داستان هایی از جن (2)
داستان خانه ( گذاشتن داستان ها به معنی تایید آنها نیست)
در حدود بیست و چهار سال قبل دوستی نزد من آمد و گفت حکایتی عجیب دارم و آن این است که مدتها قبل خانه ای خریدم که به هنگام خرید سمت غرب حیاطش دیوار نداشت وقتی علت را سؤال کردم فروشنده گفت ما نتوانستیم دیوارش را کامل کنیم شما خودت زحمتش را بکش تا مدتی دستم خالی بود و آنجا هم محله ای بود که تازه می خواست شکل بگیرد و خانه ها از هم فاصله داشتند و در پایه تپه بودند مدتی قبل دیوار غربی حیاط خانه را درست کردم و چند روزی طول نکشید که در نیمه شب دیوار بدون اینکه یک آجرش هم جدا شود کامل و یک تکه برگشت و خراب شد اول فکر کردم کارگری که آورده بودم کارش را خوب انجام نداده است و پس از مدتی به دنبال کارگری گشتم که کارش خوب باشد و مجدداً به هر زحمت دیواری خوب و محکم ساخته شد اما در کمال تعجب پس از دو روز همان وضعیت تکرار شد با خود گفتم احتمالاً کسانی عمداً در نیمه شب آمده و دیوار را تخریب می کنند دوباره کارگرانی ماهر آوردم و خواستم دیواری بکشند که به هیچ عنوان نتوان خرابش کرد نکته بسیار مهمی وجود داشت و آن این بود که هر بار دیوار به سمت خارج می افتاد فکر کردم هر کس این کار را می کند دیوار را با چیزی به سمت خارج می کشد زیرا در غیر این صورت خطر اینکه خودشان در زیر آوار بمانند زیاد است از اینرو تصمیم گرفتم چند روزی را در حیاط بخوابم تا اگر آمدند و خواستند دیوار را خراب کنند بفهمم از ترس اینکه مبادا این دفعه به سمت داخل خراب شود در جلوی درب حیاط خوابیدم شب سوم بود که صحنه باورنکردنی دیدم در نیمه های شب احساس کردم عده ای دارند دیوار را هل می دهند بلافاصله تکه چوبی را که از قبل آماده کرده بودم برداشتم و به بیرون دویدم صحنه عجیبی بود هیچ کس در آنجا نبود اما دیوار داشت تکان می خورد تا اینکه به زمین افتاد و خراب شد درست مثل دفعات قبل نه زلزله بود و نه طوفان از آن به بعد فکر ساختن دیوار حیات را از سرم بیرون کردم ترسیدم اگر در ساخت دیوار اصرار کنم مشکلی پیش بیاید چند ماهی گذشت تا اینکه همسرم یک شب به من گفت که دختر شش ساله ام حرف های عجیبی می زند چند روز است که صبح که بیدار می شود صبحانه نمی خورد وقتی علتش را پرسیدم گفت دیشب با دوستانم بازی می کردیم و خوراکی های زیادی آورده بودند که من همه را خوردم فکر کردم داستان سرایی می کند پرسیدم دوستانت چند نفرند گفت سه نفر گفتم چرا شب می آیند بازی و روز نمی آیند گفت روزها پدرشان اجازه نمی دهد و شبها می آیند گفتم خانه دوستانت کجاست گفت همینجا تو حیات خانه ما وقتی پرسیدم دوستانت چه شکلی هستند چیزی گفت که خیلی ترسیدم گفت هر سه تا این اندازه و با دست قدشان را نشان داد حدود پنجاه سانتی متر و هر سه چادر سر می کنند این گفته های همسرم بسیار بر نگرانی من افزود شب همه که خوابیدند در رختخواب بیدار ماندم و در نیمه های شب دیدم سه موجود با مشخصاتی که دخترم گفته بود از زیرپله ای که در راهرو وجود داشت آمدند و دخترم را بیدار کردند که در همین حین من فریاد زدم که به دخترم دست نزنید که ناگهان ناپدید شدند یکهفته همسر را به اتفاق دخترم به منزل پدرش فرستادم تا فکری برای این موضوع بکنم چون نمی توانستم خانه را رها کنم یکی از دوستانم را گفتم تا شب را پیش من بیاید ولی فقط یک شب ماند چون در همان اوایل شب بود که پنجره ها شروع به لرزیدن کرد مثل اینکه عده ای پنجره را گرفته و تکان می دادند و بعد از نیم ساعت با سنگ به شیشه می زدند طوری که نه من و نه دوستم تا صبح نتوانستیم بخوابیم و حالا خانه را رها کرده ام و گاهی در روز به آنجا سر می زنم همه اهالی هم موضوع را فهمیده اند و نمی توانم خانه را بفروشم و نمی دانم چکار کنم .
داستان خانه 2
چندی قبل توسط یکی از همکاران با خانواده ای که درگیر پدیده های غیرطبیعی در خانه جدیدشان شده بودند آشنا شده و از من خواستند تا که برای کمک به حل این معضل ناشناخته به دیدارشان بروم. این خانه در یکی از مناطق حومه ای تهران قرار دارد.
ابتدا از پدر خانواده خواستم تا که مشاهدات خود را بیان نمایم اما قبل از اینکه او سخن خود را آغاز نماید صدائی مانند کشیده شدن صندلی بر روی زمین از آشپزخانه شنیده شد . آنها با اشاره به من فهماندند که این یکی از همان پدیده ها است . خب ، چون معمولاٌ پس از ورود به اینگونه از اماکن وقایع مختلفی را تجربه نموده بودم از آقای ... خواستم تا که سخن خود را آغاز نموده و به هرگونه صدا یا عمل غیرطبیعی بی توجه باشند . او سخن خود را اینگونه آغاز کرد:
منتظر تولد فرزند دوم خود بودیم که این خانه را خریده و به اینجا نقل مکان کردیم . قیمت بسیار مناسب و البته تعجب آور این خانه باعث شد که بدون درنگ انرا خریداری کنم . صاحب قبلی علت فروش خانه به این قیمت را مهاجرت خود و خانواده اش به خارج از کشور ذکر نمود. دلیل انتخاب این محل هم بغیر از قیمت پائین آن این بود که اولاٌ به محل کار من نزدیک است و ضمناٌ از سر و صدا و آلودگی تهران هم دور می شدیم . قبلاٌ تصمیم داشتم که این خانه را خراب کنم و یکی دیگه جای اون بسازم اما همسرم که از اینجا خیلی خوشش آمده بود مانع اینکار شد . قبل از اینکه من از وقایع غیرطبیعی این خانه مطلع شوم همسر و فرزند بزرگم وجود یک نیرو یا شاید موجود غیرمرئی را در خانه احساس نموده بودند.
برای اینکه از کلیه وقایع و اینکه ابتدا از کجا و به چه دلیل بروز نمودند از همسر ایشان خواستم تا که تجربیات خود را شرح دهد . او گفت: از همان اولین روزی که وارد این خانه شدم وقایعی غیرطبیعی شروع به فعالیت نمودند .من بهمراه اولین فرزندمان برای نظارت بر چگونگی نظافت کارگران آمده بودیم . هنگامیکه کار ایشان پایان یافت و از خانه خارج شدند ناگهان بوی بسیار نامطبوعی در فضای خانه استشمام شد . اول فکر کردم که این بو از چاه فاضلاب است اما با کمال تعجب دریافتم که این بوی ناخوشایند نه از طبقه اول که از درون اتاق خواب کودکانمان به مشام می رسد .هر چه پنجره ها را باز کردم که شاید از شر آن خلاص شوم تاثیری نکرد و دقیقه به دقیقه بر شدت ان افزوده می شد لذا چاره ای نبود و از شدت تاثیر این بو از خانه خارج شدیم. 0(خانه این افراد بصورت دوبلکس می باشد)
این مسئله را با همسرم در میان گذاشتم و چند روز بعد باتفاق به خانه رفتیم تا که نسبت به رفع این بو اقدام نمائیم اما کوچکترین اثری از آن نبود .همسرم فکر می کرد که احتمالاٌ قسمت خرطومی شکل چاه با مشکل مواجه شده و براحتی قابل رفع می باشد.
به هر صورت به این خانه نقل مکان کردیم و چند ماه بعد فرزند دوم ما بدنیا آمد .بخاطر بزرگی خانه تصمیم گرفتیم که برای هریک از فرزندانمان اتاقی جداگانه را در نظر بگیریم و لذا اتاق نزدیک به اتاق خواب خودمان برای نوزاد آماده کردیم. دستگاه مانیتور کودکان تازه به بازار آمده بود و برای راحتی هرچه بیشتر و برای اینکه مدام به بچه سرکشی نکنیم یکی از آنها را تهیه نموده و در اتاق نوزاد قرار دادیم. اینگونه می توانستیم تا که از لحظه به لحظه حالات وی آگاه شده و در صورت نیاز خود را به او برسانیم.
یکشب تازه چشمانم گرم خواب شده بود که ناگهان سرو صدای عجیبی از مانیتور شنیده شد و بعد صدای گریه کودکمان بگوش رسید .من و همسرم سریعاٌ وارد اتاق وی شدیم و دیدم که بشدت گریه می کند و هرکاری می کردم از شدت گریه او کاسته نمی شد. به هر زحمتی که بود بعد از حدود یکساعت او را خواباندم و تا چراغ اتاق وی را خاموش کرده و از آن خارج شدم صدای افتادن شیئی از درون اتاق بگوش رسید . بسرعت چراغ را روشن کردم و دیدم میز کوچکی که در گوشه اتاق نوزاد قرار داشت واژگون شده و وسائل روی آن بر روی زمین ریخته است .میز را سر جای خود گذاشته و مجدداٌ به محض خاموش کردن چراغ و خارج شدن از اتاق صدای دیگری بگوش رسید .ایندفعه کمی ترسیدم و همسرم را صدا زدم. اینبار آویزی که در بالای سر کودکمان قرار داده بودیم از جای درآمده و با اقبال بلند ما بجای افتادن بر روی صورت کودک بر روی زمین افتاده بود. اطراف اتاق را گشتیم و همسرم اعتقاد داشت که شاید جریان هوا از داخل کانال کولر باعث افتادن این آویز شده اما در برابر سئوال من مبنی بر اینکه پس دلیل افتادن آن میز نسبتاٌ سنگین چه می باشد چاره ای جز سکوت نداشت.
من بعد از آن شب احساس عجیبی نسبت به خانه پیدا کردم و دقیقاٌ مطمئن بودم که چیزی بغیر از ما در آن حضور دارد اما از ترس اینکه مبادا با گفتن آن مورد تمسخر همسرم واقع شده و یا فرزند بزرگترمان را وحشت زده نمایم از بیان آن خودداری نمودم. همین خودداری از بیان احساس وحشتم باعث شد تا بر شدت ترس من افزوده شود و این حالت تا به امروز هم وجود دارد .
یکشب که در اتاق خواب مشغول تماشای برنامه تلویزیون بودیم صدائی عجیب از مانیتور نوزاد بگوش رسید . کمی دقت کردیم. صدائی مانند خش خش حرکت مار بر روی خاک یا گیاهان خشک شده . ناگهان فرزندمان چنان جیغی کشید که گوئی این احساس حقیقت داشته و توسط ماری گزیده شده است . نمی دانم که چطور خودم را به اتاق او رساندم. طفلک از شدت گریه قرمز شده بود و به خود می پیچید. در حال رسیدگی به نوزاد بودم که ناگهان پرده اتاق وی از روی دیوار کنده شد و بر زمین افتاد .اینبار این اتفاق درست در مقابل چشمان ما صورت گرفت و نمی شد آنرا به هیچ بابتی نسبت داد .با چشمانی گرد شده همدیگر را نگاه می کردیم که اینبار صدائی از داخل دیوار بگوش رسید.صدائی مانند َآنکه کسی با مشت بر روی ان می کوبد .همسرم به اتاق پشتی رفت اما هیچ چیزی را که می شد به آن صدا مرتبط نمود پیدا نکرد . دیگر حاضر نبودم که فرزندم را تنها در آن اتاق بگذارم و بهمین جهت او را به اتاق خود بردیم .در آنجا بود که احساسم را برای همسرم توضیح دادم. در کمال تعجب نه تنها با تمسخر وی مواجه نشدم که خود او اعتراف نمود که هر شب با شنیدن صدائی زمزمه مانند در گوشش از خواب بیدار شده و دیگر قادر به خواب نمی باشد.
حدود یک هفته بعد و یکروز صبح در حال نظافت خانه بودم که صدای پارس سگمان از درون اتاق قبلی نوزاد شنیده شد . بسرعت خود را به آنجا رساندم و دیدم سگ با وحشت تمام در مقابل درب ایستاده و بسوی چیزی غیر مرئی پارس می کند . سرمای فوق العاده و غیرطبیعی در اتاق حاکم بود و هر چه فکر می کردم از یافتن دلیلی قانع کننده برای هوای سرد اتاق ناکام تر می شدم. سگ دست بردار نبود و با وجود اینکه مرتب او را از اینکار باز می داشتم به پارس کردن ادامه می داد .در همین حین ناگهان با وحشت هرچه تمام سایه ای سیاهرنگ در مقابل چشمان من و بر روی دیوار اتاق خواب پدیدار شد و بسرعت از گوشه ای دیگر ناپدید شد .نمی دانم . شاید باور نمی کردم و یا بهتر بگویم نمی خواستم این واقعه را باور کنم . تنها به اتاقی که نوزادم در آن خواب بود رفته او را بغل کردم و از دختر بزرگترم خواستم که سریعاٌٍ لباس پوشیده و به طبقه پائین بیاید .به محض اینکه او به پائین آمد از خانه خارج شدیم و بدون قفل کردن در یا حتی چک کردن گاز و لوازم برقی به خانه مادرم رفتیم. از آنجا با همسرم تماس گرفتم و تمام واقعه را برایش شرح دادم. او از من خواست که همانجا بمانم تا که او به خانه رفته و بعد از قفل کردن در و چک کردن وسائل به ما ملحق شود.
هنگامیکه به ما پیوست با تعجب دیدم که از ناحیه بینی دچار مشکلی شده و زیر چشمانش کبود می باشد .او تعریف کرد که به محض ورود به خانه کلیه لوازم برقی و گازسوز را خاموش کرده و می خواسته تا که از اتاق خواب وسائل شخصی اش را جمع آوری نماید که ناگهان درب کمد لباسها بدون علت و با شدت باز و به صورت وی کوبیده شده است . دیگر مشخص بود که ماندن در خانه کاری بس اشتباه خواهد بود بهمین علت تصمیم گرفتیم تا که مدتی را نزد والدین من بمانیم .
یکی از دوستان همسرم پس از شنیدن ایم وقایع به او توصیه نموده بود تا که به شخصی بنام .... مراجعه نماید و او را فردی متخصص در این امور معرفی نموده بود .همسرم به آن شخص تلفن زد و همان روز با هم قرار گذاشته و به خانه آمده بودند . اینجا از همسر این خانم خواستم تا که ادامه ماجرا و مشاهدات خویش را برایم شرح دهد. او اینگونه سخنان همسرش را ادامه داد:
من و آن آقابهمراه دو تن از دوستانش به خانه آمدیم . او کیفی بزرگ را بهمراه آورده و عنوان می کرد که حاوی لوازم مخصوص کارش می باشند. وقتی وارد خانه شدیم هریک از این افراد به گوشه ای از خانه رفته و بحالت چهارزانو بر روی زمین نشستند. پس از چند دقیقه از جای بلند شد و به من گفت که نیروهائی منفی بسیاری در این مکان سکنی دارند و برای خارج نمودن آنها به مدت زمان زیادی نیاز می باشد . من که چاره ای غیر از موافقت با وی نداشتم رضایتم را اعلام نموده و قرار شد تا که این افراد چند روزی را در خانه ما سپری نمایند . آن شخص از من خواست تا که با همسرم تماس گرفته و از او بخواهم تا که بهمراه بچه ها به ما بپیوندند و دلیل آنرا اینگونه عنوان داشت که شاید علت از خانه نبوده و این نیروها به یکی از افراد خانواده وابسته می باشند .
عصر فردای آنروز و پس از اینکه همگی در خانه نشسته بودیم ناگهان صدائی مانند جر و بحث دو یا چند نفر از اتاق بالا شنیده شد . این صداها بقدری واضح بودند که حتی می شد برخی از جملات رد و بدل شده میان آنها را تشخیص داد. به سمت اتاق رفتیم ولی آن شخص اجازه نداد تا که چراغ را روشن نمائیم .به همان صورت و درتاریکی ایستاده بودیم که ضربه ای کشیده مانند بصورت آن آقا زده شد و متعاقب آن ضربه ای هم به کمر من وارد شد. اینک که چشمانمان به تاریکی عادت نموده بود می توانستیم تا که حرکت سایه ها را بر روی دیوارها مشاهده نمائیم . تعداد این سایه ها بسیار زیاد بود و سرعت حرکت ایشان بسیار بالا.
فرد متخصص ما را به خارج شدن از اتاق دعوت نمود و پس از خروج از آنجا کیف بزرگ خود را باز نمود و از درون آن اشیائی فلزی که خطوطی ناخوانا بر روی آنها نگاشته شده بود از درون آن خارج کرد و خود مجدداٌ وارد اتاق شد . از بیرون اتاق صدای او را می شنیدیم که با صدای بلند جملاتی را که فکر می کنم به یکی از زبانهای قدیمی تعلق داشت بر زبان جاری ساخت. حدود 10 دقیقه ای داخل اتاق بود و بعد از خارج شدن دیدیم که رنگ بر چهره او نمانده است . کمی که گذشت رو به من کرد و گفت باید از این خانه خارج شوید زیرا که امکان خارج نمودن این نیروها نزدیک به صفر می باشد و هرچه حضور شما بیشتر شود بر شدت فعالیت منفی ایشان افزوده تا جائیکه شاید باعث آسیب دیدگی شما و یا فرزندانتان گردد.
فردای آنشب همگی ما از خانه خارج شدیم . برای من بسیار سخت بود که آن خانه و موقعیت خوب آنجا را به این سادگی از دست بدهم لذا با همان دوستی که فرد متخصص را به من معرفی نموده بود تماس گرفته و از وی پرسیدم که آیا افراد دیگری را که در این زمینه ها اطلاعات داشته باشند می شناسد یا خیر؟
او از من کمی مهلت خواست و دو روز بعد تلفن شما را به من داد و اکنون در خدمت شما می باشیم.
در طول مدتی که این افراد مشاهدات خویش را بیان می نمودند صداهای عجیبی چون کشیده شدن صندلی بر روی زمین ، کوبیدن مشت بر روی دیوار ، صدای برخورد بشقاب ها و لوازم آشپزخانه بگوش می رسید و من کماکان از ایشان می واستم تا که به سخنان خود ادامه داده و هیچ واکنشی نسبت به آنها نداشته باشند . پس از شنیدن سخنان این زن و شوهر از ایشان اجازه خواستم تا که فردای آنروز برای انجام تحقیقات و یافتن دلایل بروز این حوادث باتفاق همراهانم به آنجا بروم که مورد موافقت ایشان قرار گرفت.
باید اذعان نمایم که در طول مدت کوتاه تحقیقات بر روی این خانه با وقایعی مواجه شدم که تا قبل از آن برایم ناشناخته بودند . وقایعی که چنان یکی از مدیوم ها را وحشت زده نموده که در میانه راه از ما جدا شد و هرگز به آن خانه قدم نگذاشت .........
در خاتمه باید به مسئله مهمی در رابطه با مسئولیتی که عزیزان شاغل در بنگاه های املاک و صاحبان خانه ای که قصد فروش ملک و خانه خویش را دارند برعهده دارند اشاره نمایم. این افراد باید که در صورت آگاهی از بروز پدیده های غیرطبیعی وجدان خویش را درنظر گرفته و متقاضیان را در جریان آن قرار دهند . این مسئله از بروز مشکلاتی که می توانند حتی باعث آسیب فیزیکی خریدار و خانواده وی شوند جلوگیری خواهد نمود . در قوانین مدنی کشورهای پیشرفته به اینکه واسطه های فروش و صاحبان اماکن بایست که در کنار محاسن به مشکلات خصوصاٌ مشکلاتی اینچنینی بپردازند اشاره شده و حتی بعضی از اوقات در آگهی های فروش می بینیم که دقیقاٌ به این مشکل اشاره می نمایند زیرا هستند کسانیکه مخصوصاٌ بدنبال چنین خانه هائی می باشند. وجود قانونی صریح در رابطه با اماکنی که در ترجمه فارسی "تسخیر شده" خوانده می شوند این امکان را به خریدار می دهد تا که در صورت اطلاع از چنین مشکلاتی از فروشنده و بنگاه معاملات املاکی که در این معامله دخالت داشته شکایت نموده و خسارت سنگینی را دریافت نمایند. پس با اطلاع از این مسئله متوجه می شوید که وجود اینگونه از پدیده های غیرطبیعی تا به چه اندازه واضح و اثبات شده می باشند.
داستان آخر سال
چهارشنبه شب 29 اسفند بود و شب عید.
ما هم مثل هر سالمیخواستیم بریم شمال خانه ی مادربزرگم
حدودا ظهر بعد از ناهار حركت كردیم من و بابا و مامانم و امیر برادر كوچكم.
توی جاده مدام به تعطیلات فكر میكردم اصلا راضی به این تبعید اجباری نبودم
دلم میخواست پیش دوستام باشم.راستی یادم رفت بگم من . . .
چهارشنبه شب 29 اسفند بود و شب عید.
ما هم مثل هر سالمیخواستیم بریم شمال خانه ی مادربزرگم
حدودا ظهر بعد از ناهار حركت كردیم من و بابا و مامانم و امیر برادر كوچكم.
توی جاده مدام به تعطیلات فكر میكردم اصلا راضی به این تبعید اجباری نبودم
دلم میخواست پیش دوستام باشم.راستی یادم رفت بگم من رویا هستم و 21 سالمه.
مثل همیشه و من و داداشم پشت ماشین بودیم و مامان بابا جلو و بازم مثل همیشه
بحث گذشته ها و خاطرات جوونی هاشون بود.
بابام در حالیكه مشتی بادام زمینی رو انداخت بالا با همان دهان پر شروع به صحبت كرد:
وقتی بچه بودم یه روزی مثل همین روزا بود مادر خدابیامرزم از دست منو 3 تا داداشم
آجیلارو قایم میكرد اما بی خبر از اونكه من آمارشو داشتم.
یادش بخیر كلی شرط با داداشام
میبستم و كلی وقل ازشون میگرفتم تا آدرسو بهشون بدم.
خلاصه بعدم لو رفتمو یه كتك حسابی خوردم.
بعد هم سرشو برگردوند تا عكس العمل مارو ببینه كه یكدفعه یه ماشین
سبقت گرفت و با فریاد مادرم بابا بخودش اومد و فرمونو پیچوند خلاصه شانس آوردیم
و زدیم كنار. بابا به این بهانه 2 تا لیوان چایی خورد.
بعد حركت كردیم.دیگه از سبز بودن جاده خسته شدم هرجا روكه میدیدم
جنگل بود.توی همین لحظات بود كه نفهمیدم كی خوابم برد و
یه كابوس عجیب غریب دیدم. خواب دیدم سر سفره هفت سین
همگی نشسته بودیم كه یكدفعه سمنو نبدیل به خون شد
و مثل كتری آبجوش سر رفت و سفره را خون گرفت بعد هم
خون مثل بنرین آتیش گرفت و همه داشتیم میسوختیم كه یكدفعه
با صدای مادرم از خواب پریدم:
رویا جان رسیدیم چی شده مادر؟
چرا اینقدر عرق كردی؟
نفس نفس زنان گفتم : كابوس میدیدم.
مادرم یه لبخندی زدو گفت: اشكال نداره جاده گرفته بودتت.
پدرم از ماشین پیاده شده بودو داشت به به و چه چه میكرد:
به به چه هوایی جون میده واسه خودكشی!
مادرم قر قر كنان گفت: باز لوس شدی؟
خلاصه رفتیم داخل و روبوسی و صحبتهای همیشگی شروع شد.
مادربزرگ یه سفره بزرگ و زیبا چیده بود كه همه محو دیدنش بودند.
اما من دلم لرزید چون شبیه همون سفره ای بود كه توی خواب آتیش گرفته بود.
نكته جالبش اینجا بود كه سفره كامل كامل بود بجز یك چیز: سمنو!
مادربزرگ گفت: فعلا كه دیر وقته بگیرید بخوابید.صبح كه برا نماز بیدار میشم
بیدارتون میكنم.سمنو هم رویا و امیرو میفرستم از همسایه بگیرن.
من آب دهنمو سریع قورت دادم.
خلاصه دشكها پهن شد و همگی داخل دشكهای خنك و نرم مادربزرگ خوابیدیم.
منم پتو را تا خرخره كشیدم و نفهمیدم كی چشام رفت روی هم تا اینكه...
با صدایی از خواب پریدم: رویا-رویا جان. پاشو خانم
با خواب آلودگی تمام و با خمیازه های مداوم از جام بلند شدم.
و نگاهی كنجكاوانه به ساعت سبز رنگ مادربزرگ انداختم
كه عقربه های درخشانش عدد 6 رو نشونه گرفته بود.
و تا لحظه ی سال تحویل چیزی حدود 3 ساعت باقی مونده بود.
مادربزرگ قر قر كنان گفت: بیا عزیز. بابات كه بیدار نمیشه
امیرو بیدار كن با هم برین باغ بی بی صغرا بگو منو شوكت فرستاده
سمنو بگیرم.بعنوان بهونه كردن گفتم آخه من كه اینجارو بلد نی...
اما هنوز جملم تموم نشده بود كه مادربزرگ گفت: عزیز 3 تا زمین اونوتره.
اینجا كه شهر نیست كه هزارتا خونه داشته باشه . دیدم حرفش درسته گفتم: باشه.
بیچاره امیر 5 دقیقه گیج شده بود اصلا كجا هست!
خلاصه كافشن پوشیدیمو دوتایی زیدم بیرون
بیرون ساكت ساكت بود تنها صدا زوزه ی باد بود و بس.
تمام اطرافو مه گرفته بود و شكوفه های بهاری درختا لای مه به زیبایی میدرخشید.
خلاصه دو سه دقیقه ای رفتیم تا به خونه بی بی صغرا رسیدیم.
كلون كهنه ی درو زدم و چند لحظه صبر كردم اما خبری نشد.
دیگه نا امید شده بودم وبه امیر گفتم بریم كه یكدفعه صدایی ضعیف از پشت حیاط بگوش رسید.
كیه كیه؟ داد زدم من نوه ی شوكت خانمم بی بی. اومدم سمنو بگیرم.
گفت: از پشت خانه بیاین تو باغ.
رفتم سمت باغ كه پر درخت بود و تهش به جنگل وصل میشد.
هی میرفتیم و دوباره صدای بی بی دورتر از قبل میگفت بیاین
دیگه نگران شدم 5 دقیقه مارو راه برد تا خود جنگل و دیگه باغ دیده نمیشد.
داد زدم: بی بی كجایی ؟ بی بی؟
كه یك صدای نخراشیده عجیبی گفت: همینجام از شدت ترس بلندترین جیغی كع تو عمرم زده بودم زدم.
یك موجود پشمالو كه انگار مخلوط گرگ و انسان بود روبروم بود.
امیر از ترس لال شده بود و رنگش مثل گچ سفید . دستشو گرفتم بدودو دور شدم.
اما بهتره بگم توی اون مه و جنگل بی انتها گم شدم.
محكم امیرو بغل كرده بودم كه انگار اون موجود بهمون حمله كرد و امیر در بین مه محو شد و رفت.
اون موجود هم دنبال من بود.كمی دویدم اما بهم رسید و یه چنگال روی صورتم كشید كه
یه درد وحشتناك وجودمو پر كرد.بعد احساس كردم زمین زیر پام داره
خالی میشه و مثل یه باتلاق داخل گودال افتادم.
هوایی حس نمیكردم و چیزی نمیدیدم فقط یك لحظه احساس كردم اون موجود
بهم حمله كرد و شروع به تكه تكه كردنم كرد!
ساعت 7 با صدای خانمم بیدار شدم: محمود پاشو بچه ها 1 ساعته رفتن نیومدن بیا بریم دنبالشون.
گیجو گنگ شدم: بچه ها؟!مگه كجا رفتن؟
خانمم گفت: مادرم 1ساعت پیش فرستادشون 2 تاباغ اونور تر
سراغ بی بی صغرا كه سمنو بگیرن اما برنگشتن.
تو دلم هر چی فحش بود به مادرزنم دادم و با دلخوری از جام بلند شدم و شال و كلاه كردم
رفتم دنبالشون.خلاصه یكی دوتا باغ و زمینو و رد كردم تا به خونه بی بی رسیدم.
در كهنه چوبیش بسته بود هر چی صدا زدم كسی جواب نداد.
اون دورو ورم كه سگ پرسه نمیزنه چه برسه به آدم!
از دیوار كاهگلی و كوتاهش بالا رفتم و پریدم تو خونه.
بازم هیچ خبری نبود. هرچی سلام و یا الله گفتم كسی جواب نداد.
دیگه دلو به دریا زدم و بسمت در ورودی رفتم در پیش بود.
درو كه باز كردم رفتم تو در محكم بسته شد.
انگار یه نیرو نامرئی نگهش داشته بود.
یه سوزن نخ روی طاغچه ی بغل دستم بود و بس.
همونو برداشتم سریع گذاشتم جیبم.
یكم كه جلو تر رفتم قلبم مثل بمب صدا داد و از ترس دلم میخواست گریه كنم.
بی بی صغرا وسط اناق خونی و مالی افتاده بود و قرینه چشماش مثل ارواح سفید شده بود.
صحنه ی فوق العاده وحشتناكی بود. دهنش باز بوده و كف لب و لوچشو پوشونده بود
عقب عقب رفتم خوردم به دیوار.
داشتم بیهوش میشدم كه یكدفعه صدای رویا دخترمو شدنیدم.
بابا ببین چه خوشگل شدم و بعد صدای یك خنده با صدایی كلفت و شیطانی اومد.
و یع موجو عجیب و خلقه و وحشتناك جلوم پدیدار شد سریع فهمیدم اجنه (مرازماست)
اومدم بگم بسما...كه با دستای بزرگ و پشمالوش جلوی دهنمو گرفت و داشت فكمو خورد میكرد
كه یاد سوزن افتادم سریع از جیبم بیرون آوردمو فرو كردم تو تنش میدونستم مردازما با سوزن گرفتار میشه
و دیگه نمیتونه غیب شه یا حمله كنه .مثل گرگ زخمی زوزه میكشید و
سمشو محكم به زمین میكوبید كه در و دیوارو میلرزوند.
با یه زنجبر بزرگ كه به در آویزان بود دور گردنش پیچیدمو بردمش دم طویله محكم بستمش.
از در خونه كه زدم بیرون امیرو دیدم كه بدو بدو با صورتی پر از اشك به طرفم آمدو محكم بقلم كرد
تنش مثل بید میلرزید وقتی ازش پرسیدم رویا كو هیچی نگفتو با دستش جنگل و نشون داد.
آنجا بود كه دنیا رو سرم خراب شد فهمیدم از ترس لال شده و از طرفی نگران رویا بودم نفهمیدم چی شد.
از شدت نگرانی بدون فكر بسمت جنگل دویدم كمی مه هم فضا رو گرفته بود.
فریاد زدم رویا رویا اما كسی جواب نداد.
احساس كردم داخل جنگل گم شدم و فهمیدم چه اشتباهی كردم.
اما بشنوید از امیر.
امیر بی خبر از مرد از ما بدو بدو به خانه رفت و خانمم و شوكت خانم با دیدنش فهمیدن یه خبرایی و سریع به
پلیس زنگ زدند اما پلیس از ده ما دور بود و حدااقل نیم ساعتو تو راه بود.
برای همین خانمم طاقت نیاورد و با امیر زدند بیرون طی راه خانمم بدو بدو بسمت جنگل میاد
و امیر یك لحظه متوجه در باز خونه بی بی و مرداز ما میشه اما چون نمیتونسته
حرف بزنه و خانمم خیلی جلوتر بوده موفق به نشون دادن نمیشه و خودش
بیخبر از همه جا میره تو حیاط مردازما با دیدنش شروع به فریب دادنش میشه:
میخوای آبجیت سالم پیشتون بگرده و خودت بتونی دوباره حرف بزنی؟
امیر بیچاره هم با گریه سرشو تكون میده؟
مردزمای فریب كار هم میگه: خوب پس بیا این سوزنو از تنم در آر تا همه چی درست شه.
و امیر ساده لوح هم سوزنو در میاره همین كه سوزنو در میاره مردزما با یه
خنده ی زوزه مانند غیب میشه و زنجیرها نقش زمین
میشوند.امیر هم از شدت ترس این صحنه ها در جا قش میكنه.
در همون حال من حیرون جنگل بودم تا اینكه از شانس صدای فریاد خانممو شنیدم و پیداش كردم.
اما اثری از رویا نبود و ماجرا رو براش گفتم و شروع به گریه كردن و جیغ زدن كرد.
چند لحظه گذشت تا اینكه یاد امیر افتادم و وقتی سراغشو گرفتم. خانمم اشك ریزان گفت:
تا دم خونه بی بی صغرا باهام اومد.
بعدش نمیدونم چی شد اونوقت بود كه دوزاریم افتادو دو دستی تو سرم زدم.
خانمم رهو بهتر از من بلد بود چون خودش بچه روستا بوده
خلاصه از جنگل بیرون زدیم و بدو بدو بسمت خانه مادرزنم و بی بی صغرا دویدیم
وقتی رفتم تو حیاط و دیم مردزما غیب شده
دیگه فهمیدم چی شده فقط خوشحال بودم امیر سالمه
امیرو بغل كردیمو دویدیم سمت خانه مادرزنم كه دیدم مامورها رسیدن
ودم خونه جمع شدند یكیشون كه جلوی در بود
داشت تو بیسیمش میگفت: مركز یه آمبوللانس بفرسیتین
و وقتی خودمو معرفی كردم و پرسیدم چی شده گفتند یكی كشته شده.
خانمم در جا بیهوش شد و یه سری از مامورها كه خانم هم بودند دورشو گرفتند و بهش رسیدن.
منم دویدم تو خونه همین كه ماموره اومد جلومو بگیره دیدم واویلا.
مادرزنم غرق خون مثل بی بی صغرا با همان صورت وحشتناك وسط سفره هفت سین افتاده و
سفره رو خون گرفته بی اختیار شروع به زدن خودمو داد كشیدن و گریه كردن كردم.
چند تا مامور هم اومدن آرومم كنم.
خلاصه: تا شب تو خونه بودیم تا اینكه گشت ها و اورژانس رسیدن و جسد رویا هم پیدا كردن و خلاصه
هزارتا بازجویی و شرح داستان.هر چی راجب مردازما گفتم باور نكردند و فكر كردند دیوونه ام .
و مارو تو پاسگاه نگه داشتند.امیر همچنان بدون حرف به یك نقطه نگاه میكرد.خانمم هم یه ریز اشك میریخت
خودمم چند روز بعدش دیگه طاقت نیاوردم و دیوونه شدم و در تیمارستان بستریم كردند.
راز اون قتل هم هیچ كشف نشد و مردازما همچنان قربانی میگیرد.
و هیچكس جلودارش نیست.
http://jenian.ir