ای همیشگی




ای همیشگی، من نفسم به نفس تو گرم است پس قدم در جاده ای می نهم که انتهایش را نمی بینم !

تو می گویی گام بردار،من که کوچکم ،ضعیفم ، می ترسم .

تو دست پر مهر بر شانه ام می زنی و من بزرگ می شوم ، گام بر می دارم .

راهم چقدر سنگلاخ است . راهم چقدر تاریک است.

خسته می شوم، تو لبخند می زنی، اشک می ریزم اما سیاه نمی شوم لبخندت را می بینم، آرام ،مهربان ،گرم . از تو لبخند می آموزم و سفید می شوم.باز به راه می افتم .بی مهری ها و سیاهی ها لحظه ای رهایم نمی کنند .به خیال باطلشان من تنها شده ام!

"همان که یوسف به چاه انداخت" چه گستاخانه هلم می دهد . من صدا می زنم نام پاک تو را و نمی افتم. همان سیاهی بی شرمانه پیراهن پاکم را می درد و من یاد بزرگی بی پایانت می کنم و سیاهی تا ابد رسوا می شود. ناامیدی ها بندی ام می کنند و من بوی تو را که می شنوم به وارفتگی بندها قهقهه می زنم.

من تو را دارم .

اگر شب دست و پایم را از من بگیرد چه باک !با سر به سویت می دوم .اگرزبانم را ببندد چه باک ! نگاهم تو را فریاد می زند .

تو را می بینم ای رحیم .

تو در کنار منی ای زنده .

تو ...

ای تجلی عینی عشق! تو را می بینم با چشمم، با دستم، با پایم ،با قلبم،

که هر آینه در کنارمی .

ای پاینده! فراموشی ات مرگ است و یادت خود زنده ی زندگی است .

آه ای یگانه ، تو هستی و من در مرگ هم زندگی می کنم... من تو را دارم از غیر تو نمی ترسم به غیر تو امید نمی بندم . روحت در روحم جای گرفته .

آه که این غیر چقدر از این روح پاک می ترسد!