عاشقانه های جنگ :)
(معجزه)
در پی یک معجزه بود تا زندگی اش را دگرگون سازد.
به جبهه رفت.
حالا سال هاست که مردم کنار مزارش می نشینند
و به یکدیگر میگویند؛ معجزه می کند...
به شناسنامه اش دست زده بود تا بتواند اعزام شود.
قد و قامتش نشان نمی داد که کم سن و سال باشد.
یکی که می شناختش این را وقتی گفت که
رویاهای چهارده سالگی اش توی اروند غرق شدند...
یک روز سید حسن حسینی از بچه های گردان رفته بود ته دره برای ما یخ بیاورد.
موقع برگشتن با خمپاره پیش پای او را هدف گرفتند،
همه سراسیمه از سنگر آمدیم بیرون، خبری از سید نبود، بغض گلوی ما را گرفت،
بدون شک شهید شده بود.
آماده می شدیم برویم پایین که حسن بلند شد سرپا و لباسهایش را تکاند،
پرسیدم: حسن چه شد؟
گفت: آشنا در آمدیم، پسر خاله زن عموی باجناق خواهر زاده نانوای محلمان بود.
خیلی شرمنده شد، فکر نمی کرد من باشم والا امکان نداشت بگذارد بیایم،
هر طور بوده مرا نگه میداشت !
تصاویر زیر متعلق به وداع تلخ شهید حاج مهدی کازرونی با همسر و فرزندانش می باشد ...
شهيدي که در در عمليات والفجر 4 به عروج رفت ...
جز لبخند چیزی نگفت...
- از شغلت راضی ای؟
- شغله دیگه...مثل هزار تا شغل دیگه !!!
- درامدت خوبه؟
- شُکر!!
- پس چرا 2 ساله سر کارنمی ری ؟
- مرد در حالیکه همچنان از پنجره بیرونو نگاه می کرد جواب داد :
- دکترا می گن باید استراحت کنم
- از کارت خاطره ای هم داری ؟
- خاطره رو آدمهای زنده رقم می زنند ... من صبح تا شب با مرده ها دم خورم !!
- بسیار خوب ! زن و بچه داری ؟
- مرد انگار که تازه به موضوع مورد علاقش رسیده باشن ... ناگهان برگشت ، چشماش برقی زد و با اشتیاق جواب داد :
- آره ... زنم با پسرم حمید !!
- همین یه بچه ؟؟
- آره بابا ... می خوام هرچی درمیارم خرج آینده ی این بچه شه !!! اگه یه بچه دیگه باشه امکانات نصف میشه !!!
- تو دلش به ذهن روشن مرده شور آفرین گفت !!
- زن و بچت و دوست داری ؟؟
- مرد بعد از یه سکوت طولانی زیر لب زمزمه کرد :
- به خاطر اوونا زنده ام !!
- چه خونواده ی خوشبختی ...
- ....
- از حمید بگو !!! خجالت نمیکشه بگه بابام مرده شوره ؟؟؟
- می دونی ؟؟ ... اوایل تو مدرسه چیزی نمی گفت ... اما حالا به همه ی دوستاش گفته من چی کارم !!!
- یه شب بهم گفت افتخار می کنم که تو کار می کنی و مثل بابای مجتبی تو زندون نیستی !!!
- لابد تو هم کلی به خودت افتخار کردی ؟؟!!
- آره ... برای اولین بار !
- حمید قراره همکار باباش بشه ؟؟؟
مرد اخم کرد و با جدیت گفت :
- نه خیر !!! ... اون درسش خوبه !! هیچ می دونی معدلش چنده ؟؟؟ ... 18 !!! خودم همیشه کارنامشو می گیرم !!! حمید قراره دکتر بشه !!
- دانشجوی جوان به ساعتش نگاهی کرد !!
12 دقیقه از شروع مصاحبش می گذشت ... استاد گفته بود به امتحان تئوری اعتقادی ندارم ... هر دانشجو 15 دقیقه فرصت داره با یکی از بیمارهای بخش افسردگی این آسایشگاه مصاحبه کنه !!! اگه ظرف 15 دقیقه نتونست حدودا علت افسردگی رو حدس بزنه از نظر من این 3 واحد و افتاده !!!
تو دلش به استاد و این مریض بد قلق و خودش لعنت فرستاد !!!
واسه چی عاشق روانشناسی شده بود ؟؟؟
رشته ای که استاداش یه مشت روانین !!!
با نا امیدی گفت :
- آخرین سوال !!! ... تا حالا شده موقع کار گریه کنی ؟؟؟!!!
مرد تو چشمای دانشجوی جوان خیره شد !!!
- مثل بچه ها بغض کردو با صدای لرزونی جواب داد :
فقط یه بار !!! 2 سال پیش وقتی جسد حمیدم و با دستای خودم شستم .
حتی در قبر هم خندید
نسيمي جان فضا مي آيد/بوي كرببلا مي آيد.
اي سالارشهيدان،چه دسته گلهايي را گلچين كردي و معلوم است كه ما نبايد انتظار شهادت داشته باشيم ما كه خاك پاي عباس بابايي ها،محمدجهان آراها،مهدي باكري ها،ابراهيم همت ها،حسين فهميده ها،بهنام محمدي ها،احمد كاظمي ها،حسين خرازي ها نمي شويم آنها عاشق بودن خودرا به گونه اي ثابت كردند كه مابگوييم:كاش معشوق از عاشق طلب جان مي كرد/تاكه هر بي سروپايي نشود يار كسي،پس ما را چه به شهادت و ديدن روي تو پس همان بهتر كه ما بمانيم خاك شلمچه و آرزوي دست نيافتني شهادت.
سرداری که نگاه چشمانش برای ما تلنگری هست...
حاج همت بدون این كه از جایش تكان بخورد،بالبخند به بیسیمچی نگاه میكند و به صحبت ادامه میدهد.
دل را به دریا زده،سؤالی را كه میبایست مدتها پیش میپرسید،حالا میپرسد:«من چرامیترسم؟شما چرا نمیترسی؟راستش خیلی تلاش میكنم كه نترسم؛امابه خدا دست خودم نیست. مگر آدم میتواند جلوی قلبش رابگیردكه تندتندنزند؟اگرمیتواند به رنگ صورتش بگوید زردنشو؟ اصلامن بیاختیار روی زمین دراز میكشم. كنترلم دست خودم نیست...»پیش از آن كه حرفهای بیسیمچی تمام شود،حاج همت كه گویی از مدت ها قبل منتظر چنین فرصتی بوده ،دست میگذارد روی شانه او و با لبخند. مهربانی میگوید:«من هم یك روز مثل تو بودم. ذهن منهم یك روزی پر بود از این سؤالها؛اما سرانجام امام جواب همه سؤال هایم را داد. »
-امام،جواب سؤالهای شمارا داد؟!
-بله...امام خمینی!اوایل انقلاب بود. هنوز جنگ شروع نشده بود. یك روز باچند تا از جوانهای شهرمان رفتیم جماران و گفتیم كه میخواهیم امام را ببینیم . گفتند الان نزدیك ظهر است. امام ملاقات ندارند. خیلی التماس كردیم. گفتیم :از راه دور آمدهایم. به هر ترتیب كه بود،ما را راه دادند داخل. تعدادمان كم بود.
دور تا دور امام نشسته بودیم و به نصیحتشان گوش میدادیم كه یك دفعه ضربه محكمی به پنجره خورد و یكی از شیشههای اتاق شكست. از این صدای غیر منتظره،همه از جا پریدند،به جز امام. امام در همان حال كه صحبت میكرد،آرام سرش را برگرداندو به پنجره نگاه كرد. هنوز صحبت هایش تمام نشده بود كه صدای اذان شنیده شد. بلافاصله والسلام گفت. از جا بلند شد...امام از دیر شدن وقت نماز میترسید و ما از صدای شكستن شیشه . او از خدامیترسید. ما از غیر خدا. آن جا بود كه فهمیدم هركس واقعا از خدا بترسد،دیگر از غیر خدا نمی ترسد...و هركس از غیر خدا بترسد،از خدا نمیترسد.
منبع حوزه بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد واحد نور
جانباز
سرباز جسور جنگ بودی جانباز
بیزار ز نام و ننگ بودی جانباز
پایت که به دست دشمن افتاد به خاک
مغرورتر از پلنگ بودی جانباز!
خبرگزاری فارس: حمید داودآبادی در خاطره خود میگوید: آقا در بین صحبت هایش فرمود: «تصویر شهیدی در اتاق من هست
که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.» وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم.
نجوا های عاشقانه دکتر چمران با خدا
خدايا عذر ميخواهم از اين که بخود اجازه ميدهم که با تو راز و نياز کنم عذر ميخواهم که ادعا هاي زياد دارم در مقابل تو اظهار وجود ميکنم در حالي که خوب ميدانم وجود من ضائيده ي اراده من نيست و بدون خواسته ي تو هيچ و پوچم , عجيب آنکه از خود ميگويم منم ميزنم خواهش دارم و آرزو ميکنم خدايا... تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم تو مرا آه کردي که از سينه ي بيوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم تو مرا فرياد کردي که کلمه ي حق را هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمايم تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتي تو مرا به آتش عشق سوختي تو مرا در توفان حوادث پرداختي , در کوره ي غم و درد گداختي تو مرا در درياي مصيبتو بلا غرق کردي و در کويره فقر و هرمان و تنهائي سوزاندي. خدايا ... تو به من پوچيه لذات زود گذر را نمودي ناپايداري روزگار را نشان دادي لذت مبارزه را چشاندي ارزش شهادت را آموختي خدايا تو را شکر ميکنم که از پوچي ها و ناپايداريها و خوشيها و قيد و بندها آزادم نمودي و مرا در توفانهاي خطرناک حوادث رها کردي و در غوغاي حيات در مبارزه ي با ظلم و کفر غرقم نمودي و مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي. فهميدم : سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست بلکه در درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم و بلاخره شهادت است بهترين جاي نجواهاي دکتر اينجاست خدايا تو را شکر ميکنم که اشک را آفريدي که عصاره ي حيات انسان است آنگاه که در آتش عشق ميسوزم يا در شدت درد ميگدازم يا در شوق زيبائي و ذوق عرفاني آب ميشوم و سراپاي وجودم روح ميشود لطف ميشود عشق ميشود سوز ميشود و عصاره ي وجودم بصورت اشک آب ميشود و بعنوان زيبا ترين محصول حيات که وجهي به عشق و ذوق دارد و وجهي ديگر به غم و درد در دامان وجود فرو ميچکد. اگر خداي بزرگ از من سندي بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد و اگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقديم خواهم کرد خدايا تو مرا اشک کردي که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم تو مرا فرياد کردي که همچون رعد در ميان توفان حواث بغرم تو مرا درد و غم کردي تا همنشين محرومين و دلشکستگان باشم تو مرا عشق کردي تا در قلبهاي عشاق بسوزم تو مرا برق کردي که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سياهي اين شب ظلماني را بدرم تو مرا زهد کردي که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتي وجود داشته باشم و هنگام پيروزيو جشن و تقسيمه غناعم دامنه خود بر گيرم و در کوير تنهائي با خداي خود بمانم. خدايا تو را شکر ميکنم که غم را آفريدي و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختي و مرا از اين نعمت بزرگ توانگر کردي. خدايا تو را شکر ميکنم که به من درد دادي و نعمت درک درد عطا فرمودي تو را شکر ميکنم که جانم را به آتش غم سوزاندي و قلب مجروهم را براي هميشه داغ دار کردي دلم را سوختي و شکستي تا فقط جايگاه تو باشد.
گیسوی مادرم از غم بابا سپید شد
امروز هم دو مرتبه باران شدید شد
امسال هم بدون تو سالی جدید شد
تا فاو و فکه رفت ولی نا امید شد
حرفی نزد، نگفت: چرا ناپدید شد
همرنگ چشم های سیاه و سفید شد
مادر نگفته بود که بابا شهید شد
امیدی به زنده ماندن نداشتیم. مرگ را میدیدیم. بچهها توسط بیسیم شهادتنامه خود را میگفتند و یك نفر پش بیسیم یادداشت میكرد.
صحنه خیلی دردناكی بود. بچهها میخواستند شلیك كنند، گفتم: ما كه رفتنی هستیم، حداقل بگذارید چند تا از آنها را بزنیم، بعد بمیریم.
تانكها همه طرف را میزدند و پیش میآمدند. با رسیدن آنها به فاصله صد و پنجاه متری دستور آتش دادم. چهار آرپیجی داشتیم. با بلند شدن از گودال، اولین تانك را بچهها زدند.
دومی در حال عقبنشینی بود كه به دیوار یكی از منازل بندر برخورد كرد. جیپ فرماندهیِ پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت. با مشاهده عقبنشینی تانك، بلند شدم و داد زدم: الله اكبر، الله اكبر... حمله كنید؛ كه دشمن پا به فرار گذاشته بود...
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوی بهشت
بوي بهشت ميدهد آن چفيهي سفيد وقتي كه باز ميشود از گردنِ شهيد
از بين حرفهاي پر از رمز و راز او نبضِ صداي فاطمه را ميشود شنيد
چشمان او تجسُّمي از يك شجاعت است با او به انتهاي زمان ميتوان رسيد
وقتي نظر به خاك وطن كرد اجنبي تا مرز عشق و عاشقي و تا جنون رسيد
حتّي بهشت و روزيِ بس جاودانه را با خون خود، ز حضرتِ عَزّ وَ جَلّ خرید