همه جا پر شده از تو
همه جا پر شده از تو
رو به سویت می کنم ، وجودم هزار واژه می شود.
قلم جانفشانی می کند تا یک از هزارِ این واژه ها را بنویسد .
مهرت در لحظه لحظه ی بودن شان پیداست.
واژه ها به خودی خود بی جان اند.
رنگ تو را که می گیرند ،زنده می شوند ،
آرزو می شوند و امید .
لیاقت وصال تو مرا نیست.من به گوشه ی چشمی از تو راضی ام .
دلم قرص است به درویش نوازی ات، که این گدا را دور نمی رانی و دستش می گیری و نوازشش می کنی .
رویم به سوی توست.همه وجودم از بوی تو لبریز است. روحم غرق در لبخند توست .
هر چقدر سیاه باشم در دریای بیکرانِ سپیدت روحم را خواهم شست و چون تو سپید خواهم شد .
تو مهربانِِ بی پایان عجیب "امید" می کاری در دلم!