با تو، زانوان لرزانم به آرامش، رضا مى‏دهند و چشمان شناور در غروبم، بهجتى سبز را تجربه مى‏کنند.

من با تو، آینه‏اى مى‏شوم تن شسته از غبارها و زنگارها؛ آن‏گونه که آفتاب، سلول‏هاى جانم را شعر مى‏شود.
تو را در زمستان‏هاى سرما و سکوت، صدا کرده‏ام؛ با دستانى از حاجت و در بهارى از اجابت، غوطه خورده‏ام.
از مدینه تا توس، مرورت مى‏کنم و ثانیه‏هاى سترگ ولایتت را مى‏ستایم.
تو، هشتمین ستاره‏اى در آسمان فیروزه و لبخند. رودها همچنان بزرگى‏ات را در غرفه‏هاى آب، روانند. مى‏آیى و دروازه‏هاى آفتاب گشوده مى‏شوند.
زمزمه نامت وسیعمان مى‏کند
مى‏آیى و شهر را بشارت پرنده و آبشار، به دست افشانى مى‏خواند.
زمین، ریشه علوى‏ات را بر خویش مى‏بالد. آسمان، شاخه‏هاى هاشمى‏ات را به تحسین، ستاره مى‏پاشد اى آن‏که ابهت بى‏بدیلت، تار و پودمان را به سکوت مى‏خواند؛ اى آن‏که زمزمه نامت، وسیعمان مى‏کند، باران کرامتت را بر ما بگستران تا از تشویش این همه، در دور دست آرامش ساکن شویم. ما را بخوان به بلنداى افق دریایى‏ات و از انزواى این همه تاریکى، رهایمان کن.