی دوباره بارون می بارید همون شوقو داشت ..
بازم صداش می کنه می گم خسته شدم ...
کم آوردم...
می شینم رو زمین...
سرده ولی...
امید لیوانو بر می داره.شیر آبو باز می کنه لیوان رو می گیره جلوم.نمی فهمم چی می گه...
ازم دور می شه...
رگ گردنش سیاه شده...
دیگه رگ نداره...
جا نداره...
تاب ندارم...
می گم آرزوت چیه؟
دوربینو می کاشت اون طرف می گفت:عکس دسته جمعی یه چیز دیگه اس.
خیلی وقته عکس دسته جمعی برام معنا نداره...
رو شونه هام سنگینی دستاشونو حس می کنم اینقد گفتن بشین که احساس می کنم مثل یه میخ دارم تو زمین فرو می رم...
باریکه نور تا دم در هال می ره.می رم دنبالش.
هواسنگینه...
پاهاشو دراز کرده بود تو آب. می گفت:می خوام دریارو بفهمم.شنا که می کرد نمی دونستم ماهیه یا آدم.فقط یه بچه ی ده یازده ساله با جثه ی لاغر و کشیده اش دور و دورتر می شد.درو باز می کنم...
نور تو چشام می زنه.امید دور می شه.دیگه حرف نمی زنه.صداش یادم می ره.
فکر می کنم ولی یادم نمیاد ...همه جا سفید می شه ...زرد می شه...
صداش میاد حالا می فهمم چی می گه ...
می گه خدایا من این بچه رو با خون دل بزرگش کردم ..می گه خدایا عمرمو بگیر ...زندگیمو بگیر...امیدمو برگردون...
بغض می کنه...
بغضم می ترکه...
صداش واضح و واضح تر می شه...
دستام می لرزن . انگار بارون می باره .همه جا گرمه..سرده...نمی فهمم...می گم امید بابا رو صدا بزنم؟
گردنش سیاه شده..دستاشو نشونم می ده می گه همه اش دروغه...این که خون نیس...ببین خون نیس...این آبه...خون نیس...خون تو چشام جمع می شه...
صداش میاد داره راه می ره.دکترش می گفت دیگه نمی تونه راه بره .دروغ می گفت داره راه میره.میره طرف در...
طرف نور...
امشبم بغض داره .شاید این کابوسا رو با در آهنی بشه دور کرد...
میگم من رگ دارم.ببین نمی تونم نمی تونم ببینم رگت سیاه شده ...
می خنده می گه:آره ..آره تو رگ داری...
نگاش دنبال لیوان آب می گرده .لیوانو میارم می دم دستش می گم بخور مامان هر شب برات میذاره همین جا...
نگاش دنبال دوربینه ...
صدا کمتر می شه فکر کنم اینقد گریه کرد خوابش برد بابا میاد عکسارو از کنارش جمع کنه ...بغض می کنه می شینه به گریه کردن...
میره طرف نور .قلبم خالی میشه.دیگه خونی تو رگم نیست.انگار منم رگ ندارم.
امید می ایسته ..میخاد عکس بگیره ...
...یه عکس یه نفره...
لیوان آب رو زمین می ریزه...
سرم گیج می ره...
امشبم با بغض خوابید...
داستانک