عاشقان امام رضا
دستها بر بلنداى رداى تو حلقه اند و نفسها، گره خورده اند به حال و هواى حرمت
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ایها الامام الرئوف
زائر
دنیا تاریکه یه جوری
که نه فانوسه نه مهتاب
دلمُ به کی ببندم
ته این دهکده ی خواب
اگه یه اتاق کوچیک
اگه یه پنجره باشه
پای اسم کی بمونم
که برام خاطره باشه
دنیا تاریکه یه جوری
که چشامُ هم می ذارم
تا که دستمُ بگیری
پامُ تو حرم می ذارم
صحنتون پر از پرنده
آفتاب صلات ظهره
زیر گنبد طلاتون
سر عاشقا رو مهره
برج کاشیای رنگی
طاق نصرتای آبی
سایه روشنای آروم
ایوونای آفتابی
پاي حوض نقره پوشت
پيچيده عطر پرنده
سايه ها كوتاهن اما
قد گلدسته بلنده
دنیا تاریکه بجز تو
که چراغ راه دوری
برا هرکی هر چی هستی
برا من سنگ صبوری
تو درست آخر حرفي
اونجا كه ساكته دنيا
خط بين عقل و عشقي
مرز بیداری و رويا
مث بهت يه كبوتر
لب ايوون طلاتم
بين اين همه هياهو
زائر امام رضاتم
اگر روزی تو را مییافتم در ناکجاهایت
سرم را با دو دستم مینهادم پیش پاهایت
پر از تقویمهای کهنه کردم خانه خود را
به امیدی که اینک ناامیدم از تماشایت
تو با من بودی از آغاز، یعنی خواب میرفتم
تکان میداد اگر گهوارهام را موج رویایت
اگرچه عاشقم اما تو ای آیینه باور کن
نمیفهمم دلیل وعده امروز و فردایت
تو اصلاً جای من؛ حالا بگو با من چه خواهی کرد
اگر چون برگ میپوسید روزی آرزوهایت
نقش ِكاشياي نقاشي شدي
سنگ ِمسجداي بي نام ونشون
عطر ِسجاده ي نخ نماي من
شمع ِسقا خونه هاي اين واون
پاي منبراي كهنه گم شدي
توي كشكول ِكتاباي عتيق
حل شدي درست مث يه حبه قند
ته استكانِ ِحرفاي عميق
پاتوق ِنديمه هاي بي گناه
نخ ِتسبيح ستاره ها شدي
مهرتُ گرفتي و روز ازل
از من ِبي سر وپا جدا شدي
تو كجايي كه فرشته ها مي گن
من اگه توبه كنم مياي پيشم
پر كن آغوشمُ از عطر ِتنت
من از اين فاصله عاشق نمي شم
باز هم زائرتان نیستم از دور سلام
با زبانی که به ذکرت شده مأمور سلام
به سلیمان برسد از طرف مور سلام
کاش سمت حرمت باز شود پنجره ها
باز از دوریت افتاده به کارم گره ها
ننوشته ست گنهکار نیاید به حرم
پس بیایید اگر خوب و اگر بد به حرم
برسد خواهش این ناله ی ممتد به حرم
زود ما را برسانید به مشهد ، به حرم
مست از آنیم که از باده به خم آمده ایم
ما سفارش شده ایم ، از ره دورآمده ایم
یاد دادید به ما رنج کشیدن زیباست
پس از این فاصله تا طوس دویدن زیباست
پا برهنه شدن و جامه دریدن زیباست
بعد هم پای ضریح تو رسیدن زیباست
پیچش قافله ی ما که به سوی نور است
رگه ای در دل فیروزه ی نیشابور است
چه خبر در حرم ضامن آهو شده است؟
صحن ها بیشتر از پیش چه خوش بو شده است
طرف پنجره فولاد هیاهو شده است
باز یک چشمه از آن لطف و کرم رو شده است
مادری گریه کنان ذکر رضا می گیرد
دست و پای فلجی باز شفا می گیرد
با شفا از تو ، چه زیبا شده بیمار شدن
به تو وابسته شدن با تو گرفتار شدن
کار من هست فقط گرمی بازار شدن
گر چه در باور من نیست خریدار شدن-
یوسفم باش، بدون تو کجا برگردم؟
من برایت دو سه تا بیت کلاف آوردم
تو خودت خواسته ای دار و ندارم باشی
کاش لطفی کنی و آخر کارم باشی
مرد سلمانی تو باشم و یارم باشی
لحظه ی مرگ بیایی و کنارم باشی
قول دادی به همه پس به خدا می آیی
هر که یک بار بیاید تو سه جا می آیی
سالی گذشت و زمین گشت در مدار تو
اما نداشت خاتمه ای انتظار تو
امسال هم همه ی هفته ها گذشت
یك جمعه اش نبود زمان قرار تو
با این شكوفه ها دل من خوش نمی شود
آید پس از كدام زمستان، بهار تو؟
قلب مرا ز خانه تكانی معاف كن
بگذار بماند به رویش غبار تو
این روزها همه به سفر فكر می كنند
من قصد كرده ام بمانم كنار تو
امسال كه من به درد ظهورت نخورده ام
سال جدید كاش بیایم به كار تو
به امید رسیدن بهار واقعی....
بهار ظهور....
تو دل يه مزرعه يه كلاغ رو سياه هوايي شده بره پابوس امام رضا
اما هي فكر ميكنه اونجا جاي كفتراست آخه من كجا برم يه كلاغ كه رو سياست
من كه توي سياهيا از همه رو سيا ترم ميون اون كبوترا با چه رويي بپرم تو همين فكرا بودش كلاغ عاشق ما يه دلش مي گفت برو يه دلش مي گفت بمون كه يه هو صدايي گفت تو نترس و راهي شو به سياهي فكر نكن تو يه زائري برو من كه توي سياهيا از همه رو سيا ترم ميون اون كبوترا با چه رويي بپرم
خادمت پشت در قصر خبر می خواهد
از شب مبهم این فتنه سحر می خواهد
کاش آن خوشه مسموم زبانش می گفت:
لب شیرین تو انگور مگر می خواهد؟
تو عبا روی سرت می کشی و پا به زمین
رفتنت تا به در خانه هنر می خواهد
ای جگر گوشه که در حجره غم تنهایی
زهر از جان تو انگار جگر می خواهد
دل تو سوخته از درد به خود می پیچی
لب خشکیده تو دیده تر می خواهد
خوب شد اینکه جوادت به کنارت آمد
پدر از نفس افتاده پسر می خواهد
لحظه رفتن خود در نظرت می آمد
روضه مرد غریبی که نفر می خواهد
یاد آن حرف تو با ابن شبیب افتادم
یاد آن دشنه که از جد تو سر می خواهد
محمد امین سبکبار
وقتِ پذيرايي ات غذا نشود كم
لطفِ تو با حيف و ميل ما نشود كم
هر كه نشد سائل تو باخت وگرنه
دور ِكرم خانه از گدا نشود كم
بنده زياد است و با نيامدن من
در حرم تو برو بيا نشود كم
عادت ما بر گناه گرچه زياد است
عادت احسان كبريا نشود كم
قهر ز ما آشتي ز بنده نوازان
از سر ما سايه ي خدا نشود كم
حاجت ما در خور ِ خزانه ي تو نيست
هرچه كرم ميكني عطا نشود كم
روز قيامت به آتشم كه بسوزند
در دلِ ما مِهر مرتضا نشود كم
از سر ما هرچه رفت هيچ غمي نيست
سايه ي سلطانِ كربلا نشود كم
شكر، خدا را كه مبتلاي حسينيم
سينه زنِ بيرق عزاي حسينيم
(علي اكبر لطيفيان)
وقتی که قال در حرمت حال می شود
دست دعا به شانه ی من بال می شود
در این همه مریض یکی را شفا مده
تقصیر توست این همه جنجال می شود
بر راه زائران تو کردیم گریه ها
این آبروی ماست که پامال می شود
از توبه در حریم تو ما هم ملک شدیم
آدم در این محیط سبک بال می شود
این نامه نیست بر پر و بال کبوتران
خون دل است سوی تو ارسال می شود
آباد شد کسی که ز گریه خراب شد
خوشحال آنکه پیش تو بد حال می شود
هر کس نمی رسد به در آفتاب او
معنی اگر چه نیز بود کال می شود
(محمد سهرابي)
مگو که بی خردم هیچکس نمی خردم
کرامت تو به بالای دست می بردم
اگر جدا کنی از خود مرا کم از صفرم
و گر کنار تو باشم فزون تر از عددم
گدایی درت از خلق بی نیازم کرد
که در سوال کسی جز تو را صدا نزنم
هزار بار شدم غافل از تو دیدم باز
فزونی کرمت سوی این حرم کشدم
ز کثرت کرمت ای کریم اهل البیت
خجالتی که کشیدم هماره می کُشدم
زهی کرامت و لطفت که دعوتم کردی
بجای آنکه گذاری به سینه دست ردم
مرا میان سگان درت پناه بده
و گرنه گرگ گنه حمله کرده می دردم
بهای یک ثمن بخس هم ندارم لیکبه لطف خویش امام رئوف می خردم
مرا به گلبن عشقش پناه داد رضااگر چه نیست به جز مشت خار در سبدم
نهاده ام به روی خویش نام (میثم) رابهانه ایست قبولم کند، اگر چه بدم
***استاد حاج غلامرضا سازگار***
بوی باران و بوی دلتنگی
می وزد از حوالی چشمت
چه شده که شقایق و لاله
می چکد از زلالی چشمت
آسمان هم به گریه افتاده
هم نفس با نگاه بارانیت
ناله ناله فرات می ریزد
زمزم اشک های پنهانیت
بغض های دلت ترک می خورد
در همان شام بیقرای که ...
لاله لاله دل پریشانت
خون شد از خون آن اناری که ...
در غروب نگاه محزونت
آرزویی به جز شهادت نیست
چه غریبانه اشک می ریزی
و به بالین تو جوادت نیست
خوب شد که ندید فرزندت
بین آن کوچه دست بر پهلو
روضه خوان شد نگاه خونبارت
کوچه، دیوار، لاله، در، پهلو
سر سپردی به خاک دلتنگی
گوشه حجره قتلگاهت بود
گریه گریه مصیبتی اعظم
جاری از گوشه نگاهت بود
چه به روز دل تو آوردند
که عطش شعله می کشید از جان
ذکر لب های تشنه ات هر دم
السلام علیک یا عطشان
آه با چشم غرق خون دیدی
کربلا کربلا مصیبت بود
هم نوا شد دل شکسته تو
با سری که پر از جراحت بود:
بر سر نیزه های نامحرم
لحظه لحظه چه بر سرت آمد
وای از دست های سنگینی
که به تکریم دخترت آمد
سنگ ها گرم بوسه از لب هات
در همان کوچه در عبوری که ...
چه شد ای سر بریده زینب
سر در آوردی از تنوری که ...
یوسف رحیمی