قصه ی یک ها



داستان بودن ها یا نبودن هامان...ومسئله همین جاست

یکی بود و یکی نبود

غیر از خدای هیچ کس نبود وداستان ها از همین جا شروع می شود . از خوب نفهمیدن ها .

که بلاخره یکی بود یا یکی نبود ؟ قصه گفتند وگفتیم وهنوز نفهمیده ایم که چه طور می شود یکی باشد وهیچ باشد.....یکی وشاید یکی هایی باشند و باز هم -همه ی یک های عالم را که جمع کنی ..... سیصد وسیزده تا نباشد .

انگار قبل ازشنیدن آخر قصه ی چوپان دروغگو به خواب رفته ایم وغرق در رویایی کودکانه مطمئن از بودن خود-همچون شاهزادکان پریچهر در انتظار آمدن سواری بر اسب سپید نشسته ایم .......

باید بیدار شد باید آخر قصه را شنید .باید شنید که سال های سال است کلاغ قصه ی ما به خانه اش نرسیده - فقط به این خاطر که داستان ما هنوز ادامه دارد .

داستان بودن ها یا نبودن هامان...ومسئله همینجاست که غیر از خدای مهربان هیچکس نیست وبودن - یعنی با او بودن .

نه ! انگار هنوز هم یک های ما که گاهی هستند وگاهی نه - سیصد وسیزده تا نمی شوند .