راسخون

عاشقانه های جنگ :)

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

ناهیــــــــــــــــــــــــــــــــد و سمیــــــــــــــــــــــــه

 

 

 

 

 

 

«سمیه» را یادت هست؟! همو كه جاهلیت زمانه اش، اسلام آوردن او را تاب نیاورد و شكنجه های اعراب جاهلی آغاز شد. از او خواستند اقرار به وحدانیت خدا و شهادتین زیبایی كه او را مسلمان كرده بود باز پس بگیرد! از او خواستند پیامبری رسول رحمت را انكار كند!! «سمیه» در زیر شكنجه ها شهید شد اما تسلیم نشد.

 

ناهید را میشناسی؟؟؟

 

نوز صدای ناله های «سمیه» در زیر شكنجه های «دژخیمان جاهلیت حجاز» از پس قرن ها به گوش می رسد.اگر با چشم دل بنگری از شكنجه های «عرب جاهلی» تا شكنجه های «گروهك های منافقین كردستان» راه زیادی نیست! اینجا نیز صدای شكنجه های دختر 16-17 ساله ای بگوش می رسد كه او را به حق «سمیه كردستان ایران» لقب داده اند. «ناهید فاتحی كرجو» را می گویم. از او نیز خواسته شد به امام و مقتدایش «خمینی بزرگ(ره)» توهین كند، اما او هرگز تسلیم نشد.

 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

 

جنگ و  جوانان شجاعش

 

مهم نیست چند سالت باشه  مهمه اینه  که مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد باشی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

ای آب ندیده ها و آبی شده ها
بی جبهه و جنگ انقلابی شده ها
مدیون شب حمله جانبازانید
ای بر سر سفره آفتابی شده ها

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

خصوصیات  یک فرمانده عاشق

 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

دفاعی مقدس و  عاشقانه 

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

حرف عاشقانه رهبر  به شهید کاوه

 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
 
 


 

برادرم ، خواهرم                      سنگرو پيدا بکن                     جيره جنگي بردار                   پوتين هارو پابکن

جبهه ديگه تمومه                    فرهنگشه که اصله                   از يه بي سيم يادبگير              سيم نداره و وصله

جداً ببين يه بي سيم                با اينکه سيم نداره                   چه جوري وصلِ خطّه            همش آتيش ميباره !

زمين همون زمينه                    امّا بايد رفت جلو                    نه اينکه روي زمين                 نشست يا شد ولو

هر نفري توي خط                  اسلحه بر ميداره                      تدارکِ سي نفر                      پشتيباني شو داره

هر کدوم از سي نفر                کارش رو انجام نده                لنگ ميمونه کارِ ما                 ضررها صد در صده

شهيد يه روز مي جنگيد         امروز رفته ، تو جاشي             بايد تو فکر و عمل                 ادامه شون تو باشي ! ...

اگه می خوای که راهش         داشته باشه ادامه                     اینو بدون که دنیا                    فقط برات یه دامه     

 
 
 
tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

بعد از شهادت هم  عاشقی میکنید با مردم

 


اسم من ژاكلين ذكرياي ثاني بود. الان اسمم زهرا است. من در يک خانواده مسيحي متولد شدم. وقتي وارد دبيرستان شدم از لحاظ پوشش و حجاب وضعيت مطلوبي نداشتم كه به فرهنگ خانوادگی من بر می گشت. توي كلاس ما دختری به اسم مريم بود كه حافظ 18 جزء از قرآن مجيد بود، بسيجي بود و شاگردان ممتاز. خیلی دوست داشتم با او دوست باشم ....
سه شنبه بود، قرار بود در نماز خانه مدرسه، دعاي توسل برگزار شود، در حال قدم زدن در حياط مدرسه بودم كه كسي از پشت چشم هایم را گرفت. دستهایش را كه از روي چشمانم برداشتم، از تعجب خشكم زد. بله! او مريم بود كه با این کارش به من اظهار محبت و دوستي مي كرد. خيلي خوشحال شدم...
مریم به من پيشنهاد داد كه با هم برویم در مراسم دعاي توسل شرکت کنیم. این پیشنهادش مرا غافل گیر کرد، او می دانست که من مسیحی هستم. مايل بودم كه ببينم تو اين جلسات مسلمانها چه مي گذرد. وارد مجلس شديم و یک گوشه نشستیم. چيزي از دعا نمی فهمیدم؛ اما ناخواسته از چشمانم اشك سرازير شد. از آن روز به بعد من و مريم با هم به مدرسه مي رفتيم و در راه با هم صحبت می کردیم
هر روز که می گذشت چيز جدیدی از او ياد مي گرفتم. و با اسلام بیشتر آشنا می شدم، با راهنمایي هاي مریم به فكر مطالعه و تحقيق بيشتر در خصوص دين اسلام افتادم. مريم همراه كتاب هاي اسلامي، عكس و وصيتنامه ی برخی از شهداء را برایم مي آورد، من با مطالعه آنها راه درست زندگي كردن را آموختم. شهدا چراغ راه من شدند...

اواخر اسفند 1377بود، مدرسه براي سفر راهیان نور ثبت نام مي كردند. مريم خيلي اصرار داشت كه با هم به مناطق جنگي برویم، اما پدر و مادرم مخالفت می كردند. 28اسفند ساعت 3 نصف شب بود كه يادم افتاد، مريم گفته بود ما شیعیان برای حل مشكلاتمون دعاي توسل مي خوانيم. من هم قصد كردم دعاي توسل بخوانم. شروع كردم به خواندن دعایی که چیزی از آن نمی فهمیدم، اما وسط دعا خوابم برد...!

در خواب ديدم كه در بيابانی برهوت ايستاده ام، غروب بود. مردي به طرفم آمد و گفت: «زهرا بيا.... بيا.... مي خواهم چيزي نشانت بدهم». دنبال او راه افتادم. در نقطه اي از زمين چاله اي بود كه با اشاره ی او داخل شدم، يک سالن بزرگ با ديوارهاي بلند و سفيد كه از آنها نور آبي رنگی متصاعد می شد، پر بود از عكس های شهدا و آخر آنها هم يک عكس از آقاي خامنه اي بود. به عكس ها كه نگاه مي كردم احساس كردم با من حرف مي زنند ولي چيزي از حرف هایشان نمي فهميدم...

آقای خامنه ای هم شروع كردند به صحبت کردن، فرموند: «شهدا يک سوزي داشتند كه همين سوزشان آنها را به مقام شهادت رساند، مثل شهيد جهان آرا، شهيد باكري، شهيد همت و علمدار....» پرسيدم: علمدار كيست؟ اسم این شهید برایم آشنا نبود. آقا فرمودند: «علمدار، همان کسی است كه نزد توست. همانی كه ضمانت تو را كرده تا به راهیان نور بروی» از خواب پريدم...
صبح به پدرم گفتم فقط به شرط آن صبحانه مي خورم كه اجازه دهی بروم راهیان نور، در کمال تعجب با موافقت او مواجه شدم. انگار کسی دل او را نرم کرده بود، با اسم مستعار «زهرا علمدار» ثبت نام کردم و اول فروردين 78 عازم مناطق جنوب شدیم، در نوار فروشي كنار حرم امام خميني(ره) متوجه کاستی شدم که روی آن عکس شهید «علمدار» بود آن را خريدم. حرف ها و شعرهایی که در این کاست بود انگار فقط با من سخن می گفتند. با این شهید بزرگوار انس عجیبی گرفته بودم...
آه از شلمچه. مريم خواهر سه شهيد بود. دو تا از برادرانش در شلمچه شهيد شده بودند. با او رفتم کناری و روی خاک نشستم، مریم شروع كرد به خواندن زيارت عاشورا. يک لحظه احساس كردم شهدا دور تا دور ما حلقه زده اند و دارند زيارت عاشورا مي خوانند. حالم منقلب شد و از هوش رفتم...
فرداي آن روز، مصادف بود با عيد قربان و قرار بود آقاي خامنه اي به شلمچه بيایند. ساعت حدود 11/5بود كه آقا تشریف آوردند. چه خبر شد شلمچه! همه بي اختيار گريه مي كردند. با ديدن آقا تمام نگراني ام به آرامش تبديل شد. خوابم به درستي تعبير شده بود. دیگر جای شکی باقی نمانده بود...

شهادتين گفتم و پاک شدم. حالا من هم در نماز جماعت و مراسم دعای توسل شرکت می کنم. من مسلمانیم را مدیون شهدا هستم...

rasoulk کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 155
|
تاریخ عضویت : دی 1391 

لبیک یا اباعبدالله

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

شهید باکری  همیشه میخندند

 

 
 
 

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

 


شهید باکری  همیشه میخندند

 

 

 
 
 

 

 

با عرض سلام  خدمت دوستان گل راسخونی.

 

بسیار ممنون و سپاسگزارم از  این پست زیبا. 

 

آقا مهدی و آقا حمید باکری دو تم از بزرگان و سلحشوران دفاع مقدسند

 

که هر دونیز در این دنیا مفقودالاثرند.

 

هر گاه ساعت های پایانی زندگانی این دو برادر رشید را می نگرم و

 

می خوانم به حالشان غبطه می خورم.

 

بلاشک چون مولا و سرورشان امام حسین و قمر منیر بنی هاشم بودند.

 

آقا حمید چه داغی بود نبودنت برای آقا مهدی که یکسال تاب نیاورد و چه بدتر مفقودالاثر بودنت 

 

که آقا مهدی خواست با دجله یکی شود.

 

 

خدایا مرا پاکیزه بپذیر.

 

 

 

 

 

بهترین ها و زیباترین ها را برایتان خواستار و خواهانم.

 

 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

 

 

 

 
 
 
 

 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

معجزه خدا در ایران: شهیدی که قبرش همیشه بوی عطر می‌دهد! ( + عکس )

او همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بوده و همواره بوی بدی بدن او را فرا میگرفت. تا اینکه در یک حمله هوایی ...

سید احمد پلارک  شهیدی كه مزار پاكش بوی عطر می‌دهد.
مزار شهید سید احمد پلارک در میان سی هزار شهید آرمیده در گلزار شهدا از ویژگی بارزی برخوردار است که باعث ازدحام همیشگی زائران مشتاق بر گرد آن می‌شود. تربت پاک این بسیجی شهید همیشه معطر به رایحه مشک است و این عطر همواره از مرقد او به مشام می‌رسد. کم نیستند کسانی که تنها به نیت زیارت این شهید عزیز به بهشت زهرای تهران و قطعه 26 آن سر می‌زنند.
 شهید سید احمد پلارک در زمان جنگ در یکی از پایگاه های پشت خط به عنوان یک سرباز معمولی کار میکرد. او همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بوده و همواره بوی بدی بدن او را فرا میگرفت. تا اینکه در یک حمله هوایی هنگامی‌که او در حال نظافت بوده، موشکی به آنجا برخورد میکند و او شهید و در زیر آوار مدفون میشود.
 
بعد از بمب باران، هنگامی‌که امداد گران در حال جمع آوری زخمی‌ها و شهیدان بودند، با تعجب متوجه می‌شوند که بوی گلاب از زیر آوار می‌آید. وقتی آوار را کنار میزدند با پیکر پاک این شهید روبرو میشوند که غرق در بوی گلاب بود.
هنگامی‌که پیکر آن شهید را در بهشت زهرای  تهران، در قطعه 26 به خاک می‌سپارند، همیشه بوی گلاب تا چند متر اطراف مزار این شهید احساس می‌شود و نیز سنگ قبر این شهید همیشه نمناک می‌باشد بطوری كه اگر سنگ قبر شهید پلارك رو خشك كنید، از طرف دیگر سنگ نمناك می‌شود.
 
 
می‌گویند شهید پلارك مثل یكی از سربازان پیامبر ( ص ) در صدر اسلام ، " غسیل الملائكه " بوده است . " غسیل الملائكه "  به کسی می‌گویند كه ملائكه غسلش داده‌ باشند . در تاریخ اسلام آمده كه حنظله غسیل الملائكه كه از یاران جوان پیامبر بود ، شب قبل از جنگ احد ازدواج می‌کند و در حجله می‌خوابد . فردا صبح ، زمانی كه لشكر اسلام به سمت احد حركت می‌‌كرد ، برای رسیدن به سپاه بسیار عجله كرد و بنابراین نرسید که غسل كند . او در این جنگ شهید شد و ملائكه از طرف خدا آمدند و او را با آب بهشتی غسل دادند . پیکر او بوی عطر گرفته بود که بعد پیامبر بالای پیکر او آمد و از این واقعه خبر داد . حالا گفته می‌شود شهید احمد پلارك عزیز هم اینچنین است و برای همین است كه همیشه قبر او خوشبو و عطرآگین است .
 كسایی كه زیاد بهشت زهرا می‌روند به این شهید والا مقام میگویند شهید عطری.
خیلی‌ها سر مزار شهید سید احمد پلارك نذر و نیاز می‌كنن و از خدای او حاجت و شفاعت می‌خوان.
او معجزه خداست.
tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 


هدیه شهید پلارک به کسی که او را شستشو داد

یکی از خطرات زیبا و معنوی که من در این 30 سال و 4 ماه خدمتم دارم در رابطه با توفیقی بود که خدا به من داد و شهید سید احمد پلارک را درک کردم. چون این شهید بزرگوار به قدری نورانی بود که حتی جنازه اش هم مکتب درس و معرفت بود. شهید پلارک را من شستم و غسل دادم. وقتی او را آوردند من به عنوان ناظر غسالخانه خدمت می کردم و خودم کمتر می شد جنازه ای را غسل کنم.

ولی وقتی جنازه این شهید عزیز را آوردند خودم دست به کار شدم. نه اینکه فکر کنید من می خواستم. خیلی از زمانها کار در دست ما نبود. یک نیرویی تو را می کشد به سمت جنازه؛ یعنی تو را هدایت می کند. وقتی جنازه مطهرش را آوردند، بوی عطر خوش تمام فضا را بوی عطر و گلاب می داد؛ حتی پس از دفن کردن او هم از قبرش و اطراف قبر بوی خوش و گلاب می داد و فضا را عطرآگین کرده بود.

این روز و این لحظات ارادی نبود. فقط خاطرات و تصویرهایی در ذهنم مانده که گفتن و وصف آن لحظات تا حدودی ممکن است. در حال شستن و غسل شهید پلارک گریه می کردم. به خدا که ارادی نبود!! نگاه کردم دیدم همه گریه می کنند و کسی حال خودش را نداره. چند وقت گذشت روایت بوی خوش و معطر شهید بزرگوار پلارک همه جا دهان به دهان گشت. همه برای زیارت قبر ایشان می آمدند به بهشت زهرا(س) و از نزدیک می دیدند و می شنیدند.

یک روز چند کارشناس به همراه پدر و مادر شهید پلارک به سازمان آمدند تا تحقیق  کنند در رابطه با چگونگی غسل دادن شهید پلارک و اینکه چه کسی او را شسته و قبر را بازدید کنند و در مورد این موضوع اطلاعات جمع آوری کنند. در روز غسل و کفن و دفن شهید پلارک عکسی از او  مانده بود. آن زمانی که من چهره او را باز کرده بودم تا به مادر و پدر  شهید نشان بدهم، تصویر مرا گرفته بودند و بر اساس آن عکس آمدند سراغ من و در مورد چگونگی شستن شهید پلارک از من سئوال کردند. من تمام آنچه دیده بودم و حس کرده بودم را برای آنها گفتم، یادم هست حتی قبر شهید پلارک را با مواد شوینده شستند تا شاید اگر عطر و بویی غیر طبیعی باشد، برود. ولی باز هم معطر و خوشبو بود.

بعد از این ماجرا سالها گذشت و گذشت، جنگ تمام شد. صدام به سزای عمل خود رسید و راه کربلا باز شد و ایرانی های تشنه زیارت حضرت امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل العباس(ع) برای دیدار یار  روزشماری می کردند. من هم از این طرف شهر، در کنار مرقد مطهر شهدا دلم برای زیارت سرور و سالار شهیدان می تپید و ترس داشتم که آرزویش بر دلم بماند. شبی شهید سید احمد پلارک را در خواب دیدم،  با همان لباس هایی که آوردندش برای غسل کردن، خیلی شگفت زده شده بودم و مسرور و شادمان لبخند می زدم و احوالش را می پرسیدم.

او رویش را به من کرد و گفت: خواسته ای داری؟ چیزی می خوای؟ من کمی فکر کردم و سریع گفتم بله؛ راستش را بخوای می خوام به پابوس آقام ابوالفضل العباس(ع) بروم، میشه؟! یک دفعه از خواب پریدم. فاتحه ای برایش خواندم و با شادی آن روز به اداره آمدم. چند روزی گذشت که دعای شهید سید احمد پلارک مستجاب شد و به زیارت کربلا مشرف شدم.

آری این است هدیه شهدا به کسانی که دوستشان دارند. خدا انشاءالله همه ما را از دوستداران و رهروان شهدا و امام شهدا قرار بدهد.

 

 

 

 

 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

پشت میدان مین زمین گیر شدیم

چند نفر رفتند معبر رو باز کنند

یه نوجوان بسیجی چند قدم که رفت،برگشت

فکر کردم ترسیده...

پوتیناشو دادبه یکی و گفت:

((تازه از تدارکات گرفتم ،بیت الماله حیفه...))

پا  برهنه رفت...