زمزمه های باران
|
باران که میبارد یاد تو می افتم
لحظه هایم جان میگیرد
و دلم را بسوی تو روانه میکنم... نمیدانم چه برقی در نگاه توست که با هر لحظه دیدنت آرام میشوم! باران که میبارد نگاهم به هر طرف میچرخد تو را در آستانه ی چشمانم میبینم! گوشه ای مینشینم و به جایی خیره میشوم باران که میبارد دلم عاشق تر میشود! ابر نگاهم فرو میریزد و گونه هایم خیس میشود... نه از بی کسی و نه از هجوم تنهایی بلکه از شوق دیدار روی تو جاری میشود... باران که میبارد همه چیز جز تو از یادم فراموش میشود.. |
من هستم… زنده ام. نفس می کشم…
هنوز گاهی اوقات دیوانه می شوم و بی هوا به سرم می زند تمام مسیر محل کارم را تا خانه پیاده بیایم..
هوس می کنم تنها قدم بزنم… تنها گریه کنم…
تنها گوشه ای ساعت ها بنشینم و زندگی ام را مرور کنم.
اما هنوز هستم..
هنوز عاشق بارانم…
هنوز بوی اقاقیا… بوی نعنا..
بوی چای تازه دم مادرم را دوست دارم
از تو چه پنهان بعضی روزها هوایی خانه کودکی هایم می شوم..
دلم برای حیاطی که نیست… مادربزرگی که نیست..
برای بوته یاس و درخت شمشاد و آب و جاروهای بعد از ظهرها تنگ می شود…
می روم محله قدیمی… دست میکشم به روی دیوار.
.. و قدم میزنم در پیاده رو خانه مان ……
که دیگر نیست…
سرم را بلند می کنم شاید مادرم پشت پنجره بیاید..
. شاید برایم گوجه سبز… زالزالک خریده باشد…انار دانه کرده باشد… شاید
.. نمیدانی چقدر دلم برای درد دل های مادر بزرگم پر کشیده.
.. چقدر برای وقتی که صدایم می زد تا موهایش را برایش ببافم..
چقدر دلم می خواهد دوباره صدایم بزند..
نه پنجره ای نیست…
مادر بزرگی نیست…
من هستم و پیاده رویی که انگار او هم قدم های مرا از یاد برده…
به سرم می زند به خواهرم زنگ بزنم تا صدایش را بشنوم
رفیقم… خواهرم…این دیوارها فراموش کردند خنده ها و دعواهایمان را.
.. دلم می خواهد بزنم زیر آواز و باز او سرم داد بکشد..
. با هم بخندیم و صدای خنده هایمان آنقدر بلند شود… که به خدا برسد…
شاید دلش برای غصه هایمان بسوزد…
چقدر خسته ام… دلم می خواهد بخوابم…بر گردم… همه این راه را برگردم…
درست انجا که مادر عصرها همه را صدا می زد…
… دلم برای عصرانه هایش تنگ شده
دلم برای درس خواندن ها و شیطنت های برادرم
موهای مشکی و بلند خواهرم تنگ شده
دلم برای بالا رفتن از درخت آلبالو تنگ شده.
دلم می خواهد بخوابم و وقتی بیدار شوم ببینم تمام روزهایی که گذشت خواب بوده ام…
نه رفیق نگو میان گذشته ها جا مانده ام…
ولی
مگر می شود برای چیزی عمرت را صرف کنی و فراموش شود؟
نگران من نباش…زنده ام نفس میکشم… و دلتنگی هایم را دیگر بغض نمی کنم
میگذارم چشم هایم ببارند.
زمستان اگر دلت را سبک نکنی اگر با درخت ها ی بی برگ
با غروب سخت اش هم دردی نکنی
تمام فصل های دیگر حس می کنی چیزی را ….حسی را گم کرده ای…
حالا رفیق آمده ام بگویم… خوبم. نفس می کشم…
هنوز شعر می خوانم… شعر می گویم….. می نویسم..
با صدای خش خش جاروی رفتگر… با صدای درویش محله… با صدای باد… با صدای باران.
.. با صدای قدم های خسته رهگذری که سایه خمیده اش آنقدر درد دارد که برای شاعر شدن کافیست..
من با هر بهانه ای این روزها می بارم
با هر برگ که از شاخه فرو می افتد
و با هر پرنده ای که می خواند
هر قطره بارانی که میبارد
و
هر نسیم خنکی که به صورتم می وزد ..
زنده می شوم
و امیدوارتر که خداوند هنوز ا ز بشر نا امید نشده است
====
چه نوری در درون سینه، مهمان است
چه روشن میشود این دل،
بر این مهمانِ صاحب خانهی زیبا
به یک بارش، ز باران بهاری
این دلم پر میکشد تا ابر
دلم گاهی همین نزدیک
حتی در هیاهوی غریب شهر
به آواز حزین کودکی در کوچه میگیرد
و میبخشد گُلی تا خندهای را بر لبان بسته بنشاند
که میدانم اگر دستی بگیرم
دست او، در دست میگیرم
گاهی به ناز غنچهای در باغ
دلم تابی میان بازوان نور میبندد
تبسم میخرم از دوره گردی با سلامی پاک
شبی تا صبح میدوزم لباس کهنه یک قاصدک را
تا بگردد باز دور کوچهها
با این پیام خالق هستی،
شما را مردمان، بادا بشارت
عشق با پرجاست
میروم تا مشقهای کودکی
آنگه، دوباره کوکب و تصمیم کبری در دو چشم بستهام
با قطره اشکی میشود پیدا
تو باور میکنی دیشب میان کهکهشان راه شیری راه میرفتم
و دیدم دب اکبر را
سلامی کرده، من چیدم کمی از خوشه زیبای پروین را
جواب چشمک آهسته دادم من سلام دب اصغر را
آری هنوزم آرزوی کودکی را خواب میبینم
هنوزم یاکریمی میزند بر شیشه این خاطراتم
تا بریزم خرده نانی گوشه ایوان
تا فراموشم نگردد، آب میخواهد
و میدانم که روزی یک نفر با اسب میآید
هنوزم از قفس، از بند، بیزارم
و آواز قناری در قفس را، شکوه از صیاد میدانم
و مرگ ماهی سرخی درون تُنگ تنهایی
هنوزم میپراند خواب از چشمم
فریب ماهی و صیدی که آغازش نوید بخششی دارد
تو باور میکنی وقتی که یاد قصههای کودکی
شبهای زیبای زمستان باز میافتم
دو چشم خستهام
تا صبح در یاد کلاغ خستهای بیدار میماند
و زیر لب دعایش میکنم، شاید بیابد خانه خود را
باور ندارم، باوری جز عشق پا برجاست
بگوید هر که، هر چیزی بجز از عشق، نازیباست
زیبا خالق و پرودگار هر چه زیبایی
خداوندا
هر آن سینه که تاریک است، با نوری تو روشن کن
بتابان روشنای عشق را بر ظلمت قلبی که افسردهست
که میدانم خدا در قلب عاشق نور میکارد
و بذر نور را حاصل چه باشد مهربان،
جز نور
دیگر به چشم دل نخواهی دید، جز او را
مخوان مخلوق خالق را تو نازیبا
تمام جلوه هستی
بسان خالق زیبای خود
زیباســـــــــت…
|
|
|
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
غریب است دوست داشتن. |
دنيا كوچكتر از آن است
كه گم شده اي را در آن يافته باشي
هيچ كس اينجا گم نمي شود
آدمها به همان خونسردي كه آمده اند
چمدانشان را مي بندند
و ناپديد مي شوند
يكي در مه
يكي در غبار
يكي در باران
يكي در باد
و بي رحم ترينشان در برف
آنچه به جا مي ماند
رد پايي است
و خاطره اي كه هر از گاه
پس مي زند مثل نسيم سحر
پرده هاي اتاقت را