عينكي
مادر بهادر پيش خودش فكر كرد كه شايد بهادر چشمهايش ضعيف است كه از فاصله دور نميبيند و تصميم گرفت او را نزد دكتر ببرد، اما پسر كوچولو نيامد. آنقدر گريه كرد تا مادر دلش به حالش سوخت.
يك روز بهادر از خواب كه بلند شد و خواست چشمهايش را باز كند نتوانست. احساس كرد چشمهايش به هم چسبيده است. مادرش را صدا زد و گفت: مادر مادر بيا بيا من چشمهايم را نميتوانم باز كنم، من كور شدم.مادر بهادر كه ترسيده بود به سمت پسرش دويد و متوجه شد كه از چشمهاي بهادر مادهاي ترشح شده كه باعث چسبندگي چشمهايش شده بود. مادر يك مقدار پنبه آورد و چشمهاي او را با آب تميز شست و گفت كمي استراحت كن تا خوب شود و ادامه داد: بهادر جان چقدر گفتم جلوي تلويزيون نشين و با فاصله نزديك تلويزيون نگاه نكن. حالا چشمهايت خسته شده است و حتما بايد پيش دكتر چشم پزشك برويم.
فرداي آن روز، مادر بهادر را پيش دكتر برد. آقاي دكتر پسر كوچولو را روي صندلي معاينه نشاند و بعد از اينكه او را معاينه كرد متوجه شد كه چشمهايش ضعيف شده و بايد عينك بزند. بهادر وقتي موضوع را شنيد خيلي ناراحت شد و از دكتر خواست به او عينك ندهد؛ ولي آقاي دكتر گفت اصلا نميشود، اگر عينك نزني خوب نميشوي و روز به روز چشمهايت ضعيفتر ميشود. مادر بهادر طبق نظر دكتر براي بهادر عينك سفارش داد. فرداي آن روز عينك او آماده شد و از همان ساعت بهادر عينكي شد و عينكش را بر چشم گذاشت. اما در مدرسه با مسخره كردن و سر كار گذاشتن چند تا بچه بيتربيت مواجه شد. هر روزي كه به مدرسه ميرفت او را صدا ميكردند بهادر عينكي. بهادر كوچولو از گفتههاي آنها خيلي ناراحت ميشد. يك روز از اين روزها به مادرش گفت: مادر من نميخوام عينك بزنم يا باعينك به مدرسه نميروم.
مادر گفت: چرا؟ بهادر موضوع را براي مادرش تعريف كرد و مادر جواب داد: تو به حرفهاي آنها چي كار داري؟ مهم سلامتي تُست. يادت ميآيد آن روزها كه ميرفتي جلوي تلويزيون مينشستي چقدر ميگفتم بيا عقب نگاه كن... با فاصله نگاه كن... گوش نكردي حالا اين هم نتيجه آن.هر بچهاي اگر به حرفهاي بزرگترهايش گوش كند، كمتر گرفتار مشكل و ناراحتي ميشود. حالا تو هم سعي كن با اين مشكل كنار بيايي تا چشمهايت خوب شود.
گلنوشا صحرانورد