متن خطبه توحیدیه (1)
1 ـ أوّلُ عِبادةِ الله مَعرفتُه، وأصلُ مَعرفةِ اللهتَوحيدُه.
لغت
اول:چيزى است كه متقدّم بوده و ديگرى بر آن مترتّب باشد، خواهمادّى باشد يا معنوى، و آن ديگر را آخِر گويند به كسر خاء.
عبادت:غاية تذلّل و اطاعت است از مولى.
معرفت:اطّلاع بر شئ و علم و تمييز خصوصيات و آثاراست.
أصل:چيزى است كه روى آن ديگرى نهاده شود، و اينمعنى پس از تحقّق فرع صدق مىكند.
ترجمه
مىفرمايد: اول عبادت معرفت است، و ريشه معرفت هم توحيد و يكتا دانستن پروردگار متعالباشد.
توضيح
معرفت و شناختن دقيق پروردگار متعالمقدماست، و سپس بندگى و تذلّل و اطاعت او ملحق و مترتّب به آن مىشود.
پس معرفتدر مرتبه اول است، و براى معرفت مراتبى هست، و به اختلاف مراتب آن هر اندازه اي كهباشد: به همان مقدار عبادت و بندگى صورت مىگيرد و حقيقت بندگى كه تذلّل و اطاعتاست: بدون تحقّق معرفت صورت پذير نخواهد شد، زيرا تا انسان به مقام عظمت و بزرگوارىو جلال كسى شناسايى نداشته باشد تذلّل و اطاعت نيز صورت نخواهد گرفت.
و در مقاممعرفت نيز: پايه آن توحيد و يكتا دانستن پروردگار متعال باشد، و تا اين اصل ثابت وپابرجا نيست، نتوان روى آن بنايى درست كرده، و متفرّعات قرار گيرد.
و كسى كه درمقام توحيد استوار نبوده، و به آشكارا يا پنهانى به غير خداوند يكتا توجّه مىكند؛هنوز پايه معرفت او محكم و پابرجا و استوار نشده، و در نتيجه معرفتى براى او حاصلنگشته است.
پس در مرتبه اوّل پايه توحيد بايد استوار گردد، و سپس روى آن معرفتشاخ و برگ پيدا كند، و در مرتبه سوم عبادت و بندگى صورت بگيرد.
و اما تعبير درجمله اول به كلمه اول، و در جمله دوم به اصل، زيرا اصل هر چيزى از خود او است، وپايه و بناء از همديگر جدا نيستند، چنان كه توحيد از معرفت است، به خلاف اول و آخركه اول چيزى است كه مقدم باشد، و آخر چيز ديگرى است كه مترتّب به آن مىشود، چونمعرفت كه اول است و عبادت مترتّب بر آن است.
2 - و نظامُ توحِيدالله تعالى نَفىُ الصِفاتِ عَنْهُ، لِشهادةِ العُقول أنّ كلّ صِفَةٍ ومَوصُوفٍمَخلوقٌ، وشَهادةِ كلّ مَوصُوفٍ أنّ لَه خالِقاً ليسَ بصفةٍولامَوصوفٍ.
لغت
نظم:مرتّب بودن أجزاء و مراتب است كه اختلالى در آنها نباشد، ونظام به اضافه شدن الف دلالت به استمرار نظم مىكند.
توحيد:قرار دادن شئ است تنها ومنفرد كه چيز ديگرى با اونباشد.
خلق:ايجاد چيزى است بر كيفيّت مخصوص.
ترجمه
و استمرار نظم واختلال پيدا نكردن در مقام توحيد پروردگار متعال: با نفى صفات از او پيدا شود، زيراعقول شهادت مىدهند كه هر صفت و موصوفى قهراً مخلوق است و هر موصوفى خود گواهى مىدهدبالطبع كه: براى او خالقى باشد، و آن خالق هم نمىشود صفت يا موصوف باشد.
توضيح
گفته شد كه توحيداولين پايه معرفت الهى است، و معرفت پروردگار متعال از همين مقام شروع و پايه گزارىمىشود، و استمرار نظم در مرحله توحيد هم به طورى كه خللى به اركان بنياد حقيقتتوحيد وارد نشود: متوقّف است به نفى كردن هر گونه صفتى از ذات خداوندمتعال.
توضيح اين مطلب آن كه: خداوند متعال نور نامتناهى و نامحدود و مطلق استكه هيچ گونه حدّ و قيد و محدوديّتى نه خارجى و نه ذاتى براى او نيست، زيرا متناهىبودن و قيد و حدّ به هر معنايى باشد ملازم با ضعف و عجز و فقر است.
آرى خداوندمتعال وجودش به ذاته واجب و ثابت و ازلى و ابدى و نامحدود بوده، و هيچ گونه ضعف واحتياج و محدوديّتى ندارد.
ولى محدوديت و ضعف و احتياج در همه موجودات و مراتبمخلوقات و در تمام عوالم امكانى جارى است.
در عالم مادّى: همه موجودات از جماداتو نباتات و حيوانات و انسان از لحاظ بدن، تحت حكومت ضوابط ماده، و از هر جهت مقيّدو محدود و محصور بوده، و هر موجودى در محدوده ذات مادّى و نيروى مخصوص خود كه بسيارضعيف و محصور است، مىتواند ادامه زندگى محدود خود را بسر برد.
و در عالم ملكوت: موجودات در اين عالم به نام ملائكه ناميده شده، و از مادّه و تجسّد بالاتر، و ازحدود و قيود عالم مادّى بركنار بوده، و در محدوده جسمانيّت لطيف، و روى وظائف مخصوصو مناسب خود زندگى مىكنند.
و در عالم جبروت: موجودات در اين مرتبه را عقول و ياارواح گويند، و در اين جا حدود جسمانى بطور كلّى نيست، و هيچ گونه قيد و حدّ خارجىوجود ندارد، و محدوديّت در اين عالم به حدود ذاتى است، و هر كدام در محدوده ذاتمعيّن و مشخّص و با نيروى محدود ذاتى وجود دارند.
پس هر چه محدوديّت و تقيّدبيشتر باشد: قهراً ضعف و فقر شديدتر شده و نيروى حيات و قدت و علم و اراده محدودترو ضعيفتر خواهد شد، و قيد در مقابل به هر مقدارى كه حدّ و قيد كمتر باشد: نور وجودقويتر و سعه آن مبسوط تر، و ضعف و فقر و احتياج كمتر گشته، و نيرى حيات و اراده وقدرت و علم بيشتر و قويتر و وسيعتر خواهد شد.
پس مناط در ضعف و قوت و فقر و قدرتهر موجودى: جهت محدوديّت و اندازه حدّ و قيد، و يا آزادى و وسعت و اطلاق آن وجودخواهد بود.
و چون از اين عوالم سه گانه بيرون رويم: به عالم لاهوت متوجّه خواهيمشد، و در اين عالم هيچ گونه قيد و حدّ و محدوديّت و ضعف و فقرى نيست، اين جا مبدأموجودات و اول و آخر مخلوقات، و نور عوالم وجود، و عالم وسيع بىپايان و نامتناهى ونامحدود است.
آرى كوچكترين حدّ و قيد و توصيف وتعريفى را نتوان براى ذات مطلق ونور نامحدود او قائل شد، و بهترين تعريف و توصيف او اين است كه بگوييم: او نور مطلقنامحدود است.
«هُوَ الأوّلُ و الآخِرُ والظّاهِرُ والباطِنُوَهُوَ بِكُلّ شىءٍ عَليم» 57/3
و اجمال اين جمله كريمه: همان نور مطلقنامحدود و نامتناهى خواهد بود كه قلم از شرح آن عاجز است.
و امّا نفى صفات: ذكرصفت يعنى توصيف، و توصيف يعنى تحديد و بيان حدود و قيودى كه براى ذات يك چيزى هست،و البته اوصاف و حدود هر چيزى به مناسبت مرتبه و ذات و وجود آن چيز خواهد بود.
ومعلوم شد كه: ذات خداوند متعال نور نامحدود و لايتناهى است، و هر قيد و حدّى ملازمبا ضعف و فقر و عجز در همان محدوده و به مقدار و نسبت به آن حدّ و قيد خواهدبود.
پس توصيف خداوند متعال: محدود كردن او است با آن صفات و حدود و خصوصياتى كهذكر مىشود، و در اين صورت ذات نامحدود و نور مطلق لايتناهى او با اين صفات محدودشده، و در همان محدوده فقر و عجزى كه منافى با وجود و قيموميّت و بىنيازى و غناىذاتى است، پيدا خواهد شد.
و اما اين كه نظام توحيد نفى صفات است: زيرا برنامه درمقام توحيد، تنها و يكتا دانستن خداوند متعال است كه بجز ذات مجرّد و فرد مطلق ونامحدود او چيز ديگرى مورد توجّه قرار نگيرد.
و اثبات صفات و توجّه به آنها: اينبرنامه را نقض كرده، و در مقابل ذات مجرد خالص نامتناهى، قيود و حدود و خصوصيّات وصفاتى مورد توجه قرار مىگيرد.
و چون اين معنى (توجّه به صفات) در باطن و در قلبانسان، تحقّق پيدا كرد: قهراً توجّه به آنها در زواياى دل و در مقام عبوديّت ومناجات و دعاء و توسّل و اعمال روحانى بروز خواهد كرد.
و در نتيجه برنامه توجهخالص و اخلاص در توحيد و نفى مفاهيم مغاير ذات يكتا و مجرد: منتفى گشته، و آثارشركت و توجّه به غير ذات واجب، در گوشه هاى افكار و قلوب و اعمال متجلّى شده و نظامبرنامه توحيد به هم خواهد خورد.
و اما مخلوق بودن هر موصوف و صفت: به طورى كهگفته شد، توصيف نوعى از تحديد و تقييد است، و قهراً موجب مىشود كه ذات واجب: محدودو مقيّد به صفات، از نامتناهى ونامحدود مطلق بودن خارج گشته، و در محدوده اين تقيّدو به همان اندازه فقر و ضعف نسبى پيدا كند.
و بطور مسلّم: هر چيزى كه آثارى ازقيد و حدّ و متناهى بودن در وجود او پيدا شد، از مقام الوهيّت و وجوب وجود وقيّوميّت على الإطلاق و خالقيّت مطلق خارج گشته، و در مرتبه مخلوقيّت و امكان وجودو فقر و احتياج و ضعف و محدوديت قرار خواهد گرفت.
و اين معنى در وجود صفت كاملاًروشنتر است: زيرا هر صفتى بخودى خود استقلال وجودى نداشته، و در قوام و تحقّق خودمحتاج به موصوف است، تا در ضمن وجود او خودنمايى كند.
پس هر چيزى كه توصيف شده وصفت و حدّى براى او آورده شد: قهراً و به زبان حال طبيعى خود شهادت خواهد داد كه اومخلوق است، و ذات او نامتناهى ونامحدود مطلق نبوده، و او خالقي دارد كه ذاتاًنامتناهى و نامحدود مطلق و منزّه از توصيف است.
و از اين مطالب حقيقت - و كمالُ الإخلاصِ له نفيُ الصِفاتِ عنه - در خطبه اوّل نهجالبلاغه، معلوم و روشن مىشود:
زيرا توجّه به موصوف به ضميمه صفت: توجّه خالص بهذات مجرد نبوده، و در حقيقت به موصوف و صفت توجه مىشود، و اين گونه توجّه از مرحلهاخلاص خالص بركناراست.
و اما ذكر صفات در قرآن مجيد و كلمات انبياء و حضرا تائمّه معصومين عليهم السّلام: بايد توجه داشت كه صفات ثبوتيّه حقّ متعال عين ذاتاست، نه خارج يا عارض بر ذات، چنان كه صفت وجود و حيات و علم و قدرت در نفس ما عيننفس ما باشند (النفسُ فى وَحدته كلُّ القُوى).
و نفس انسانى ما به اندازه سعهوجودى خود: حيات و احاطه و قدرت و اراده دارد، و اين صفات عين ذات نفس مىباشد، نهآن كه خارج از ذات باشد.
و البته در مقام تعبير و اشاره و تفهيم و تفاهم: مجبوريم كه هر كدام از اين معانى و صفات را اعتبار و موردنظر قرار داده و روى اينلحاظ و اعتبار بحث كنيم.
پس جدا شدن صفات پروردگار متعال از نظر اعتبار و بهعنوان اشاره به اين حيثيّت و لحاظ است.
پس اين اعتبارات در مرحله ثانوى و براىتفهيم و شرح حقيقت و توضيح و تعريف است، نه در مقام بيان حقيقت ذات نور مجرّدنامحدود باشد.
و ضمناً بايد توجّه داشت كه: قيود و حدودى كه ممكن است در مقاملاهوت فرض بشود، لازم است از سنخ آن عالم باشد، نه از حدودى كه در عوالم ناسوت ياملكوت يا جبروت است.
و اين معنى از مواردى است كه: براى بعضى ازنويسندگان معظّممخفى و مشتبه شده است.
3 - و شهادةِ كلِّ صِفَةٍ ومَوصُوفٍبِالإقترانِ، وشَهادةِ الإقترانِ بالحُدوث، وشَهادةِ الحُدوثِ بالإمتناعِ مِنالأزَل، الممتَنع مِنَ الحُدوث.
لغت
شَهادة:استمرار در حضور و علم بشئ.
إقتران:اختيار اين كه چيزى جنب چيز ديگرى واقع شود.
إمتناع:اختيار ايجاد آنچه متعذّر مىشود فاعل از فعل.
أزَل:قديمى كه قدمت آن نامتناهى باشد.
حُدوث:چيزى كه قدمت نداشته و وجودش متأخّر باشد.
ترجمه
و براى شهادت دادنهر صفت و موصوفى به تحقّق قرين شدن يكى از آنها پهلوى ديگرى، و شهادت اقتران برحدوث آنها، حدوثى كه در مقابل أزليّت بوده، و با همديگر مانعةالجمع هستند.
توضيح
و به تعبير ديگرگفته مىشود كه: توصيف نزديك كردن چيزى (صفتئ است، بر ديگرى (موصوف) زيرا صفت وموصوف هر كدام مفهوم جداگانه اى داشته، و در عالم معنى هر دو وجود مستقلّى دارند،اگر چه وجود صفت در ضمن موضوع ديگر (مانند أعراض) متحقّق مىشود.
پس در مقامتوصيف: صفت را نزديك به موصوف كرده و قرين آن قرار مىدهيم، و چون اقتران و نزديكبهم شدن متحقّق گرديد: حادث بودن هر دو ثابت خواهد شد.
توضيح آن كه: نزديك شدنبه همديگر، گذشته از محدود شدن و تقيّد، علامت فقر و احتياج است: زيرا اگر احتياجىدر وجود آنها به اتّصاف نباشد هرگز با همديگر تقارن و التيام و اتّصالى پيدانمىكنند.
و هر موصوفى براى تماميّت و كمال ذاتى خود، در معرض اتّصاف و اقتران بهصفت قرار مىگيرد، تا به شأنى از شئون وجودى خود به هم رسيده، و خصوصيّت ممتاز وزائدى پيدا كند، و اگر نه اتّصاف به صفت زائد بر ذات لغو و عبث خواهد بود.
و اماصفت: پس آن از قبيل أعراض و كيفيّات نفسانى است، و نمىتواند خود در خارج وجوداستقلالى داشته، و احتياج به موضوع ديگرى پيدا نكند.
و اين معنى در اتّصاف نفسما به صفاتى چون علم و ادراك و تمايل و رحمت وجود و غير آنها: مشهود است، و ما بهضرورت متوجّه هستيم كه: پس از به دست آوردن صفتى از صفات نفسانى، خصوصيّت و امتيازىبر نفس ما افزوده مىشود.
پس در هر صفتى كه پيدا مىشود: حالت تازه و تحول جديد وخصوصيّت زائدى در ذات شئ به وجود آمده، و صفت نيز با اين عروض و لحوق و قرين شدن بهموصوف: متحوّل و وجود و تحقّق پيدا مىكند، و در نتيجه مىفهميم كه: اقتران ملازم باتحوّل و پيدايش خصوصيّات تازه اى باشد در طرفين كه نزديك به هم شده اند.
و بطورمسلّم: هر تحوّل و تغييرىكه در ذات چيزى پيدا شود، دلالت خواهد كرد بر حدوث آنذات.
زيرا حادث بودن در مقابل أزليّت و قدمت است، و آنچه أزلى و قديم است: درهستى ذات خود بىنياز از ديگرى بوده، و به خودى خود تحقّق و وجود داشته، و اونامتناهى و نامحدود بوده، و حدّ و قيد و نهايتى براى وجود او در أزل نيست.
و چوناو قائم به ذات خود و غنىّ بالذّات و نامتناهى است: هرگز فقر و احتياج و نقصوكمبودى براى ذات او متصوّر نمىشود، تا نيازى به اتّصاف يا ضميمه شدن و اقتران باچيز ديگر پيدا كرده، و حالت جديد و كمالى داشته، و متحوّل گردد.
پس هر چيزى كهدر ذات او تحوّل و تغيير و محدوديّتى ديده شد: قهراً حادث بوده، و أزلى و قديم وواجب نخواهد بود.
چنان كه وجود ازلى و قديم و واجب و نامتناهى: در مقابل وجودحادث قرار گرفته، و هرگز حدوث وآثار حدوث در وجود او ديده نخواهد شد.
و معلومباشد كه: مراد از اقتران در اين جا، اقتران زمانى يا مكانى نيست، و خداوند متعالمحيط بر زمان و مكان است، بلكه منظور اقتران در عالم لاهوت باشد.
و در اين جهتفرقى نيست: زيرا فقر و ضعف و احتياج از آثار حقيقت مطلق تحقّق اقتران است.
4 - فليسَ اللهَ عَرفَ بالتَشبيهِ ذاتَه، ولا أيّاهوحَدّه مَن اكتَنَهَهُ، ولا حَقيقَته أصابَ مَن مَثَّله، ولابه صَدَّقَ مَن نَهّاه،ولا صَمَدّ صَمَدهُ مَن أشار إليه.
لغت
معرفت:علم و اطّلاع بر خصوصيّات و آثار چيزى است.
تشبيه:نازل كردن چيزى است به مقام ديگرى به مناسبتى.
إكتناه:درخواستن و طلب حقيقت وجوهر و اصل شئ است.
تمثيل:آوردن چيزى كه مناسب و مجانس در مادّه است.
تَنهيَة:رسيدن به نهايت و آخر چيزى است.
الصمَد:قصد كردن مقام متفوّق عالى و او را خواستن.
ترجمه
پس نشناخته استخدا را كسى كه بشناسد ذات او را به سبب تشبيه كردن به چيز ديگر، و به توحيد اونرسيده است كسى كه مىخواهد حقيقت و جوهر او را به دست آورد. و حقيقت و واقعيّت اورا درنمىيابد كسى كه به وسيله تمثيل و توجّه به امثال و چيزهاى مناسب با او قدمبردارد. و او را تصديق نكرده است كسى كه او را متناهى بداند و او را متعالى و مقصودنيافته است كسى كه به سوى او اشاره مىكند.
توضيح
در اين پنج جمله: پنج وسيله براى مقام معرفت و توحيد پروردگار متعال از اعتبار ساقط شده است: يعنىشناسايى از راه تشبيهة و به وسيله اكتناه، و از طريق تمثيل، و متناهى قرار دادن، وبه سوى او اشاره كردن.
زيرا هر كدام از اين پنج وسيله: در عوالم طبيعى يا درمحدوده هاى امكانى نتيجه بخش است، و هم نتيجه مادّى يا محدودى مىتواند بدهد. و چونخداوند متعال منزّه از عالم مادّه و آثار و لوازم عالم طبيعت بوده، و از محدوديّتبيرون است: صحيح نيست كه با اين وسائل، راه معرفت او را پيموده، و نتيجه مطلوبمعنوى بگيريم.
و براى خداند كه نور مطلق و مجرّد و نامحدود است: چگونه مىتوانشبيه و شكيل، و يا مجانس و مثيل، قرار داده؛ و يا در جوهر و ذات اصيل او تعمّق كردهو او را در محيط اشاره يا در محدوده متناهى شدن، قرار داد.
و خداوند متعال ازعوالم مادّه و طبيعت و زمان و مكان و محدوديّت جسمانى و ذاتى بيرون است: پس ما بايدبا وسائل و اسبابى مجهّز باشيم كه بتوانيم به وسيله آن تجهيزات، راه معرفت به عالملاهوت را پيدا كنيم.
ما هر گونه تشبيه (تشبيه كردن او به غير خود از مخلوقات درجهات و خصوصيّات و صفات ظاهرى) و يا تمثيل (مثل آوردن براى او از مخلوقات از لحاظذات و جنس) و يا اكتناهى (بررسي و فرورفتن در ذات و جوهر و حقيقت او با ادراك و نظرمحدود و ضعيف خود) در راه معرفت او به عمل آوريم: نتيجه حاصل شده در محدوده عالمامكان و مخلوقيّت و فقر و به اقتضاى درك و فكر ناقص و محدود خود ما خواهد بود.
وهمچنين اگر او را متناهى و محدود به نهايات مادّى يا معنوى قرار داده، و يا بااشاره حسّى و يا عقلى او را تحت نظر و توجّه خود محدود كنيم: در اين صورت نيز او رااز مقام نور مطلق و نامتناهى و نامحدود بودن تنزّل داده و چون مخلوقات و ممكناتديگر به حساب آورده ايم.
و امّا تعبير به معرفت در مورد تشبيه، و تعبير به توحيددر مورد اكتناه، و اصابه حقيقت در مورد تمثيل، و تصديق به او در مورد متناهى قراردادن، و صمد در مورد اشاره كردن به او: هر كدام به خاطر تناسبى است كه با يكديگردارند.
و توضيح اين جهت آن كه: تشبيه كردن خداوند متعال به چيزى ديگر از جهتخصوصيّات ظاهرى، مناسب باتحصيل معرفت وشناسايى پيدا كردن است.
و تحقيق و تدقيقدر جوهر و ذات و حقيقت او كه ممتاز از موجودات ممكن است: مناسب با توحيد و يكتاقرار دادن او است، زيرا توحيد ممتاز و جدا كردن پروردگار متعال است از موجودات ومخلوقات و ممكنات.
و تمثيل و مثيل آوردن براى او از لحاظ در نظر گرفتن مناسبت وتجانس ذاتى: مناسب با درك و بررسيدن به حقيقت او مىباشد.
و متناهى و محدود قراردادن او كه موجب مضبوط شدن است: مناسب با تصديق و اعتقاد پيدا كردن است كه پس ازتصوّر اجمالى حاصل مىشود.
و اشاره كردن ظاهرى يا معنوى به سوى او: مناسب با صمداست كه به معنى قصد مقام عالى و متفوّق باشد.
پس رعايت اين تعبيرات مختلف درموارد بسيار مناسب، آن هم به نحو ارتجال و بىسابقه: دلالت مىكند به حضور علم اينمعانى و الفاظ در ذهن امام عليه السّلام.
و اما مجهّز شدن انسان براى تحصيلمعرفت: همين طورى كه براى ديدن چيزهاى دور (چون ستارگان)، و يا چيزهاى خيلى كوچك (چون ذرّات نامرئى) محتاج به داشتن تلسكوپ يا ميكروسكوپ هستيم: براى ادارك معارف وحقايق معنوى و روحانى نيز نيازمند به بينايى باطنى و بصيرت قلبى و ديد روحانىهستيم، و اگر نه، نيروهاى بدنى ما فقط محسوسات مادّى را مىتوانند درك كنند، آن همبا شرايط و ضوابط محدود.
(لاتُدرِكهُ الأبصارُ وهو يُدرِكالأبصارَ وهو اللَّطيفُ الخبير) 6/103.
5 - ولا ايّاهعَنَى مَن شَبَّهه، ولا لَه تَذلَّل مَن بَعَّضَه، ولا إيّاه أرادَ مَنتوهَّمه
لغت
عَنى:قصد كردن است با اظهار آن.
تَذّلّل:خوارى و كوچكى است در مقابل آن كه بزرگتر است.
تبعيض:موضوعى را كه داراى مقدار است قسمت كردن است بهاجزاء.
اراده:طلب كردن چيزى است با انتخاب آن.
توهُّم:با خيال ذهنى چيزى را متمثّل كردن است.
ترجمه
و نه او را قصدجدّى كرده است كسى كه او را تشبيه نموده. و نه در مقابل او و براى او خوار وكوچكشده آن كه او را تبعيض و تجزيه كرده است. و نه او را اراده نموده و خواسته است كسىكه با خيال خود او را تمثّل كرده است.
توضيح
پنج جمله گذشتهمربوط بود به شناسايى خداوند متعال. و اين سه جمله مربوط است به آنچه در نفس خودانسان است در رابطه با خداوند متعال عَنى، تذلُّل، إراده.
زيرا عنى: به معنى قصدبا ظهور آثار آن در خارج و تذلّل: به معنى خوارى و كوچك شدن در مقابل بزرگتر، واراده: طلب كردن با انتخاب و اختيار: هر سه معنى مربوط مىشود به خود نفس انسان،البته در رابطه با پروردگار متعال.
و اين سه معنى نيز از انسان كه در رابطه باخداوند متعال صورت مىگيرد: در اين سه مودر [تشبيه، تبعيض، توهّم] منفى و بىنتيجهشمرده مىشود.
توضيح آن كه: ظهور قصد و عنايت براى خداوند متعال در مورد تشبيه اوبه مخلوق، و تذلّل براى او در مودرى كه او را تبعيض و داراى أبعاض دانسته، و طلب واختيار او با متمثّل كردن خيالى او: لغو و بىاثر خواهد بود؛ زيرا چون پروردگارمتعال را به ديگرى كه مخلوق او است تشبيه كنيم، و يا او را داراى أبعاض و اجزاءبدانيم، و يا با تمثّل خيالى او را در ذهن خود مجسّم سازيم: صددرصد از مقام الوهيّتكه نامحدود و نور مجرّد نامتناهى مطلق است: منحرف شده، و از حق تعالى به غير اومتوجّه شده ايم.
و اما جهت انتخاب و تناسب اين سه كلمه، در سه مورد مذكور: براىاين است كه، عنايت داشتن ملازم است با عظمت و مورد توجّه و احترام بودن و تجليلطرف، و چون خداوند عزيز و جليل تشبيه و تنزيل به مرتبه مخلوقات گرديد: قهراً سزاوارتجليل و احترام نگشته، و عنايت و توجّه مخصوص به او لغو خواهد شد.
و همچنينتذلّل و تحقّر لازم است در مقابل عظمت و جلال و مقام بالا و بلند پروردگار متعالصورت بگيرد، و چون طرف تذلّل تبعيض و تجزأه و تقسيم به أبعاض و أجزاء گردد: قهراًآن عظمت و جلال شكسته شده، و مقام رفيع و عالى او انحطاط پيدا خواهد كرد، و در اينصورت موردى براى تذلّلأ و انكسار و خشوع باقى نخواهد بود.
و در مورد توجّه بهمعبود موهوم و خيالى نيز چنين است، و او هرگز قابل طلب و خواستن و اختيار كردننمىباشد.
پس در نتيجه بايد توجّه داشته باشيم كه: عنايت براى پروردگار متعال، وتذلّل در مقابل عظمت از، و طلب و انتخاب از: مىبايد پس از تحقق معرفت و توحيد مقاماو باشد.
و از اين نظر است كه: در آغاز خطبه شريف فرمود: أوّلُعبادةِ الله مَعرفتُه وأصلُ معرفةِ اللهِ توحيدُه.
و كسى كه معرفت او روىپايه تشبيه مقامات و صفات و افعال پروردگار متعال بر ديگرى كه همه مخلوق عاجز ومحدودند، باشد، و يا مبتنى بر تبعيَ و تركيب وجود منزّه او است، و يا براساس توهّمو خيالبافى او را توجّه مىكند: چنين انسانى از مقام معرفت و توحيد او محروم خواهدبود.
6 - كلُّ مَعروفٍ بنفسِهِ مصنوعٌ، وكلُّ قائم فى سِواهمَعلولٌ.
لغت
معروف:شناخته شده با تمييز خصوصيّات.
نفس:شخصيّت وجودى يك چيز.
معلول:مريضو عليل، مقابل سالم.
ترجمه
هر چيزى كه شناختهشده به نفس و خود وجود او بشود: ساخته شده ديگران و مخلوق است، و هر آنچه در ديگرىتقوّم دارد: معلول است.
توضيح
همه موجودات از دوحال بيرون نيستند: يا به اصطلاح جوهر است، يعنى خود استقلال در موجوديّت داشته، ودر پيدايش و قوام خود نيازمند به ديگرى نيست.
و يا عَرَض است كه وجود پيدا كردنو قوام او محتاج است به ديگرى، يعنى موجوديّت او در موضوع ديگر ظاهر و متحقّقمىگردد.
اول - مانند جمادات و نباتات و حيوان و غير آنها.
دوم - مانند عوارضىكه به آنها عارض مىشود، و از كيفيّات و نسبتها و مقادير و صفات نفسانى و غيرآنها.
و در اين دو جمله منزّه بودن پروردگار متعال از محيط همه آنچه وجود امكانىداشته و مخلوق هستند: بيان شده، و ضمناً جهت بيرون شدن نيز روشن گشته است.
وتعريف و تعبير از جوهر و عرض به اين دو جمله: جامعتر و روشنتر و بهتر است ازتعريفيهايى كه در كتب معقول نوشته شده است، و به موجب اين دو جمله، جوهر آن چيزىاست كه به خودى خود و به نفسه مورد شناسايى قرار بگيرد. و عرض آن چيزى است كه دروجود ديگرى تقوّم پيدا كند.
و براى اين دو عنوان: دو اثر لازم ذكر شده است.
1 - هر معروف بنفسه ناچار مصنوع است.
2 - و هر متقوّم در ديگرى قهراّ معلولاست.
امّا اول: زيرا چيزى كه به خود او و با شخصيّتش شناخته بشود: محدود و محاطفكر و نظر قرار گرفته، و از عنوان نور مجرّد نامحدود نامتناهى خارج گشته، و چونمصنوعات بشر و ساخته شده هاى او، شناخته شده به خصوصيّات و تمييز داده شده، واقعخواهد شد.
و اين معنى با جمله اول خطبه - أوّلُ عِبادةِمَعرفتُه، منافاتى ندارد، زيرا آن معرفت مطلق است، به هر نحوى كه دربارهپروردگار متعال جارى و واقع مىشود. و در اين جا معرفت بنفسه، يعنى به شخصيّته وخصوصيّته، ذكر شده است، و اين معنى درباره خداوند متعال صدق نكرده، و شامل تماممخلوقات (مطلق جواهر جسمانى و غيره) خواهد بود.
و امّا دوم: زيرا چيزى كه دروجود خارجى و تقوّم خود محتاج به موضوع ديگرى بوده، و بنفسه تقوّم و برپايى ندارد: ناچار وجود ضعيف و معلولى داشته، و در ادامه هستى خود لازم است به ديگرى تكيه كرده،و در ظلّ امداد و پشتيبانى او خود را اداره كند، و چنين موجودى نخواهد توانست ديگرىرا به وجود آورد.
پس اين دو ضابطه نيز در بحث معرفت خداوند متعال، بايد منظورباشد او معروف بنفسه نتواند باشد، و او قائم در ديگرى نيز نخواهد بود.
7 - بصُنعِ الله يُستدَلّ عليه، وبالعُقولِ تُعتَقُد مَعرفتُه،وبالفِطرةِ تَثبتُ حُجّتُه.
لغت
صُنع:عملى است كه روى دقّت و علم و حذاقت صورت گيرد.
استدلال:طلب هدايت و راهنمايى كردن.
عقل:تشخيص صلاح و فساد در زندگى، و سپس ضبط نفس است برآن.
اعتقاد:محكم كردن و بستن چند چيز در نقطهمعيّن.
فطرت:خصوصيّاتى كه در خلقت ابتدائىهست.
حُجة:آنچه را كه در مقام اثبات دعوى به آن متوسّلمىشوند.
ترجمه
با أعمال دقيق وحكيمانه او راهنمايى مىشود به سوى او، و با عقول صاف محكم و به هم بسته مىشود معرفاو، و با فطرت پاك اوّليّه انسان اثبات مىشود حجّت او.
توضيح
اين سه جمله دررابطه با اسباب و مقدّمات معرفت و براى بدست آوردن آن ذكر شده است، و براى اين معنىسه امر به ترتيب بيان فرموده است: صُنع، عقل، فطرت.
اوّل: مصنوعات و أعمال خارجىپروردگار متعال است كه روى برنامه هاى بسيار دقيق و حكيمانه و با تدبير لطيف صورتگرفته است.
دوم: نيروى عقل است كه: از نفس و ذات آدمى متكوّن شده و وسيله تشخيصمعارف و علوم و حقايق گردد، و اين نيرو نه خارج از وجود انسان است، و نه جزو حقيقتاصلى او.
سوم: فطرت أصيل و ذاتى انسان است كه روى آن صفات و خصوصيّات و نيروهاتربيت شده است.
مصنوعات در مرحله اول: با لطف و دقت و حكمت و نظمى كه دارند،انسان را به جانب خالق حكيم قادر عالم هدايت مىكنند.
و در مرحله دوم: عقول كهتشخيص دهنده خير و صلاح و حق و باطل و ضبط و حبس كننده نفوسند بر خير و حقّ: آنهارا در اين شناسايى و معرفت استوار و محكم ساخته و در نتيجه وابستدي و اعتقاد قلبىايجاد مىكنند.
و در مرحله سوم: نوبت به فطرت راسخ و نيروهاى ثابت و خالص انسانىمنتهى شده، و حجّت الهى كه ظهور و ثبوت حقّ و برقرار شدن جلوه هاى معرفت است: روشنو ثابت و تمام و متجلّى گردد.
و در قرآن مجيد نيز به اين مراحل سه گانه اشارهمىفرمايد:
أوَلَو كانَ آباؤُهُم لايَعقِلُونَ شَيئاً ولايَهتَدون 2/170
فأقِم وَجهِكَ لِلدّينِ حَنيفاً فِطرتَ اللهِ الَّتى فَطَرالنّاسَ علَيها لاتَبديلَ لخَلقِ الله 30/30.
8- خَلقَاللهُ الخَلق حِجاباً بينَه وبينَهم، ومُبايَنَتُهُ إيّاهُم مُفارَقتُهإنّيّتَهُم.
لغت
حِجاب:حائلى كه مانع باشد از تلاقى دو چيز.
مبايَنت:از هم جدا شدن با انكشاف بعد از ابهام.
مفارَقت:جدا گشتن و متميّز شدن.
إنّيّت:تحقّق، مصدر انتزاعى است از إنَّ.
ترجمه
خلق فرموده استخداوند متعال مخلوقات و موجودات را به حالت حجاب بودن آنان در ميان خداوند و ايشان،و از هم جدا شدن و فاصله پيدا كردن پروردگار متعال با آنان: از لحاظ خصوصيّت إنّيّتو تحقّق وجودى آنان است.
توضيح
چون براى تحصيلمعرفت إلهى: مقدّمات سه گانه اى ذكر شد: اشاره فرمود به دو جهت از موانعى كه در اينراه موجود است:
1 - وجود خود موجودات و ظهور و خودنمايى آنان است كه در مقابلتجليّات حقّ تعالى و ظهور و آشكار شدن نور او و در قلوب پاك بندگانِ خالصِ خداوندسبحان: مانع و حجاب گشته، و از توجّه پاك و صاف آنان حائل مىشود.
توضيح آن كه: خداوند متعال نور مجرّد و مطلق و منزّه از هرگونه قيد و حدّ و عوارض و فقر و تحوّلو ضعف است. و چون ما از هر طرف در احاطه موجودات بوده، و آنچه مىبينيم: جسم و مركّبو مقيّد و محدود و عارض ومعروض و حالّ و محلّ و تحوّل و ضعف و فقر و جهل و فنا وحدوث است: قهراً فكر ما در همين رابطه و در اين محدوده مىتواند اظهارنظر و تأمّل ودقّت نمايد و در صورتى كه بخواهد به مسائل ماوراء طبيعت و خارج از جهان مادّه ومخصوصاً خارج از عوالم خلقت بطور كلّى، توجّه كند: قهراً لازم است فكر خود را ازاين افكار مادّى و توجّهات به موجودات طبيعى و بلكه از همه عوامل وجود، تخليه وتنزيه نموده، و در جهت منفى و مقابل آنها به نظر و دقّت بپردازد.
و اين معنى خوداز مشكلات تحقّق پيدا كردن اين توجّه است كه مىتواند ذهن خود را از آلودگيها وتعلّقات و نقش و رنگ و جلوه هاى عوالم خلق تصفيه و تزكيه و تخليه نموده، و اين حجابگسترده بزرگ و محيط و فراگير را بركناركرده، و به عالم ماوراء خلقت كه هيچ گونه انسو سابقه فكرى و خارجى ندارد، توجّه كند.
2 - حقيقت إنّيّت و تحقّق خالق و مخلوقاست:
آرى تحقّق هستى در خالق متعال: به نحو أزليّت و أبديّت و ثبوت و وجوب و غنىو بذاته و فى ذاته و تجرّد و نامحدود و به حيات مطلق ذاتى است.
ولى إنّيّت وتحقّق وجود مخلوقات به كيفيّت حدوث و ناپايدارى و فقر و جسمانيّت و محدود به حدود وبه حيات محدود و معيّن و احتياج، مىباشد.
پس اين دو حجاب (موجودات خارجى، انّيّتداخلى) بزرگترين مانع و حاجب انسان مىشوند: در راهِ رسيدن به حقيقت و توجّه به نورنامحدودِ پروردگار متعال و ارتباط با عالم لاهوت.
و لازم است فكر انسان موحّد ازاين دو جهت كاملاً تخليه گردد.
و امّا تعبير به مباينت: زيرا مباينت عبارت استاز روشن شدن و انكشاف ميان دو چيز پس از آن كه ابهام و تاريكي بود، و اين معنىمتناسب با فيمابين خالق و مخلوق است، كه اشتراك مفهومى اجمالى در وجود و صفات عمومىوجود دارند، و با توجّه به حقيقت إنّيّت آنها اين اجمال و ابهام برطرف مىشود.
وأمّا تعبير به إنّيّت: زيرا موجودات از اين جهت جدا گشته و امتياز و افتراق پيدامىكنند، نه از لحاظ مطلق وجود.
پس مباينت فيمابين خالق و مخلوق: از نظر خصوصيّاتتحقّق وجود آنها (إنّيّت) است.
و نسخه بدلهاى مختلف در اين دو جمله: متناسب ودرست نيست.
9 - واِبتداوُه إيّاهُم دَليلُهم على أن لا ابتِدائلَه، لعَجزِ كلِّ مُبتدَءٍ عن ابتِداءِ غِيرِه. واِيداؤه إيّاهم دَليلُهم على أنلاأدَواتَ فيه، لِشهادةِ الأدَوات بفاقةِ المُتآدِين.
لغت
إبتداء:آغاز كردن و شروع نمودن بدون سابقه.
إيداء:تقويت كردن و آلات و أدوات دادن.
تآدِى:أدوات و آلات برگرفتن.
ترجمه
و آغاز كردنخداوند متعال به ايجاد آنان: دليل است بر آن كه خود او را ابتدائى نباشد، زيرا كسىكه در مرتبه اول ايجاد شد: عاجز است از ايجاد ديگرى.
و تقويت و آلات دادن برآنان: دليل است بر آن كه او را اسباب و آلاتى در ايجاد و فعل خود نيست، زيرا بودنآلات شهادت مىدهد به فقر و نيازمندى كسى كه در افعال خود اسباب و آلاتمىگيرد.
توضيح
چون اختلاف إنّيّت (از نظر خصوصيّات تحقّق وجود) در ميان خالق متعال و مخلوق، ثابت و روشن گرديد: دراين دو جمله اشاره مىشود، به دو جهت از جهات مباينت در إنّيّت فيمابين خداوند وموجودات.
1 - تحقّق وجود در خلق به نحو حدوث است، و خداوند متعال آن را بدونسابقه ايجاد فرموده است، ولى ذات خداوند متعال أزلى و قديم بوده، و ابتدائى او رانباشد: زيرا اگر ابتداء و آغازى در تحقّق وجود او (إنّيّت) صورت مىگرفت: نمىتوانستديگرى را ايجاد كند.
توضيح آن كه: چيزى كه تحقّق وجود او به نحو حدوث يعنى محدودبه حدّ زمانى يا به حدّ ذاتى بوده، و از خود تحقّق و استقلال در وجود نداشته، وفقير و عاجز و محدود و محتاج به ديگرى است: چگونه مىتواند با قدرت و اختيار و اراهتامّ مستقلّى، به ايجاد و ابتداء مخلوق ديگرى شروع كند؟
آرى چيزى در جهت ابتداءاختيارى از خود ندارد: از جهت بقاء و ادامه حيات و انتهاء وجود نيز اختيارى نخواهدداشت.
پس خداوندى كه خالق موجودات است: محال است كه خود ابتداء و آغاز داشته، وحادث و محدوث باشد.
در خطبه توحيد نهج البلاغه مىفرمايد: سبَقالأوقات كَونُه، والعَدَم وجودُه، وَالإبتداءَ أزلُه.
2 - إنّيّت و تحقّقوجود در موجودات به طورى است كه در مقام انجام عمل و در هر حركت و فعلى محتاج بهاسباب و آلات و وسائل داخلى و خارجى هستند. ولى در مقام لاهوت هرگونه اسباب و آلاتو وسائل منتفى بوده، و هرگز نيازى به آنها نيست، آرى ذات نامتناهى و نامحدود ذاتاًو قدرتاً و علماً و حياتاً، و نور مجرّد أزلى أبدى مطلق: خود مبدأ موجودات و موجدأسباب و آلات و پديد آورنده همه موجودات است، و چگونه فرض توان كرد كه كارهاى او بهوسيله آلات و اسباب صورت بگيرد.
پس دادن آلات و أدوات و ايجاد موجودات به اينكيفيّت: اثبات چگونگى و خصوصيّت إنّيّت مخلوق را مىكند، و چون تحقّق خصوصيّت وجودىمخلوقى براى ما روشن و معلوم گرديد: خواهيم دانست كه إنّيّت واجب قهراً مباين باإنّيّت مخلوق محدود خواهد بود.
و گذشته از اين: خود أدوات و اسباب براى رفعاحتياج و در صورت فقر و ضعف و عدم استقلال ذاتى استعمال مىشوند، و چون غناى مطلقنامتناهى ذاتى بود: بودن آلات و أدوات لغو و بىفايده مىشود.
10 - و أسماوُهُ تَعبيرٌ، وأفعالُهُ تَفهيمٌ، وذاتُه حقيقة، وكُنهُه تَفريق بينَهوبينَ خَلقِه، وغُيورُه تَحديدٌ لما سِواه.
لغت
تعبير:بيان و روشن كردن آنچه پوشيده است.
حقيقة:چيز ثابتى كه واقعيّت داشته باشد.
كُنه:جوهر و ذات و أصل شئ است.
غُيور:مغاير بودن كه غير شئ باشد.
ترجمه
و أسماء پروردگارمتعال فقط براىروشن كردن و بيان حقيقت الوهيّت و ذات مجرّد نامحدود است، چنان كهافعال او كه در خارج ظهور پيدا مىكند براى فهمانيدن سعه و نامتناهى بودن و قدرتتامّ ذات است، و ذات او حقيقت واقعيّت دار و ثابت و ازلى و ابدى و قائم به خود است،و كنه و جوهر او با مباينت از مخلوقات او معلوم مىگردد، و مغايرت او با موجوداتديگر با محدود بودن و تقيّد آنها معيّن مىشود.
توضيح
پس از بيان حقايقىاز خصوصيّات ذات و صفات و پروردگار متعال، و از خصوصيّاتى كه مربوط به خلق است: نتايجى از اين بيانات گرفته، و به نحو اجمال به آنها اشاره مىفرمايد:
1 - اسماءحُسنى كه در قرآن مجيد ذكر شده و تا نود و نه اسم شمرده اند: همه براى معرّفى ذاتمجرّد نامتناهى است، و اين اسماء مفاهيم مستقلّ جذا از ذات واجب نداشته، و تنها درمقام تبيين و روشن كردن حقيقت مجرّد ذات آورده مىشوند، و حقيقت مطلب آن است كه گفتهشد: و نظامُ توحيدِ الله نَفيُ الصِفَاتِ عنه - خ 2.
پس ذكر اين اسماء براىتبيين حقيقت ذات است، نه براى اشاره و دلالت به مفاهيم مستقلّ اين كلمات - خ 2.
2 - افعال و كارهاى او براى تفهيم است: افعالىكه از خلق ظاهر مىوشد: روىغرضهاي مخصوص، و رفع نيازمندى و تأمين برنامه زندگى، و بدست آوردن منافع مقصود است،ولى خداوند متعال احتياج و ضعف و فقرو غرض شخصى ندارد، و افعال او به اسباب و آلاتو مقدّمات و وسائل صورت نگرفته، و در زمان ومكان و محدوديت قرار نمىگيرد.
پسافعال او مانند افعال ما نيست كه اين خصوصيات و مفاهيم و معانى متفاهم عرفى را ازآنها استفاده كنيم. و حقيقت افعال او براى ما مجهول بوده و قابل فهم نيست، و ايناندازه مىفهميم كه: افعال خداوند متعال ظهورات و تجلّيّاتى است از صفات ذاتى، و بهنحو خالص و پاك صورت گرفته، و هيچ گونه غرض و مقصد شخصى و يا آلات و اسبابى در آنهابكار نمىرود. و در نتيجه بايد گفت كه: افعال او براى تفهيم مقام عظمت لاهوت، يعنىذات مجرّد غيرمحدود و غيرمتناهى است كه به اقتضاى ذات او حيات و قدرت و علم و ارادهذاتى دارد.
پس افعال او نشان دهنده قدرت و مشيت و علم و حيات نامحدود ذاتى وبذاته مىباشد - خ 29.
3 - آنچه حقيقت متأصّل و بذاته و ازلى و ابدى و پايدارمطلق كه كوچكترين فقر و ضعف و كمبودى در آنها نباشد: ذات مجرّد نامحدود مطلق است، وآنچه غير او باشد: همه فقيرو محاج و ضعيف و محدود بوده، و اصالت مطلق ذاتىندارند.
4 - آنچه در رابطه كنه و جوهر او مىتوانيم درك كنيم، اين است كه: كنه وجوهر او جدا از جوهر و ذاتيّات موجودات ديگر است، و ب هر اندازه اى كه از ذاتيّاتخلق آگاهى پيدا كنيم، و به هر مقدارى كه در شناسايى آنها تعمّق و تحقيق ممكن بجاىآوريم: خواهيم فهميد كه كنه وجوهر او جدا و مغاير با آنها است.
و اين مغايرت ومقابل بودن و جدا گشتن: او را از اين حدود و قيود و خصوصيّات خلقى تنزيه و تسبيحكرده، و تا اين اندازه باب معرفت را در مقابل ما باز مىكند.
آرى جوهر او از حدّو قيد و جسمانيّت و تركّب و حدوث منزّه است.
5 - و اين مغايرت و مباينتِ او باخلق، ايجاب نمىكند كه او محدود و مقيّد باشد: زيرا خداوند متعال در مقابل خلق و درعرض مكان و زمان آنها نيست كه خارج كردن مقدارى از جسم محدود به زمان يا مكان موجبمحدود شدن دايره محيط ديگرى باشد، بلكه در طول آنها است، آن هم در جهتمعنوى.
توضيح آن كه: معلوم شد (خ 2) كه خداوند متعال از حدود مراتب خلق (حدودجسمانى مادىّ، حدود زمانى و مكانى، حدود ذاتى) تنزيه و تسبيح مىشود، و اين نزاهت ورفعت از لحاظ عقلى و روحانى است، نه از جهت جسمانى.
پس نفى حدود به تمام مراتبشاز ساحت قدس پروردگار متعال: اثبات نامحدودى مطلق و نامتناهى بودن او را مىكند، اگرچه ضمناً در نتيجه اين دقت و بررسىمراتب وجود: به خصوصيّات حدود مراتب مخلوقات آگاهمىشويم.
11- فقَد جَهلَ اللهَ مَن استوصفَه، وقد تَعدّاه مَناشتَمله، وقد أخطَأه مَن اكتَنَهه.
لغت
استصاف:طلب و خواستن توصيف چيزى از خود يا از ديگرى.
تعدّى:اختيار تجاوز به حقوق ديگرى.
اشتمال:اختيار احاطه كردن با پوشانيدن آن.
أخطأ الطريقِ:عدل عنه.
اكتناه:خواستنو اختيار جوهر چيزى را.
ترجمه
پس به تحقيق خدارا جاهل گشته است كسى كه خواسته است او را توصيف كند، و اختيار كرده است تجاوز بهحقوق او را كسى كه خواسته است به او احاطه كند، و خطا كرده است آن كه خواسته است بهكُنه و جوهر او برسد.
توضيح
پس از روشن كردن وبيان مقامات توحيد و صفات و اسماء و أفعال: به نتايج آنها اشاره فرموده، و نُه مورداز آنها را بيان مىكند:
1 - كسى كه مىخواهد خداوند متعال را توصيف كند: جاهل بهاو گشته است، زيرا دفته شد كه در نظام توحيد مىبايد نفى صفات از ذات او بشود (خ 2)،و كسى كه مىخواهد او را با صفاتى متّصف كند: از حقيقت مقام توحيد بركنار شده،و ازمعرفت پروردگار متعال محروم گشته است.
2 - و كسى كه خود را محيط و پوشاننده قرارمىدهد به خداوند متعال: به حقوق لازم او كه بايد رعايت شود، تجاوز كرده است، زيرااو نامحدود و نامتناهى است، و كسى نتواند از لحاظ فكر و نظرو توجّه روحانى به اواحاطه كرده و شامل گردد، تا در نتيجه او را محدود و متناهى قرار داده و از مقامعظمت و كبريايى و محيط بودن او كسر كند (خ 4، 6).
3 - و كسى كه مىخواهد جوهر واصل او را آگاهى پيدا كند: البتّه راه خطا پيموده است، زيرا بايد توجّه داشت كه فكركوتاه ومحدود و ضعيف انسان هرگز نتواند به جوهر و اصل خداوند متعال كه ميليونهامرتبه بالاتر از ادراك و برتر از فهم و وسيعتر از محدوده نظر او است: محيط و فراگيرباشد.
و از اين معنى هم نبايد غفلت كنيم كه: خداوند متعال نور مجرّد نامحدودمطلق است، و تعبير به الفاظ ـ ذات، صفت، اصل، جوهر، إنّيّت، حقيقت، و غير اينها: همه براى تفهيم و تفاهم است.
و امّا تعبير در مورد اول به جهالت، و در دوم بهتعدّى، و در سوم به خطاء: براى اين است كه در برنامه توصيف: بكلّى از شئون لاهوتخارج گشته، و به چيزى كه محدود و مصنوع و متناهى ومخلوق است، توجّه مىكند.
و درمورد دوم كه شامل شدن و احاطه به او است: به حقوق او كه نامتناهى ونامحدود بودناست، از جهت تصوّر و فكر ضعيف خود تجاوز كرده، و آن طورى كه بايد رعايت حقّ و شأنومقام او را ننموده است.
و در مورد سوم كه اكتناه است: در اين تحقيق و دقّت وبررسى، راه خطا و لغوى را رفته و از طريق حقّ كه پرهيز از تفكّر در ذات و كنه وجوهر است، منحرف شده است.
12 - ومَن قالَكيفَ؟ فقد شَبَّهه. ومَن قالَ لِمَ؟ فقد عَللَّه. ومَن قال مَتَي؟ فَقَد وَقَّتَهُ. ومَن قالَ فيمَ؟ فقد ضمَّنَه. ومَن قالَ إلى مَ؟ فَقَ نَهَاه. ومَن قال حتّى مَ؟فقَد غَيّاه.
لغت
ما: اسم است براىاستفهام، به معنى أىّ شئ، و چون حرف جرّ - لام، فى، إلى، حتّى، مِن، عن - به آنمتّصل شود: الف آخر آن حذف مىشود.
تعليل:علّت و سببآوردن.
ترجمه
و كسى كه گفت: چگونه است؟ پس او را تشبيه كرده است به چيزى. و اگر گفت: براى چيست؟ براى او علّت وسبب قائل شده است. و كسى كه گفت: در چه زمانى است و كى است؟ پس به تحقيق او را وقتىقرار داده است. و چون گفت: در چه چيز است؟ پس او را در ضمن چيزى ديگر به حساب آوردهاست. و اگر گفت: تا كى و تا كجا است؟ او را متناهى قرار داده است. و كسى كه گفت: تاپايان چه؟ پس براى او غايت و پايانى ذكر نموده است.
توضيح
و شش مورد ديگر ازنتايج بيان مقامات توحيد:
1 - كيفيت و چگونگى براى او عارض نگردد: زيرا او از هرگونه عوارض و تحوّلات و قيود منزّه بوده، و نور مجرّد على الاطلاق است كه هيچ گونهحدّ و قيد و تبدّلى به ذات او راه ندارد (خ 3).
و كيفيت از جمله اعراضى است كهبه ذات شئ عارض گشته و موجب تحوّل و تغيّر آن شده، و از اين لحاظ شبيه به مخلوقاتممكن و متحوّل و غيرثابت مىباشد.
آرى تحوّلات و عوارض در وجود لذاته پروردگارمتعال پديدار نمىشود: قهراً در اين خصوصيّات شبيه خلق خواهد بود.
2 - اسباب وعلل درباره ذات و صفات ذاتى او وجود ندارد، خواه آنچه مقدّم بر هستى باشد، مانندعلّت فاعلى، و يا مؤخّر باشد، مانند علّت غايى: زيرا علّت آن چيزى است كه وجود شئحدوثاً يا بقاءاً متوقّف و وابسته به آن بوده و مؤثّر در قوام و تحقّق آن شئگردد.
آرى وجود پرورگار متعال واجب و ثابت و متحقّق بذاته و فىذاته و لذاته بودهو به ذات خود مستغنى از هر چيزى است، و او كمترين احتياجى در ذات خود به چيز ديگرىندارد (خ 6).
3 - خداوند متعال محدود به زمان و وقت نيست: زيرا او خالق زماناست، و او ازلى و ابدى و وجود ذاتى دارد، و اگر او را در محدوده زمان قرار بدهيم: قهراً حادث و مسبوق به عدم بوده، و نيازمند خواهد بود به چيزى كه او را به وجودآورد (خ 9).
پس سؤال كردن از اين كه خداوند متعال در چه وقت و زمانى بوده ياهست؟ برخلاف اقتضاى ازلى بودن و واجب بودن و تقوّم به ذات و غناى مطلق و نامحدودىاو است.
4 - خداوند متعال در محلّى يا در محيط و فضايى كه جسمانى يا روحانى باشدقرار نگرفته ونمىگيرد: زيرا در اين صورت پروردگارى كه نامحدود و نامتناهى و ازلى وابدى است، محدود و معروف گشته، و ضعيف و عاجز ومحتاج وحادث خواهد شد.
و گفته شدكه: آنچه به خداوند متعال نسبت داده مىشود، قهراً بايد از ماوراء عالم جسمانى باشد،و محلّ و محيطى هم كه به او نسبت داده مىشود، مكان مادّى نخواهد بود: زيرا مكان هرچيزى بايد متناسب با او باشد، و در عين حال براى خداوند نامتناهى نامحدود هيچ گونهمحلّ و فضا و محيط فراگيرنده اى نتوان فرض كرد.
5 - براى او نتوان نهايتومنتهايى فرض كرده، و از منتهاى سعه وجودى او پرسش كرد: زيرا منتها داشتن مستقيماًمحدود و معيّن گشتن است، و آن ملازم با امكان وجود و ضعف و حدوث و مخلوق بودن خواهدبود (خ 4).
6 - براى خداوند متعال نتوان غايت و آخر و مقصدى فرض كرد: زيرا پايانداشتن در يك جريان و عمل، نوعى است از متناهى و محدود بودن، و هر آنچه پايان وغايتى در او باشد: ضعيف و متناهى ومخلوق خواهد بود.
و فرق نهايت و غايت (الى مَ،حتّى مَ) اين است كه: غايت هر چيزى قسمت آخر آن است و نهايت حدّ آخرى است كه بهآنجا منتهى مىشود، يعنى نقطه اى كه بعد از نقطه غايت باشد.
و هر دو معنى مشتركنددر ايجاد محدوديّت و منتهى بودن شئ.
پس اين نُه مورد جمعاً از نتايج معارف ومطالب گذشته مىباشد
- ومَن غَيّاه فقَد غاياه، ومَن غاياه فقَد جَزَّأَه ومَن جَزَّأَه فقَد وصَفَه،ومَن صَفَه فقَد ألحدّفيه.
لغت
تَغييه:غايت قرار دادن براى چيزى.
مغاياة:غايت دار كردن كه بعد از تغييه و براى استمرارباشد.
إلحاد:تمايل از چيزى با طعن كردن در آن.
ترجمه
و كسى كه غايت وپايانى براى او قرار داد: پس به تحقيق او را غايت دار متداوم كرده است. و چون او راغايت دار قرار داد: پس هستى او را تجزأه و تقسيم نموده است. و كسى كه او را بهأجزاء قسمت كرد: به تحقيق او را توصيف كرده است، مانند توصيف أجسام. و چون او راتوصيف ظاهرى نمود: در اين صورت از حقّ متعال منحرف گشته و طعن به او زدهاست.
توضيح
در اين چهار جلمهبه آثار و محذورات تغييه اشاره فرموده، و اثبات كرده است كه: آخرين نتيجه آن الحادو كفر است.
و جهت اختصاص دادن تغييه به ذكر نتيجه: به لحاط روشن بودن اين آثار ومحذورات (غايت دار بودن، تجزأه، وصف، إلحاد) است در آن، و اگر نه در هر شش موردگذشته اين آثار مترتّب مىشود.
و امّا توضيح اين چهار جمله:
1 - روشن است كهتأثير و ايجاد اثر در هر موضوعى: آن اثر را غالباً در آن موضوع تثبيت و يا متداوممىسازد، و چون پروردگار متعال را مُغايَى (به صيغه مفاعله كه دلالت به تداوم مىكند) فرض كرديم: قهراً محدود و متناهى خواهد شد.
2 - مغاياة به معنى غايت دار بودنثابت يا مستمرّ است، و چون مغاياة درباره خداوند متعال مفروض گشت: قهراً داراىاجزاء و قابل قسمت خواهد شد، زيرا غايت خود طرف مشخّص ومعيّنى است از موضوع غايتدار، و اين علامت تجزأه است.
3 - و چون تجزأه در موضوعى ثابت گرديد: به طورمسلّم قابل توصيف و تعريف خواهد شد، زيرا چيزى قابل توصيف نمىشود كه قابل تشخيصدادن و احاطه و شناسايى نباشد، و در صورتى كه موضوعى محدود و متناهى گشت، اگر چه بهتجزيه تدريجى باشد: قهراً قابل توصيف اجمالى واقع شده، و از هر جهت محدود و محتاج وضعيف خواهد شد.
4 - و هر چيزى كه قابل تعريف و توصيف شد: البتّه در محدوده فكر ونظر و عقل و در احاطه شناسايى قرار خواهد گرفت، زيرا توصيف بى شناسايى و احاطهفكرى: امكان پذير نيست، و چنين موضوعى نتواند نور مجرّد على الإطلاق و بىنهايت ونامحدود و قائم به ذات و غنّى مطلق باشد.
پس در اين صورت از پروردگار متعالانحراف تمام پيدا شده، و به يك موجود محدود ضعيف محتاج توجّه نموده است.
پس ازاين كلمات و بيانات بسيار دقيق مىفهميم كه: استيصاف، اشتمال، اكتناه، تشبيه، تعليل،توقيف، تضمين، تنهيه، تغييه، تجزأه، توصيف: درباره پروردگار متعال، همه انحراف وطعن زدن و كفر، و در مقابل معرفت حقّ تعالى و توحيد است.
و هر شخص مؤمن بهخداوند متعال مىبايد: بعد از تهذيب نفس و طهارت قلب و خلوص نيّت و خضوع تامّ، اينخطبه شريف را جمله به جمله و كلمه به كلمه به دقّت مطالعه و بررسى كرده، و حقيقتمعرفت و توحيد را دريابد.
14 - لايَتَغيّرُ اللهُ بانغِيارالمخلوقِ، كما لايتحَدَّدُ بتَحديدِ المَحدود.
لغت
انغيار:تحوّل پيدا كردن به حالتى سواى حالت اول.
تحدّد:در مورد حدّ و تندى واقع شدن.
تحديد:در شدّت و حدّت قرار دادن، حواه به احكام تكوينى، و يا بهاحكام و فرائض تشريعى.
ترجمه
پروردگار متعال باقبول كردن مخلوقات تحوّلات گوناگون را كه به آنان مىرسد: تحوّل و تغيّرى پيدانمىكند. و با تحديداتى كه از جانب مخلوق محدود مواجهه مىشود در زحمت و شدّت قرارنمىگيرد.
توضيح
پس از ذكر امورىكه موجب الحاد و انحراف از مقام توحيد بود، اين دو جمله در رابطه با استغناى مطلقخداوند متعال و استقلال مقام با عظمت او ذكر مىشود:
1 - پروردگار متعال همينطورى كه تقوّم به ذات خود دارد: از نطر صفات ذاتى و در مقام اظهار و بسط رحمت نيز،قائم به نفس بوده، و هرگز از حوادث و عوارضى كه به خلق مىرسد: تحت تأثير و منفعلنگشته، و در اجراى برنامه نظم و عدل و حكمت و رحمت، مضطرب و متحوّل و متغيّرنمىشود.
آرى تأثّر و تحوّل حال وقتى صورت مىگيرد كه: شخصى جاهل و غافل و ناآگاهاز جريان حادثه بوده، و يا آن جريان به اقتضاى حكمت و عدالت و تقدير دقيق و با فكرصددرسد صحيح و درست، صورت نگرفته باشد.
ولى آن حوادث و عوارضى كه روى آگاهى كاملو سابقه علمىن و با تقدير و تنظيم صددرصد حكيمانه و عادلانه: صورت بگيرد: نه تنهاتأثيرى در وجود طرف ايجاد نمىكند، بلكه به خاطر اجراى نقشه تصويب شده و إعمال آنچهخير و صلاح است، موجب رضايت خاطر نيز خواهد شد.
و اگر بنا باشد در اجراى حكم وقانون و تقديرات لازم تأثّر و تحوّلى در فكر و حالت مقام شخص حاكم عادل عالم، ظاهرشود: نه تنها تقدير و قضاء بىنتيجه مىماند، بلكه اختلال و فساد در نظم عدالتاجتماعى نيز پيدا گردد.
از اينجا است كه خداوند متعال در موارد مجازات مفسدين ومخالفين در دينا يا در آخرت، كوچكترين تأثّرى پيدا نكرده، و آن را عين صلاح و خيردر نظم انفرادى و اجتماعى مىبيند.
2 - در مرتبه دوم پس از مضيقه و شدّت و زحمتپيدا كردنِ خلقِ گرفتار شده كه به زبان اعتراض و تندى، اظهار گله و شكايت و بلكهبدگويى مىكند، و يا به زبان نرم و عجز و مظلوميّت دادجويى و رفع گرفتارى مىطلبد،هرگز اين تنديها و تحديدات اثرى در ادامه اجراى حق و عدالت نخواهد داشت.
پس چنانكه در تحوّلات أحوال خلق متأثّر نمىباشد: از تحديدات و بدگمانىها و بدگويىهاىتندآنان نيز در اجراى حكم حقّ و إعمال و ادامه عدل و نظم سست نخواهد شد.
آرىقاطعيّت در اجراى حكم و تصميم در ادامه قانون و اعمال آن از خود تصويب و تقديرمهمّتر است.
15 - أحدٌ لابتَأويل عَددٍ، ظاهرٌ لابتأويلالمُباشَرة، مُتَجلٍّ لا باستِهلالِ رُؤية، باطنٌ لابمُزايَلة، مبايَن لابمَسافة،قريبٌ لابمُداناةٍ، لَطيفٌ لابتجسُّم.
لغت
تَأويل:برگردانيدن چيزى به معنايى كه منظور است.
مُباشَرة:امتداد بسط در بشره بدن با چيز ديگر.
مُتجلّى:چيزى كه منكشف و آشكار گردد، مقابل خفىّ.
استِهلال:طلب ظهور و جريان افتادن.
مُزايّله:بلند شدن و برطرف گشتن.
مُداناة:نزديك شدن با تسفّلأ و انحطاط.
تَجسُّم:اختيار حالت جسميّت كه در محلّى استقرار يابد.
ترجمه
يكى است نه بهعنوان برگردانيدن آن به مفهوم عدد و شمارش، و ظاهر است نه به عنوان برگردانيدن آنبه مفهوم انبساط ظاهر بدن در مقابل چيزهاى ديگر. و جلوه مىكند و از مرحله ستر وخفاء آشكار مىگردد، نه به عنوان امتداد پيدا كردن و ظهور در مقابل بينايى. و باطناست نه به عنوان دور شدن و جدا بودن از نقطه معيّن. فاصله و جدا شونده است، نه بهعنوان مسافت پيدا كردن. نزديك است، نه به عنوان قرب با تسفّل و ظاهرى. و لطيف استنه با تجسّم.
توضيح
چون نفى شد كه: خداوند متعال تحت تأثير عوامل خارجى قرار نمىگيرد: شانزده صفت از صفات مربوط بهصفات ذاتى يا فعلى پروردگار متعال را متذكّر شده، و به نحو اجمال با اشاره به معانىمقابل آنها، آنها را معرّفى مىفرمايد:
1 - يكتا است، ولى نه چون كلمه يكى كهعرفاً در مقام شماره كردن اشياء استعمال شده، و گويند: فلان شئ يكى است و دو وبيشتر نيست، زيرا در اين مورد نظر گوينده فقط به جهت عدد است، خواه مادّى باشد يامعنوى، مركّب باشد يا مجرّد، ظاهرى و محسوس باشد يا نامحسوس.
و تنها نظر به يكعدد بودن است كه: بيشتر نباشد.
و نظر ما در اطلاق كلمه أحد به خداوند متعال ايناست كه: او را مثل و مانندى نيست، و او نور مجرّد نامحدود و خالق همه موجودات وازلى و ابدى بوده، و همه عوالم از مادى و معنوى از بسط رحمت او هستى پيدا كرده اند. قُلْ هُوَ اللهُ أَحَد.
2 - او ظاهر است، ولى نه به آن مفهومى كه عرفاً فهميدهمىشود، و گويند: ظاهر فرش يا ساتمان يا فذن جنس خوب است، زيرا در اين موارد نظر فقطبه جهتى است كه در مقابل باطن آنها قرار مىگيرد، يعنى محسوس و ملموس و صورت خارجى وانبساط مخصوصى كه در ظاهر صورت مىگيرد.
و أمّا نظر در اطلاق كلمه ظاهر به خداوندمتعال اين است كه: همه ظهورات و تجلّيات و بسط رحمت و نور در تمام عوالم از او استو از نور او است كه جلوه گر مىشوند، و همين طورى كه صفات ديگر او در مرتبه دومتكويناً و يا در تعبير متجلّى مىشوند: اسم ظاهر نيز كه از اسماء حسنى است، بهمناسبت هر عالمى تجلّى پيدا كرده و ظهور دارند.
3 - او آشكار و ظاهر و منكشفمىشود: ولى نه به آن مفهومى كه عرفاً فهميده مىشود، و گويند آفتاب متجلّى شد، يعنىدر خفاء بود و آشكار گرديد.
و نظر ما در تجلّى پروردگار متعال: انكشاف و ظهورنور او است در عالمى به مناسبت آن عالم، در مقابل خفايى كه براى نور در آن عالمبوده است، و البتّه اين تجلّى چون تجلّى آفتاب نيست كه در مكان معيّن و به نحومحسوس شدن با ادارك قوّه باصره و خواستن او باشد، بلكه با ادراك نور قلب و چشمبصيرت باطنى صورت مىگيرد.
و اين تجلّى، مخصوص صفت و اسم نور نيست، بلكه در صفاتديگر نيز ظاهر و آشكار مىشود، مانند: رحمت، قهر، قدرت، مغفرت، حلم، صبر، و أسماءديگر.
فلمّا تجلّي رَبُّه للجَبل جعلَه دَكّاً - 7/143 - مراد تجلّى عظمت و جلال پروردگار متعال استلآ
4 - او باطن است، ولى نه به آنمفهومى كه عرفاً فهميده مىشود، و گويند: باطن فلان امر يا شئ چنين است، يعنى آنچهمحسوس نبوده و صورت خارجى ندارد.
و امّا نظر در اطلاق كلمه باطن به پروردگارمتعال آن كه: او باطن است از لحاظ مبدأ تجلّيّات و حقيقت صفات كه در عالم مخلوقظاهر نيست، زيرا هر صفت و مقامى تا در عالم مخلوق ظاهر و متجلّى نگردد: منكشفنخواهد شد.
پس اسم باطن در مقابل ظهور تجلّيّات است، و به معنى مقامات صفات درذات مىباشد.
5 - بينونت و فاصله دارد: ولى نه به مفهوم عرفىمسافت و امتداد وبُعد داشتن با چيزهاى ديگر، چنان كه گويند: در ميان امرين بينونت هست، يعنى بُعد وفاصله موجود است، خواه بُعد ظاهرى باشد يا معنوى.
و امّا بينونت درباره پروردگارمتعال: البته معلوم است كه بُعد زمانى و يا مكانى و يا جسمانى و يا روحانى نيست،زيرا فاصله و مسافت پيدا كردن صددرصد علامت مخلوق بودن و محدود گشتن و مقابله نمودنبا ديگرى است، تا در ميان اين دو موجود كه استقلال دارند: بُعد و فاصله اى پيداشود، و هر كدام از ديگرى ممتاز گردد.
پس مباينت در ميان وجود واجب مجرّدپروردگار متعال و خلق او: از لحاظ تأصّل و أوّليّت و نامحدود بودن و ازلى بودن وحقّ و ثابت و ابدى بودن او، و امكان و فناء و محدوديّت و وابستدى و تقوّم به غير وعدم مالكيّت به خود در خلق است.
كلُّ مَن علَيها فانٍ ويَبقىوجهُ ربِّك ذوالجلال والإكرام 55/26.
6 - نزديك است: ولى نه به مفهومعرفى مدانات، يعنى نزديك شدن توأم با خضوع و تسفّل، چنان كه گويند كه خانه زيد قريباست به فلان مكان و رأى و فكر او نزديك است به رأى ديگرى كه: مراد نزديكى از جهتمحلّ يا مفهوم و معنى است.
و امّا قرب پروردگار متعال: به لحاظ احاطه تامّ ونفوذ كامل و علم و قدرت و سلطه و قيّوميّت و نامتناهى بودن او در مقابل همه خلق وعوالم سفلى و علوى است.
و نحن أقرب إلَيه مِنْ حَبْلِ الْوَريد - 50/16.
7 - لطيف است: ولى نه به آن مفهومى كه در خارج استعمال شده: وبه معنى چيز نازك و نرم و داراى رفق باشد، گويند: جسم لطيف، يعن نازك و نرم، و امرلطيف، يعنى خشن و شديد نبوده، و ملايم و دقيق باشد.
و اما لطف درباره خداوندمتعال اين است كه: در مقابل بندگان و خلق خود ملاطفت و لينت و نفوذ و دقت داشتهباشد: زيرا او جسم و محسوس ومحدود نيست كه او را از لحاظ ذات و وجود خارجى نازك يانرم و يا ملايم فرض كنيم، و لينت و خشونت جسمانى درباره او قابل فرض نيست.
پسلطيف از اسماء و صفات پروردگار متعال، و به معنى مهربان و نرم در صفات، و دقيق ونافذ در افعال خود باشد.
ألاّ يَعلم مَن خَلَق وهو اللَّطيفَالخَبير - 67/14.
16 - موجودٌ لابَعْدَ عَدَم، فاعلٌ لاباِضطِرار، مُقدِّرٌ لابحول (بجول) فِكرَة، مُدَبِّرٌ لابحركة، مُريدٌ لابِهَمامةٍ، شاءٍ لابِهمَّةٍ، مُدرِكٌ لابِمِحَسَّة) سَميعٌ لابآلةٍ، بَصيرٌلابأداةٍ.
لغت
إضطرار:اختيار كردن ضرر و ناراحتى، و ابتلاء پيدا كردن.
تقدير:اندازه گيرى كردن و تعيين خصوصيّات.
حول:تحوّل و تبدّل حالت و برگردانيدن است.
تدبير:آخر و عاقبت چيزى را در نظر گرفته و تأمين كردن.
هَمامة:قصد نزديك به تصميم كه استمرار پيدا كند.
مشيئة:تمايل شديد است قبل از طلب و تصميم.
هِمَّة:قصدى كه نزديك به تصميم باشد.
مِحَسَّة:آلت احساس كردن و ادراك است.
أداة:آنچه وسيله كمك گرفته و قوّت باشد - آلت.
ترجمه
او موجود است ولىوجود او پس از عدم نيست. او كننده و به جا آورنده افعال است ولى نه به اضطرار وناچارى. او اندازه گيرنده و مقدَّر امور است ولى نه با گردانيدن انديشة و تحوّلأفكرى، او تدبير و عاقبت انديشى در امور را دارد ولى با ادامه دادن قصد. او خواهندهو ميل كننده است ولى نه با نيّت. او ادراك مىكند هر چيزى را ولى نه با آلات حسّ وحواسّ. او شنونده است ولى نه به وسيله عضو شنوايى. او بينا است ولى نه به كمك آلتبينايى.
توضيح
به نُه صفت ديگراز صفات پروردگار متعال كه به نحو اجمال با ذكر مفاهيم منفى آنها بيان مىشوند،اشاره مىفرمايد، و مجموعاً با هفت صفت ديگر، 16 صفت مىشودك
8 - او هستىدارد وموجود است: ولى مانند موجودات خارجى ديگر نيست كه وجود محدودى داشته، و مسبوق بهعدم باشد، چون جمادات و نباتات و حيوان كه همه پيوسته در حال تحوّلأ بوده، و ازسابقه نيستى به مرحله هستى قدم گذاشته اند.
و امّا خداوند متعال كه وجود وابج وثابت و ازلى و ابدى داشته و قائم به نفس خود و غنىّبالذّات است: هرگز سابقه عدمدرباره او نتوان تصوّر كرد، و اگر نه موجود حادث ومحدود و محتاج و مخلوق خواهدبود.
نحنُ قّدَّرنا بينَكُم المَوتَ و ما نَحنُ بمَسبوقين 56/60.
9 - اوايجاد كننده افعال است: ولى كمترين اثرى از ابتلاء و محدوديّت و ناچارى در وجود اونباشد، زيرا هر موجود محدودى اختيار داشته باشد يا نه: ناچار بايد براى رفع احتياجو فقر و ضعف خود اعمالى را بجا آودره و فعّاليّت به اقتضاى محدوديت ونيازمندى ذاتىخود انجام بدهد. يعنى موجود محدود اختيار و قدرتش نيز محدود است، و نتواند قدرت واختيار مطلق و تمامى داشته باشد.
و امّا پروردگار متعال كه نور هستى او نامحدودو نامتناهى و غنىّ بالذّات و ازلى و ابدى است: بطور يقين قدرت و اختيار او نيز تمامو كامل و صددرصد بوده، و كمترين ضعف ومحدوديّتى نخواهد داشت.
و معلوم است كه: اضطرار در مرتبه اول در اثر محدوديّت و فقر ذاتى، و در مرتبه دوم در اثر عوالمخارجى پيدا شود.
و اين دو عامل: در وجود نامحدود غنيّ بالذّات پروردگار متعال،هرگز پيدا نخواهد شد.
و ربّك يَخلقُ ما يَشاءُ و يَختار 28/68.
10 - او اجراى قدرت و تعيين خصوصيّات در مرحله عمل مىكند: ولى نهبا گردانيدن و تحوّلات و جولان دادن فكر، مانند خود ماها كه با انديشه و فكر وتدبّر مىتوانيم عملى را طبق نقشه اي كه تنظيم كرديم صورت خارجى بدهيم.
و أمّاخداوند متعال همينطورى كه ذات او نامحدود و نامتناهى است: صفت علم و احاطه او نيزنامحدود است، وكوچكترين ذرّه اى در تاريكى تَهِ زمين و دريا از احاطه پرتو علم وآگاهى و توجّه او بيرون نيست، و به اصطلاح فلاسفه: علم او به تمام جزئيات و كليّاتذاتى و حضورى است.
پس چيزى از محيط نور علم او پوشيده و بيرون نيست تا محتاج بهفكر و انديشه و احضار باشد.
ولا حَبَّةٍ في ظلُماتِ الأرضِ ولارَطبٍ ولايابِسٍ إلاّ في كِتاب 6/59.
11 - تدبير همه امور را مىكند: ولىنه با تحرّك و فعّاليت و تنظيم مقدّمات تا نتيجه مطلوب حاصل گردد، چنان كه انسان درتدبير امور خود لازم است حركات فكرى و عملى داشته، و طورى برنامه خود را تنظيم ومقدّمات مطلوب خود را ترتيب بدهد كه به برآورده شدن نتيجه مقصود موفّق آيد.
ولىخداوند متعال چنان كه گفتيم: ذات و صفات و علم او نامحدود و نامتناهى است، و به همهامور و جريانها و حركات و اعمال و افكار محيط و آگاه بوده، و همه نزد او حاضراست.
پس او محتاج به حركات فكرى و يا فعّاليّتهاى عملى و نقشه كشيدن و ترتيبدادن نيست، و هر چه بخواهد و آنچه بجا آورد و هر عمل و اراده اى داشته باشد: عينتدبير و تقدير است.
ثمَّ استَوى علَى العَرش يُدبِّرُ الأمرَ 10/3.
آرى پروردگار متعال چون استيلاء يافت به همه عوالم علوى و سفلى: هرآنچه مىخواست به جاى خود كه لازم است، وضع كرد، و نظم جهان به تحقّق پيوسته، ونتيجه مطلوب بدست آمد.
12 - او اراده كننده است: ولى نه به آن طورى كه ما ارادهمىكنيم، و بايد پيش از اراده كردن هر چيزى: آن را تصوّر كرده و تمايل و قصد و تصميمبگيريم، و سپس قاطعانه آن را بطلبيم.
و امّا خداوند متعال: پس اراده او بهاقتضاى نامحدودى ذات و صفات حيات و علم و قدرت است: زيرا چون كمترين حدّ و ضعف وكراهتى در وجود او پيدا نشد، قهراً آنچه را كه مىخواهد و آنچه خيرو صلاح است: اختيار و طلب خواهد كرد.
پس حقيقت اراده: اختيار و انتخاب و طلب است، و آن جلوهحيات و علم و قدرت بوده، و در واقع لازمه نامحدودى و نامتناهى بودن حياتاست.
إنّما أمرُه إذا أرادَ شَيئاً أن يَقولَ لَهُ كُن فيكون 36/82.
13 - مشيت دارد: ولى خواستن او محتاج به نيّت و تمايل و قصدنبوده، و مانند ما به وسيله قصد و مقدّمات ديگر انجام نمىدهد.
آرى مشيّت مصدر وبه معنى خواستن است، و اينمعنى محتاج است به توجّه به چيزى، و سپس به تصوّر كردنآن، و در مرتبه سوّم به وجود تمايل و رغبت به آن، و بعد به تحقّق مفهوم مشيّت وخواستن، و بعد از مشيّت مرتبه تصميم و عزيمت، و پس از تصميم گرفتن حقيقت ارادهمتحقّق مىشود.
پس مشيّت و اراده در وجود ما با قصد و تمايل مطلق در مشيّت ياممتدّ در اراده پيدا مىشود.
ولى خواستن پروردگار متعال هيچ گونه متوقّف بهمقدّمه و قيدى نبوده، و به اقتضاى علم و احاطه و قدرت او است كه آنچه خير و صلاحاست اختيار مىفرمايد.
14 - او مُدرِك است: ولى نه چون ادراك ما كه به وسيلهحواسّ ظاهرى يا باطنى صورت مىگيرد.
إدراك: معرفت پيدا كردن به خصوصيّات و ذاتچيزى است، و ما نمىتوانيم موجودات و امور خارجى يا معنوى را بىوسيله حواسّ پنجگانهظاهرى و يا حواسّ باطنى درك كنيم.
ولى خداوند متعال نور مجرّد محيط نامتناهىاست، و علم و قدرت و حيات و ادراك او همه عين سعه ذات مجرّد او است كه محيط به همهموجودات علوى و سفلى و جزئى و كلّى است.
لا تُدرِكهُ الأبصارُ وهو يُدرِكُ الأبصارَ - 6/103.
15 - شنونده است: ولى شنيدن او چون ما بهوساطت آلت گوش نيست كه نيازمند به آن بوده، و با نبودن و يا بيمارى و ضعف جهازسامعه موضوع شنوايى از بين برود.
آرى سميع يكى از اسماء الهى است، و آن ادراكىاست كه مخصوص و متعلّق به اصوات باشد، و اين ادراك سمعى در حيوان به وسيله تموّج واهتزاز هوا، كه در فضا حاصل شده و به داخل گوش (صِماخ) برمىخورد: حاصل مىشود، ولىدر وجود پروردگار متعال نوع مخصوصى است از ادراك و احاطه به اشياء و معرفت بهخصوصيّات آنها كه از مصاديق علم الهى مىشود. إنّه هو السَّميعُ العليم - 8/61.
16 - او بينا است: ولى نه چون بينايى ما كه محتاج به انعكاس صور اشياء درباصره و ادراك مغز به وسيله اعصاب چشم باشد، و يا به وسيله بينايى قلب و بصيرتباطنى صورت بگيرد.
آرى بينايى نيز چون شنوايىنوعى است از احاطه و ادراك خصوصيّاتموجودات كه، تا مربوط مىشود به قسمت ديدنيهاى ظاهرى مادّى يا معنوى.
و چونخداوند متعال نور مجرّد نامحدود، و علم او نيز نامحدود و مجرّد مطلق و محيط مبهمهاشياء و موجودات است، و هيچ گونه حدّ و ضعف و عجز و احتياجى به چيزى يا كمكى ياوسيله اى يا آلتى ندارد و ذات نامحدود او در عين تجرّد و تفرّد: جامع و مظهر همهصفات جمال و جلال و عظمت و كمال است.
إنّه بكُلّ شَئءٍ بَصيرٌ -67-19.
پس اين شانزده عنوان از صفات پروردگار متعال است كه به نحو اجمالبه حقايق آنها اشاره فرموده، و هر شخص موحّدى مىبايد به اين حقايق توجّه كرده، و درحدّ لازم از اين صفات (أحد، ظاهر، متجلّى، باطن، مباين، قريب، لطيف، موجود، فاعلنمقدِّر، مدبِّر، مريد، شائى، مُدرك، سميع، بصير) آگاهى يابد.