عاشقان امام رضا
گفت عقلم این همه مشهد، دلت را میزند
آمدم صد مرتبه، یک بار تکراری نشد
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
آن حریمی که در آن دلها کبوتر می شود
پر زدن تا محضر زهرا میسر می شود
عشوه معشوق و ابراز نیاز عاشقان
به وصال عاشق و معشوق منجر می شود
این نسیم عفو از آب و هوای گنبد است
هر سحر کل حرم از آن معطر می شود
در کنار دست صاحبخانه منزل می کند
زائری که وارد صحن مطهر می شود
آب سقاخانه اینجا طعم کوثر می دهد
عطر و طعمش موجب ایمان کافر می شود
هر دلی اینجا توسل کرد عرشی می شود
هر سری اینجا به خاک افتد سرور می شود
با تمام غصه ها هر طور می شد آمدم
گفتم از مشهد به بعد اوضاع بهتر می شود
من هو یعطی الکثیر بالقلیل آقای ماست
پاسخ یک خواهش اینجا صد برابر می شود
خوش به حال زائری که بعد مشهد آمدن
دل پسند زاده موسی بن جعفر می شود
عطر و بوی کربلا دارد حریمت،این گدا
کی دوباره زائر ارباب بی سر می شود
از حرم تا قتلگه،از قتلگه تا به حرم
این مسیر از اشکهای فاطمه تر می شود
شعر از حسین قربانچه
مرید و زائرت از هر نژاد است
خودش روز است و با شب در تضاد است
مگر شمس جمال تو که این دل
به این خورشیدها بی اعتماد است
برای دیدنت خورشید را صبح
به دست آسمان آئینه داده است
به هر صورت که آیی می پذیرم
دل از آئینه های بی سواد است
و هر بیتم بنامت هست مفهوم
غزلهایم تمامی مستزاد است
بدون ضرب میرقصم به چرخش
خرابی مشرب هر گردباد است
طلب ناکرده چشمم اشک می ریخت
همه گفتند این آب مراد است
شدم پیغمبر تصویر و دیدم
برایم صحن آئینه معاد است
کسی فکر مسیح و نوح هم نیست
از این آئینه ها اینجا زیاد است
به ظاهر فرق دارد تاک و انگور
رضا در باطن عالم جوا د است
به هویی خلق شد دنیا و عقبی
بنای عالم و آدم به باد است
شعر رضا جعفری
آنجا ضریح، پنجره ای رو به اولیاست
آنجا رواق، پاتوقِ گهگاهِ انبیاست
شمس الشموسِ گوشه ی چشمت که می دمد
خورشید و ماه، پت پتِ شمعی است؛ بی ضیاست
آنجا که « راه » می رسد و باز می رود
یک جاده ی دو بانده که تا عرشِ کبریاست
حتی فرشته ها به ترافیک می خورند
از بس شلوغ می شود، از بس برو بیاست
پهن است سفره ای به درازای آسمان
اما غذا نه این عدس و ماش و لوبیاست
حاتم اگر که کشک بسابد، عجیب نیست
قربان سفره ات؛ خودمانی است، بی ریاست
جان ها گرسنه اند... چه فرق اینکه دست ها
کوتاه یا بلند، سفید است یا سیاست؟
ما فکر می کنیم که در آستان تو
توفیر بین قالی کرمان و بوریاست
خوبا! تمام حرف همین است: ما بدیم
دلخوش که توی تعزیه ها حرف اشقیاست
آنها که دست کم، همه یک رنگ و واضحند
ما چند رنگ و روییم؛ آیین مان ریاست
تسبیح و مهر و اشک و زیارت برایمان
ماشین حساب و متر و ترازو و گونیاست
غافل از اینکه باران، شاگردِ دست توست
غافل که خاکِ پای تو استادِ کیمیاست
دوریم و دست مان به ضریح تو متصل،
سیریم و عادت لب مان، ذکرِ «ساقیا»ست
ها... راستی... بلیت، غذا، جا گران شده
آقا ! زیارت تو مگر حجّ اغنیاست ؟!
آری، غزل بلند شد؛ اصلاً غزال شد
شاعر نوشت: « ضامن آهو » و لال شد
شعر از مجتبی احمدی
تو غربت غربا را خودت غریب ترینی
شهنشها ! فتلقّی ! به سرّ ِ حضرت باری
هزار لیل گذشت و به لیلی ام نرسیدم
هنوز در شب اول نشسته ایم به زاری
گریز نیست ز هجران گزیر نیست ز واقع
ولی بیا بگریزم اگر کمی بگذاری
مرا هرآنچه برانی ... به اشتیاق فزودی
به حاجتم کمکی کن خدا کند به تو یاری
تو آنچه هست بگو تا من آنچه نیست بگویم
تبارک اله از این خمره های سر به خماری
به خون شمس شهیدت دو قطره گرم ترم کن
که خاک کشته برآید به سرخ ِ صورت ِ ناری
چه آهوان ِ مقامی کرشمه باز ِ تو هستند
مگر چه راحت ِ امنی قرار بود بیاری
تو و ضمانت گل ها ، تو و شکوفه ی شعری
که مست ِ عطر تو باشد مشام مشک تتاری
تو وحی سینه گشایی کتابتی به ورق کن
که خط به جلوه درآید ... نگار را بنگاری
من از منازل فقرم تو از مراتب غایی
منم درخت زمستان تویی نسیم بهاری
من و دخیل ِچگونه ؟ ... من و چقدر نزاری ...
من و به قبله ی سلطانی تو چشم به زاری
شعر حافظ ایمانی
نسیمی از سمت خراسان شما می آید ... باز من مست شدم ... یه صدا مدام داره بهم میگه : بیخود بلیط گرفتی ، به تو امیدی نیست ... باز می خوای بری که چی بشه ؟! مگه ولادت اونجا نبودی؟! ... خب بعدش چی شد .. به چند روز نکشیده دوباره شدی همون کلاغ رو سیاه قبل ... حالا میخوای امام رضا (ع) باز شهادت شون بطلبت و باز بری و برگردی و .... توی گنه کار و رو سیاه میخوای بری چیکار ؟ تویی که لایق نیستی جای یه نفر دیگه
بليطــــ ماندن است روي دستــــــــ من
در اين همه مسافـرِ حـرم ، نبـود جاي من؟!!
رفيِـقِِ عازم سفر ، فقــط سلام را ببـــــر
سفارش گداي حضرت رضا (ع) را ببــــــر
... تو پناه من بی سر و پایی ...
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
گفتم غزل بگويم و شاعر شوم تو را
شايد خدا بخواهد و زائر شوم تو را
شايد خدا بخواهد و در بيتي از غزل
مقصد شوي مرا و مسافر شوم تو را
اينسان كه خاك را به هوايت دويده ام
كم مانده است خاك معابر شوم تو را
قسمت نبود ضامن آهو شوي مرا
دريا شدي كه مرغ مهاجر شوم تو را
هر شب دخيل پنجره پولاد مي شوم
شايد خدا بخواهد و شاعر شوم تو را
شعر از حسین حاجی هاشمی
گریه بهانه ای است که عاشق ترم کنی
شاید مرا کبوتر جلد حرم کنی
آقای من! کلاغ به دردت نمی خورد!؟
از راه دورآمده ام باورم کنی..