خسته شدم، نفسم بريد، کمي آهسته‏ تر.
- نه، تو عجله کن، اگر دير برسيم جاي ايستادن هم پيدا نمي‏شود، آن وقت بايد بيرون مسجد زير آفتاب سوزان بنشينيم، آن‏جا را ببين چه برو و بيايي به راه انداخته، چقدر ريخت و پاش و اسراف، گويي بيت‏المال مسلمين ارث پدرش است که اين‏گونه حيف و ميل مي‏کند.
- آري، ياد علي عليه‏ السلام به خير، چقدر مواظب بيت‏المال بود.
جمعيت زيادي در حال پيوستن به اجتماع داخل مسجد بودند. با هر زحمتي بود خود را به داخل مسجد رسانديم. امام حسن عليه‏ السلام نيز آمده بود، همان امامي که با نيرنگ‏هاي معاويه خانه ‏نشين شده بود و در انزوا به سر مي‏برد، شايد آمده بود تا ببيند معاويه بر منبر جدش چه خواهد گفت و اين‏بار چه سرپوشي بر اعمال خلافش خواهد گذاشت.
معاويه از لابه‏لاي جمعيت گذشت. لباس گرانبهايش به زمين کشيده مي‏شد و چند نفر «بادمجان دور قاب چين» نيز اطرافش بودند. رفت و روي منبر نشست و شروع به صحبت کرد. پس از مقدمه چيني و مقداري صحبت از هدف سفر به سرزمين حجاز به امير المومنين علي عليه‏ السلام توهين کرد و دشنام داد؛ البته براي مردم شام امري عادي شده بود، چون به دستور معاويه بر فراز منبرها و پس از نمازها علي را لعن و نفرين مي‏کردند، اما در مدينه چنين مسأله‏اي عادي نبود. اين سخنان براي گروهي از مردم بسيار ناخوشايند بود و خون را در رگ‏هاي عاشقان ولايت به جوش مي‏آورد.
از حرف‏هايي معاويه داشتم منفجر مي‏شدم، چقدر توهين و ناسزا؛ به دوستم گفتم:
- بيا اعتراض کنيم، لنگه کفشي چيزي به طرفش پرتاپ کنيم، اين‏طور که نمي‏شود.
- صبر کن، اين آرامش مرگبار که بر اين جمع حاکم است، آرامش قبل از طوفان است.
هنوز حرف‏هاي دوستم تمام نشده بود که امام حسن عليه‏ السلام برخاست تا از حيثيت و شرف پدرش دفاع کند، حق هم داشت که آرام ننشيند، باطل بر ضد حق سخن مي‏گفت و مردم بي تفاوت خاموش نشسته بودند.
امام با صدايي رسا گفت: مردم، خدا هر پيامبري را که مبعوث کرد، در دودمان او جانشيني برايش قرار داد و همه‏ي پيامبران نيز دشمناني از جنايتکاران و فاسقان داشتند. بدون شک بسياري از شما جريان غديرخم را به ياد داريد، همه مي‏دانيد که علي عليه‏ السلام وصي رسول خدا صلي الله عليه و آله بود، من نيز فرزند همان وصي رسول خدايم.
و تو اي معاويه، پدرت ابوسفيان است و جدت «حرب». مادرت هند بود - که در ناپاکي شهره و زبانزد بود - اما مادر من زهراي اطهر عليهاالسلام است که آئينه عفاف بود. تو با اين شأن و منزلت پست چطور جرأت مي‏کني به خانداني که خداوند آنها را از هر بدي پاک گردانيده توهين کني. خدا از ما دو نفر آن کسي را که از لحاظ نسب خانوادگي پست ‏تر، در کفر پيشتازتز و از ياد خدا غافل ‏تر است لعنت کند....
همه‏ حاضران با صداي بلند آمين گفتند. معاويه که ديد مردم پس از شنيدن آن حقايق به جنب و جوش افتاده ‏اند و مسجد از کنترل خارج شده، سرافکنده از منبر پايين آمد. چنان خشمگين شده بود که دندان‏هايش را به هم مي‏فشرد و از شدت عصبانيت سبيل‏هايش را مي‏جويد... و از مسجد بيرون رفت.
مي‏دانستم که در ذهنش نقشه‏ جديدي ترسيم مي‏کند؛ توطئه‏ اي که امام را از سر راه خود بردارد و مزاحمي نداشته باشد